کبری تصمیم گرفته دیگر کتابش را زیر هیچ درختی گم نکند . مشقش را زود بنویسد . زود هم بخوابد و روزهای بارانی بجای قدم زدن در خیابان ، در خانه بنشیند . بنشیند تا شاید خواستگارها یکی یکی به سراغش بیایند . دختر عاقل کسی است که زود عاشق نشود... !
عمو زنجیر باف پشت کوه ها مانده و خوابش برده و با هیچ صدایی نمی آید . سارا دنبال دارا می گردد که مبادا در نداری روزهای زندگی از خوشی های آن عقب بماند .
پسر شجاع مدتی است در هیچ کارتونی نقش بازی نمی کند . به گمانم عاشق شده باشد .
باربی هنوز جفتش را پیدا نکرده و دائم در حال رژیم لاغری است .
حاج زنبور عسل تمام دنیا را بدنبال مادرش گشته و اسمش در کتاب رکوردهای پرواز ثبت شده است و همین روزهاست که بلیط رفت و برگشت به کره ماه را هم بگیرد تا در آنجا نیز بدنبال مادرش بگردد .
من هم یک بلیط برای خودم و یکی هم برای تو گرفته ام که اگر فرصتی دست داد با هم به سفر برویم . برویم به سراغ همه آدمهایی که دلشان گرفته و قلبشان شکسته . برویم سراغ آدمهایی که دوست داشتن را می فهمند و هنوز وسوسه حوا برای خوردن میوه ممنوعه در سرشان موج می زند . سیب که زیاد روی درخت بماند می پوسد . باید آنرا چید . با اجازه یا بی اجازه . سیب برای خوردن آفریده شده است . هر جایی که هست باید چید و خورد . فقط باید مواظب باشی از باغ همسایه ندزدی اش . همسایه ها عادت دارند میوه هایشان را سم بزنند . دوست ندارند شکم دیگران با سیب سیر شود . گندیدنش را ترجیح میدهند . اما می گویند سم باعث دور ماندن سیب از آفت می شود . من گمان می کنم سم سیب را کم ارزش می کند . سب باید سیب باشد تا بشود خوردش .
تصمیم گیری برای خوردن سیب ممنوعه شروع یک زندگی پربار است . گاهی باید دل به دریا نزد . باید دل به صحرا زد . دریا پر از خوراک و در و گوهر است . اما صحرا ترس دارد . بی چیز است . دل به دریا زده شجاعتر از دل به دریا زده است .
گرگهای حادثه در کمین بی توجهی مان نشسته اند . این خودمانیم که خودمان را می دریم . خودمانیم که گاهی پرخاش می کنیم . خودمانیم که گاهی عبوث می شویم و تلخ . خودمانیم که چشم می بندیم و چشم می کورانیم . خودمان را می گویم که گاهی از گرگ هم درنده تر می شویم . همین غفلت هاست که گرگمان می کند .
هر که نام دیگری بر پیشانی دارد زیر پای بی توجهی مان لگدمالش می کنیم . انگار نه انگار که او هم آدم است . دل دارد و می فهمد . گویا باید مال خودمان باشند تا مراعاتشان را کنیم . چگونه ممکن است کسی ( دیگری ) را فراموش کنی و آنگاه کسی ( دوستت ) را در یاد ستایش کنی . کسی که یک نفر را برای خودش می خواهد و در این میان چشم بر این و آن می بندد و دستهایی که برای کمک و قلب هایی که با التماس دیدنش می لرزند را نمی بیند ، بی توجهی آنکه دوستش می دارد نصیبش می شود .
همه به هم محتاجند . کسی نیست که بی نیاز از دیگری باشد . من... تو... او... همه به همه نیازمندند . نیاز انسانی را رفع کردن ، شتاب آدمی را در رسیدن به دروازه های خوشبختی بیشتر می کند . خودخواهی یا خواستن دیگران برای خود ، از دوستی به دور است . دوستی جنس ندارد . مذکر و مونث ندارد . انسان و حیوان و شیء ندارد . کافی است پاس احترام همه موجودات را نگه داری تا موجودیتت در این حیات محترم نگه داشته شود .
کسی که دستش را در هنگام نیاز ، از یاری دادن به دیگران دریغ می دارد ، دیگران نیز دستشان را از کمک به او در اضطراب هایش دریغ می کنند . فردا که برسد ، فرزندان ما در این بی اعتمادی های نفسگیر به مردابهای سبزی شبیه می شوند که خودمان نیز از دیدنشان آزرده شویم .
بی اعتمادی نسبت به زندگی و مردم ، یاس می آورد . ترس می آورد . هزار بار که خیانت کنند ، یکبار دشنام نده . یکبار پرخاش نکن . هزار بار لبخند بزن . هزار بار دوست بدار . هزار بار اگر لگدمالت کردند ، هزار بار خوبی کن . هزار بار گل هدیه شان کن . هزار بار که نادیده ات انگاشتند ، هزار بار به سراغشان برو . به دیدارشان . حالشان را جویا شو . انسانی که خوبی کردن بلد نباشد به درد مردن هم نمی خورد .
دستم را دراز می کنم . کتاب باران خورده ام را از زیر درخت سبز تنهاییم بر می دارم .از روی تصمیم کبری سه بار می نویسم . توی دفتر نقاشی سارا عکس دارا می کشم . می دانم خوشش می آید . پسر شجاع را توی ویدئو می گذارم و تا آخرش را تماشا می کنم . می خواهم بدانم بالاخره پسر شجاع قوی تر بود یا حاج زنبور عسل .
باربی را توی کوله پشتی ام می گذارم . به سراغ شما می آیم که اگر دوست داشتید برویم تا توی باغ آرزوهامان سیبهای سم زده را پاکیزه کنیم . کمی باران بزنیمشان . برویم سر کوچه سارا کمی سیب بفروشیم . آنجا مدتهاست کسی هوای تازه نبرده است . راستی بلیط ها را پاره کردم . شما که با من باشید ، همه جای این دنیا را پیاده طی می کنم . با من بیا تا عمو زنجیر باف را بیدار کنیم .
بهار نزدیک است .....
.....