تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی


تا حالا شده بشینی و به ۱۰۰۰ تا موضوع بی ربط فکر کنی که هیچ کدوم به هیچ کدوم مربوط  نباشن !؟؟ دیشب دوست داشتم تو يه اتاق بزرگ باشم با ديوارای سفيد سفيد که پنجره اش رو به يه درياچه آروم باز بشه ... بعد برم با حوصله تمام ديواراشو سياهِ سياه کنم . پنجره ها رو ببندم و تو اون تاريکی بشینم و به اندازه ۲۶ سال فکرای چرند بکنم و شایدم فکرای چرند این ۲۶ سال رو تکرار کنم . از خودم سوال یپرسم و خودم جواب بدم . سوالایی که تو این مدت پرسیدم و به نظر خودم جالب بوده  ولی بقیه بهش خندیده بودن  یا خودم خندم گرفته بود و دیدم که فکر بقیه رو حسابی مشغول کرده ! دلم می خواست به همه چیزایی که فکر کرده بودم و نکرده بودم فکر کنم !
به این فکر کنم که اگه عینکمو وردارم ، از دید
 چشمای ضعیفم زندگی یه توده بی نظم از آدماست که لای نيازهای در هم و بر همشون سلانه سلانه ميدون و ارضا ميشن . اما از نظر خیلیا زندگی مثل اقیانوس میمونه .هر چقدر هم که توش بشاشن بازم زیبا به نظر میرسه.
به این فکر کنم که می
شه زير آب گريه کرد یا نه !؟ به اینکه زنگ تفريح خدا باید انتخاب مرده بعدی از لای آدما باشه وقتی دارن آخری رو می تپونن توی خاک . هرچند که روزهای بارانی احتمالا گیج میشه و یادش میره که کی رفت زیر کدوم چتر ؟

به این فکر کنم که کدومو ترجيح ميدادم !؟ ديوونه باشم ولی تو تيمارستان نباشم يا ديوونه نباشم ولی تو تیمارستان باشم !؟
به اینکه
اگه زمين صاف بود حتما ميرفتم . به خداوندی خدا قسم که تا آخرش ميرفتم... اما حيف که گرده و هر چقدرم برم نهايتش اينه که ميرسم جايی که الان هستم...
آخه هیچی سخت تر از این نیست که هر روز چیزایی رو ببینی که روحتو با تمام وجود گاز بگیره ، اونوقت حتی نتونی روح بیچارتو از لای دندوناشون بیرون بکشی..!

به اين فکر کنم که اگه ما قبل از تولد ميدونستيم دنيا اين شکليه چند نفرمون قبول ميکردن که به دنيا بيان..!

به اینکه عجب اراده ای دارن اين چاقاله بادوم فروشا ... آخه اگه من بودم تا دونه آخرشو ميخوردم و بدبخت ميشدم!
به اینکه کاش یکی ميتونست به صورت تحليلی یه دلیل بیاره که چرا با اين که پيتزا گرده جعبه ش مربعه!؟
به اینکه کاش یه بز بودم آخه
امروز برگا زیر بارون  بدجوری سبز و خوشمزه به نظر میرسیدن .
به این فکر کنم که 
عشق يا ديوونگيه و يا...عشق نيست . ای بابا ، باز خیالاتی شدم . عشق چی چیه؟! اندازه يه موجود زنده دوسم داشته باشن برام کافيه... آخه تازه حالا که بزرگتر شدم فهميدم قهرمان واقعی کسيه که زيبای خفته رو طوری ببوسه که از خواب بيدار نشه.. تازه فهمیدم که " دوستت دارم" ها دو دسته اند :  يا دروغن  يا دروغهای مصلحتی...فهمیدم راز موفقیت عشق تو اینه که هميشه طوری ببوسی که انگار آخريشه .
به اینکه حرفای قشنگ همه جا پيدا ميشن ... حتی پشت این کهنه ترين صد تومنی دنيا که نوشته:ای مرگ بيا که زندگی ما را کشت...

به این فکر کنم که بعضی وقتا طرف شدن با آدمای بد لازمه... لازمه
بفهميم همه مثل خودمون نيستن.

به اینکه ترجيح ميدم فردا بميرم يا برای هميشه زندگی کنم !؟
به این فکر کنم که چرا برای اينکه يه نفر خوشبخت بشه آدمای زيادی بايد کمک کنن ولی برای بوجود اومدن يه آدم بدبخت دو نفر کافيه ؟
به این فکر کنم که وقتی برف به اون سفيدی تو چند ساعت اونجور کثيف ميشه ديگه از من چه انتظاری هست؟گاهی یه کارایی میکنم که اگه وجدان داشتم بدجوری عذابم  ميداد  ... اما خوبيش اينه که حداقل ميدونم هیچ کس دیگه ای هم عذاب نميکشه...شرمندگيم وقتی زیاد ميشه که ياد کارايی می افتم که برای تولدم کردن . اما کاش یکی بهم قول میداد برام کارتهای لاتاری هديه میده . اميد ، بهترين هديه تولدیه که هيچوقت نگرفتم.به این نتیجه میرسم که
من لياقت هيچيو ندارم... اما چه حس خوبيه آدم بدونه هيچي نيست و هيشکی بهش حسودی نميکنهبه این نتیجه میرسم که بهترين تصميمای من تصميمای غلطمن !

دلم میخواست بدونم چند نفر از ما خودمونيم و نه آرزوهای پدر مادرامون..!؟ آخ که دلم تنگ شده واسه ول کردن دست مامان و گم شدن ... این روزا حتی نميتونم برم گم شم...

به این فکر کنم  که همه میگن هيچوقت پل های پشت سرتو خراب نکن ... اما به نظر من باید يکی از طناباشو برید تا هر کی خواست بیاد پیشت بيفته ته دره! خوب که فکر کنی ميبينی تنهايی از همه چی بهتره...
کاش میشد وقتی فکر و خیالا هجوم میارن ، به مغزم رشوه بدم تا خودشو به خواب بزنه. خوابش میبره. توی خواب یکی ازم پرسید : حاضری نصف عمرتو بدی يه دقيقه مرگ رو تجربه کنی !؟ فوری جواب دادم : من حاضرم همشو بدم! بعد دیدم کلی پليس اينجا جمع شده ، بابا یکی از اون قیافه های متفکرشو گرفته بود . حتی حال از رو زمين بلند شدنم نداشتم ولی شنيدم انگار يه نفرو کشتم ... چیزی 
که بيشتر از همه داشت زجرم ميداد اون آقایی بود که داشت دورم با گچ خط ميکشید ...
از اون بالا همه چیزو میشد دید .
 چشم به یه زوج خوشبخت ( یادم رفت بگم که از نظر من آدما دو دسته ان : آدمای بدبخت و آدمایی که فکر می کنن خوشبختن ) افتاد ، شنیدم که میگفتن :

ــ عزيزم تو تازگيا يه کم چاق به نظر ميرسی ، يه کم به فکر من و خودت...
ــ نگو که باز يادت رفته..
ــ که چی !؟
ــ که من ۶ ماهه حامله ام!
ــ ...
یه جای دیگه میشنوم :

ــ پول می خوام . اصلا مهریه مو بهم بده. اگه نمیدی برو پی کارت . میخوام با پول  خانومی کنم !
ــ من که سرویس طلا میخرم برات ، بلیط کیش میگیرم برات ، ویلای شمال میخرم برات بذارم برم!؟
ــ باشه بازم بمون!
بعد تو دلم گفتم : واستون آرزوی خوشبختی نميکنم چون خوشبختی وجود نداره .
آرزو می کنم بتونین با بدبختياتون کنار بياین...
آخه تعريف من از خانواده خوشبخت خلاصه ميشه تو آدمايی که هر شب تو تلويزيون دارن با اشتها لازانيای تخم مرغی رشد رو ميخورن...
البته همه اونجوری که به نظر ميرسن خوشبخت نيستن واسه همین کاش مردم ما اینقدر حسوديشونو بيخودی مصرف نمیکردن! آخ ... حیف ... حیف که آدما هر روز کثيف تر از ديروز میشن !

یه جای دیگه چشم به یه کاغذ افتاد . روش نوشته بود :

... عزيزم سلام ، من بچه ها رو بردم پارک ، غذاتم تو يخچاله ، منشيتم اگه دعوت کردی يه کم زودتر ردش کن بره مثل دفعه قبل پايين پله ها به هم نرسيم ... حوصله دروغاشو ندارم ... !
یه ماشین رد میشه و آهنگش به گوشم میرسه :

به من بگو بیوفا، حالا يار که هستی...
تو دلم میگم اين فقط يه کنجکاويه ساده است فکر نکن اگه عقل داشته باشه ميره با يارو دوئل ميکنه به خاطر تو!

چشم به یه سوپر افتاد.  یه دختر شدیدا  تو این دوراهی بزرگ مونده بود که از اون شامپو قرمزا بخره بهتره يا از اون سبزا؟ هرچی فکر میکنم میبینم فرقشو نميفهمم ، کف جفتشون سفيده دیگه ...! از در سوپر که بیرون اومد  قوطی خالی "رانی"  رو که خورده بود تا فسفر سوزونده شده مغزش برای انتخاب شامپو جبران بشه انداخت جلوی جاروی  یه سوپور پیر. هيچوقت نفهميدم چرا تن اين بدبختا لباس نارنجی ميکنن! شايد ميخوان بيشتر تابلو بشن و خجالت بکشن... راستی اگه شانس فقط یکبار در خونه آدما رو میزنه ، پس تکلیف این بیچاره که شبا تو پارک می خوابه چیه ؟ دلم براش میسوزه . به نظر مياد من از محنت ديگران بی غمم. اما اونی که مسئولشه چی ؟ وقتی فکرشو ميکنم روز ظهور امام زمان چه خواهند کرد اين آخوندها ،  تمام وجودم از انتظار فرج لبريز ميشه..! بعدش از خواب بیدار شدم ! از فکرای مربوط به زندگیم خسته  شدم ! دیگه دلم نمیخواد به چیزیش فکر کنم ! دلم می خواد به حیوونا فکر کنم !
به اینکه  تا حالا چندتا سوسمار به اون پرنده کوچيکا که ميان
لای دندوناشونو تميز ميکنن خيانت کرده...!؟
به اینکه باید اختاپوسا خيلی باهوشتر از دلفينا باشن چ
ون تمام وقتایی که دلفینا دارن واسه مردم شکلک در میارن اختاپوسا یه گوشه تاریک اقیانوس نشستن و دارن فکر میکنن
به اینکه اگه يک لاک پشت بدون لاک رو در نظر بگيرم این لاک پشت بی خونمون محسوب میشه یا لخت ؟

به اینکه لاشخورا چون جسد بقيه رو خوردن زشت شدن یا چون زشت بودن و هیچکس بهشون غذا نداده رفتن جسد بقیه رو خوردن ؟
تو ذهنم یاد حضرت نوح افتادم و ازش پرسیدم : نوح جونم ، میشه برام توضیح بدی مورچه ها رو کجا گذاشته بودی که زیر دست و پا له نشدن یا اون يه جفت
دارکوب رو چه جوری تو کشتیت نگه داشته بودی!؟
گفتم جفت. یاد ازدواج افتادم. پیش خودم گفتم
با کسی ازدواج ميکنم که مثل خودم از ازدواج متنفر باشه !!!
باز رفتم تو فکر زندگی ! بسه دیگه !
وبلاگ اگر به درد خرج کردن فکرای جفنگ و دسته دوم آدم نخوره ، به چه دردی ميخوره  پس!؟

با تشکر از وبلاگ "هذیانهای یک دیوانه" که ایده نوشتن این پست رو مدیونش هستم ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH