تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

من دارم ايستاده ميميرم .... 


بذار دنیا منو نادیده بگیره 
بذار زندگی کمر
به خرد کردنم ببنده

بذار آسمان رو سرم آوار بشه 
بذار روزگار بازم
با من دشمنی کنه

آرزوهامو به باد خزان بسپره ، دلمو بشکنه و پامو زنجیر کنه ...

ولی بازم اونه که شکست خورده ، من سهممو از دنیا میگیرم .

میگن :" خواستن توانستن است" ...

میگن:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".

اما من خواسته ام و نتوانسته ام
مگه میشه
کسی نخواد زندگی کنه ؟

نخواد برخیزه  و بایسته؟

بازم میگم: " من از سلاله ی درختانم ، تنفس هوای مانده ملولم می کند ...  پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."

من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند
قدیما وقتی تو پائیز چشام به برگای زرد و خشکی میفتاد که توی جوب افتادن دلم میگرفت و بغض میکردم..  پیش خودم میگفتم اینا هم مثل من به جرم گناه ناکرده محکوم به فنا شدنن ....
اما حالا دیگه دلم براشون نمیسوزه ... به نظرم برگایی که براحتی خودشونو به  دست باد میسپارن تا اونارو به اینجا بکشونه ارزش دلسوزی ندارن .... حالا دیگه دلم برای درخت میسوزه ... که برگاش یکی یکی تنهاش میذارن و میرن و اون مجبوره که تنهایی وایسته و "ایستاده" بمیره .... دست بی روحمو روی پوست خشک و خسته ش میکشم و میگم : منم دارم مثل تو ایستاده میمیرم .... ياد حرفاي قبلم ميفتم .... :
آخه
يک وقتايي احساس مي کنم که بايد اين تاريکي تلخو باور کنم ......
يک وقتايي احساس مي کنم که زمان برام متوقف شده ، انگار که هيچ چيز
نمي خواد تغيير کنه ، گرچه تغيير مي کنه اما تغييراتي که بيشتر دلمو
مي سوزونه..... 
دلم از دست بعضي آدماي زندگيم خيلي گرفته ، کاش
مي فهميدن  چقدر دلم آتش مي گيره از حرفاشون ، کاراشون ......
گاهي دلم مي خواست منم مي تونستم مثل همه آدمايي بشم که شکستن دل ديگري براشون به راحتي آب خوردنه ...... چطوری مي تونن تنها خودشونو موقعيت و منفعت خودشونو ببينن و ديگه هیچ .....
يک وقتايي حتي از خودم هم خسته مي شم ، هميشه مي گم درست مي شه، هميشه مي گم صبر داشته باش ، اندکي صبر سحر نزديک است .......
حالا می خوم از شما بپرسم اي مهربانان ، سحر کجاست ؟
مي دونم ، خوب مي دونم لحظاتي که نزديک سحريم خيلي کند و آروم مي گذرن ، اما انگار زمان اينجا متوقف شده .......
مي گذره اما شرايط سخت تر مي شه .
اصلا نمي دونم چطوریه که تا احساس مي کني روال زندگيت داره ميفته تو راه هموار یهو یه اتفاقي مي افته و همه چيزو بهم مي زنه ......

چقد اين روزا تنهام 
روزگار غريبيست نازنين .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH