تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

                     دلم لك زده است براي ....


آه گفتی از مهربانی

دلم این روزها برای یک ذره اش

لک میزند

برای لبخندی که خلوصش به اعماق وجودت

راه می یابد و

 گرد غم را از دل می زداید

برای دستی که به گرمی دستت را بفشارد

برای آغوشی  که سخاوتمندانه برای تنها لحظاتی

پذیرای پیکری خسته و آزرده باشد

و برای چشمانی که خیره نمیشوند

و نگاهی که آرامش میبخشد

و گاهی از روی خلوص، شاید به زیر انداخته میشود

برای دوستی که حقیقتا دوستت بدارد

تنهایت نگذارد و

اگر رفتی به دنبالت بیاید

برای دوستی که قدر رفاقت را بداند

و تو را به هیچ کس دیگری ترجیح ندهد

و برای دوستی که تو برای او و او برای تو

تا همیشه کافی باشید

تا همیشه

 

آه گفتی از دوستی

دوستی این روزها به گوهری کمیاب میماند

آنقدر کمیاب که دست نیافتنی می یابیش

حقیقتا دست نیافتنی

 

دوستی خود یک گوهر است

اما انگار که ارزش خود را بعد از سالها یافته باشد

همانند دوستی که چون فکر میکند

تو دیگر آنطور که  شایسته  اوست رفتار نمیکنی، قهر میکند،

او هم برای اینکه میان این انسانها ارزش وجودش پایمال نشود

رفته است

از میان انسانها رفته است

اما هستند همیشه افرادی که واله و سرگردان چیزهای کمیابِ دست نیافتنی میشوند

 

دلم تنگ است

دلم تنگ است

برای نگاهی که تو را آنطور که هستی ببیند

نگاهی که عادلانه بنگرد

برای شعوری که درست قضاوت کند

و برای ادراکی که اجازه بدهد

گاهی برای خودت باشی

گاهی به درون خودت بروی

وشاید

گاهی از هر کس و هر چیز متنفر باشی

و گاهی بدون قید دوست داشته باشی و این دوست داشتن را

به همه دنیا

حتی به یک سنگ

حتی به یک برگ

ابراز کنی

 

دلم برای کودکیم تنگ است

دلم برای بازی های کودکانه تنگ است

قایم موشک ، دزد و پلیس ، استپ هوا...

 

دلم برای مدرسه تنگ است

برای رفاقتهای مدرسه ای تنگ است 

برای زنگ آخر ، زنگ ورزش ،  زنگ تفریح 

 برای امتحانات ثلث آخر ، معلم علوم ، مبصر کلاس 

برای بدها... خوبها...

تخته سیاه گچ بازی ، اخم ناظم

ساندویج نون و پنیرو خیار

دلم برای همه اینها تنگ است

 

دلم تنگ میشود

دلم سرد میشود

دلم تاریک میشود

چرا وقتی بزرگ میشویم دلمان کوچکتر میشود

چرا زود همه چیز از یادمان میرود

چرا مادر وپدر ها اینقدر زود پیر میشوند

آخر چرا

چرا به هر چه دل میبندی خودش را برایت لوس میکند

میرود

پنهان میشود

دست نیافتنی میشود

 

آری تازه میفهم

بعد از چند وقت تازه میفهمم

که چرا

لبخند پسرک فال فروش

که در یک چهار راه از گرما سياه مي شود 

اينقدر به دلم مینشیند

تازه میفهمم

باورم نمیشود

باورم نمیشود که گاهی از خودم سوال میکردم

چرا ؟

انگار برایم غریبی میکند

یک سلام گرم

یک لبخند دلنشین

انگار برایم غریبی میکند...

 

دلم میگیرد

از این انسانها

از اینکه حاضرند همه چیز را با هیچ چیز عوض کنند

از اینکه زود فراموش میکنند که چه بود

که چه بودند

که چه هستند

از اینکه به حرفهای من میخندند

از اینکه برایشان عجیب است کسی احساساتی را

که گاهی به لطافت برگ و پاکی باران است

بیان میکند

از اینکه برایشان سخت است به هم عشق بورزند

از اینکه گاهی برایشان خندیدن سخت میشود

از اینکه همه چیز را در ظواهر معنی میکنند

 

بیزار میشوم

بیزار میشوم از انسانهائی که به راحتی دروغ میگویند

از انسانهائی که کلامشان بوی دوستی میدهد

اما در سر نقشه نابودیت را میشکند

از انسانهائی که همه چیز را برای خود میخواهند

از انسانهائی که همه چیز را ،

همه کس را حق مسلم خود میدانند

از انسانهائی که دل میبازند و زود فراموش میکنند

از خودم بیزار میشوم  

از خودم بیزار میشوم  که چرا مدت هاست میخواهم

یک کلام ساده را

برای عزیزترین انسانهای زندگیم

به زبان بیاورم

اما نمیتوانم 

"مادر دوستت دارم"

"پدر همه چیز من تو هستی" 

از خودم بیزار میشوم

از خودم بیزار میشوم 

مرا عهدیست با جانان .....
                                ........

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH