من از اينهمه انار دلم ميگيرد
از اينهمه هندوانه و لبخند
چيزي شبيه شرم درقلبم پروخالي ميشود و هجوم ياد تو لحظهاي آرامم نميگذارد.
واي از روزي كه تو بيايي - مثل همان روز خوب بهار كه آمده بودي و هي دلم بين بيقراري و احترام برايت پرپرميزد.
باخود ميگويم شبي كهبيايي- مثل همان شبي كه اجازه گرفتم تابه پاس آن همه نه گفتن ببوسمت- چه خواهم گفت؟ اگر توبپرسي :" چرا؟"
من از اينهمه انار دلم ميگيرد
شرم ميكنم ، ميترسم روزي بيايي ، با سوالي در چشمانت ...
هنوز يادم نرفته است كه دلهامان با هر سطر نوشتههات غنج ميزد ، لبريز ميشديم از حس نميدانم چهاي كه دوستش داشتيم و از جسارتت غبطهميخورديم.
هنوزم يادم هست ...
نه ، دروغ ميگويم
از ياد بردهام ، اگر يادم بود ، فرياد ميزدم :"آي سبدهاتان پرخواب ، سيب آوردم، سيب"
اي كاش كسي شعري ميسرود كوتاه براي آزادي ... كوتاه
وقتي ميتوان براي رنگ عباها و قباها شعرگفت و ترانه ساخت
آزادي كه جاي خود خواهد داشت.
ايكاش كسي پيدا ميشد تا از غمي شعر بسازد كه حالا سالهاست در قلبهامان خانه كردهاست.
همان غصه شريف ، كه به آن خو كردهايم.
از اينهمه انار دلم ميگيرد
از اينهمه هندوانه و لبخند
من شرم ميكنم، از خودم ، از يادآوري ديشب يلداي تو در سرماي نمور آن نميدانم كجاي بيروزن
من شرمميكنم، از خودم، از اينكه هنوز برسفره يلداي هميشگي خانهات جايت خالياست.
از انارميگوييم وازلبخند
همهآمدهاند تا شبي را با مردي با عباي شكلاتي سر كنند.
چهشبي بود ؛ آراسته وهنرمندانه، مثل هميشه غافلگيرت ميكنند
شب مرد عبا شكلاتي پر است از انار و هندوانه و لبخند...
پر است از حس غريب گناهكاري نسلي كه روزي فرياد زدهاست، اما امروز شرم دارد از آن فرياد و ميخواهد مثل پيرترها عاقل باشد و منچقدراز اين حس متنفرم.
و من از ابتدا تا انتهاي شب شكلاتي به اين ميانديشم كه كاش فقط يك شكلات برسرسفره يلداي تنهايت باشد تا كامت شيرين شود.
*********************************************************************
۸ روز تا آزادی
خاک کهنه
يكي بايد بر قلههاي بلند بايستد ، جايي كه همگان او را ببينند. بعد جانش را در كمان ايمان و آرزوي خويش بگذارد و خود را بيمهابا از اين كمان رها كند تا مرزهاي از ياد رفتهاي را از نو ترسيم كند. تا بهياد ديگران هم بياورد كه مرز آزادي و اسارت كجا مي تواند باشد، مرز استقلال انساني در برابر استبداد چگونه و تا كجا ميتواند توسعه يابد.
اين آدم حتما نبايد قبلا قديس بوده باشد. مگر قديسين از اول قديس به دنيا آمدهبودند؟ مگر مردم آزاد از اول آزاد به دنيا آمده بودند؟ مگر شهيدان آزادي از روز تولد شهيد آزادي بودهاند؟ در گمانهي من اين است كه داستان قديسين هم همينگونهها بوده است. اسطوره ها هم همينگونهها شكل گرفتند. داستان آرش كمانگير هم شايد چيزي بوده مثل همين حديث اكبر گنجي.
حالا هم اين مرد، خود را بر بلندايي همچون قلههاي البرز رسانيده، جايي كه شايد رسيدن به آن نقطه سالها رنج و تلاشي نفسگير ميخواسته. جايي كه مردم از هر گوشه و كنار جهان بتوانند او را ببينند، آزادي خواهان جهان او را ببينند و در اين فراز، جانش را در كمان ايمان و آرمانش نهاده، و رها ميكند، رها كرده است.
اين شايد سهمگينترين آزمون براي ايمان به آزادي باشد. آزموني كه استبداد هم نتواند بر پيرامون آن هالهاي از توجيه و تهمت و افترا پديد آورد. آزموني كه مشروعيتهاي دروغين را رسوا ميكند. رهروان آزادي را نيز، درس ميآموزد كه اگر كلامي به حرمت آزادي ميگوييم، اين كلام آمييخته با جانمان باشد و نه آميزهاي از ترفند و سياست بازي و نه به سوداي گوسالهي هوسي كه براي گاو شدن، سبزناي هر كلام تازهاي را خوراك خود ميكند. بگذريم از انبوه مردماني كه همچون گوسفندان معصوم دشتها نگاهشان از محراب علف آنسوتر نميرود، و هيچ ستارهاي را انگار بر اين آسمان آرزوهاي انساني نديده و نميبينند.
حالا، اين مرد نفسش به شماره ميافتد، يا به شماره افتاده، و چنان مينمايد كه بانوي قصه هامان ايران، به همراه تاريخ، بيتاب و منتظر، بر بالينش ايستادهاند تا اين آرش كمانگير، جانش را تا كدام افق پرتاب كند. تا مرزهاي استبداد را تا كجاها پس براند. تا آرمان آزادي را چه معناي تازهاي ببخشد.
تلخ است، دشوار است، خبرش آدمي را زير و زبر ميكند، كرگدن هم كه باشي اين حكايت را تاب نميآوري، اما شايد در اين ولايت ما اسطورهي آزادي همينگونه جان مي گيرد.
به انتظار آزادیش می نشینیم !