تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی


يک وقتهايي احساس مي کنم که بايد باور کنم ، اين تاريکي تلخ را ......
يک وقتهايي احساس مي کنم که زمان برايم متوقف شده ، انگار که هيچ چيز
نمي خواهد تغيير کند ، گرچه تغيير مي کند اما تغييراتي که بيشتر دلم را مي سوزاند..... 
دلم از دست بعضي آدمهاي زندگيم خيلي گرفته ،
کاش
مي فهميدند  چقدر دلم آتش مي گيرد از حرفهايشان ، کارهاشان ......
يک وقتهايي حتي از خودم هم خسته مي شوم ،
هميشه مي گويم درست مي شود، هميشه مي گويم صبر داشته باش ، اندکي صبر سحر نزديک است ...........
و اکنون خودم از شما مي پرسم اي مهربانان ، سحر کجاست ؟
مي دانم ، خوب مي دانم لحظاتي که نزديک سحريم خيلي کند و آرام مي گذرند ، اما انگار زمان اينجا متوقف شده ....... مي گذرد اما شرايط سخت تر مي شود .
اصلا نمي دانم چگونه است که تا احساس مي کني روال زندگيت دارد مي افتد در راه هموار ناگهان اتفاقي مي افتد و همه چيز را برهم مي زند ......
چقدر اين روزها تنهايم ، روزگار غريبيست نازنين .
گاهي دلم مي خواست من هم مي توانستم مثل همه آدمهايي شوم که شکستن دل ديگري برايشان به راحتي آب خوردن است ........
چگونه است که مي توانند تنها خود و موقعيت و منفعت خود را ببينند و ديگر هیچ .....
آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است !

انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند.
و اينچنين بر حقارت خود دامن مي زنند ...
و من به دور از هياهوي آدمک هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم.
هر چه بيشتر در ميانشان مي زيم دورتر مي شوم و غربيه تر !
آري ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار ،
در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقیا

که مرا از خود برهاند
من اینجا تنها مانده ام
ه
مه چیز برای من تا بینهایت به ابتذال گرفتار شده است .

به انتظار چه کسی و چه چیزی و چه اتفاقی ؟

پرپر زدنهای مرا ببین ... خداوندا به تو پناه می برم ...

با تمام نا چیزی و بی چیزیم امروز به تو پناه می برم ...

خدای آفریننده من ، تو خود مرا به اینجا فرستاده ای پس خودت راه زندگی  را بر من بنمای ....

خدایا ببین که به ابتذال روزهای تو چگونه گرفتار آمده ام که مرا ریشخند بندگانت کرده ای....

راهی برای تو نیست جز هدایت من ....

باید مرا هدایت کنی ...

دیگر خسته ام از ملعبه کودکان به ظاهر زیرکت ...

خدایا مرا با همان " بخشندگی و مهربانیت " که در موردت میگویند فرا بگیر...

خدایا ، من از تمام قرآنت تنها کلمه ای  که درک کردم این بود " که تو بخشنده و مهربانی "
تنها ترین و ساده ترین کلامی که آموختم .

حالا نشانم بده ...

این خدای بخشنده مهربان کجاست ؟؟؟؟ چرا من نمیبینمت ؟؟؟

تو مرا ببین .

اینجا .

تنها .

مثل همیشه . تنها تر از همیشه .

زمین خورده تر از تمام دفعات قبل ....

دل کنده از کمک بندگانت . که اگر باری ننهند باری هم کم نمی کنند ...

اینبار مرا از شر بنده هایت دور کن .

واسطه نمی خواهم .

بشنو ، دیگر واسطه نمی خواهم.

احساسم این است که تا انتهای زندگی من راه کوتاهی بیش نیست . مرا هدایت کن و آنگاه بازگردان .

تو را به هیچ ندارم قسمت بدهم .

آخر بگو پس تو کجایی؟؟؟

براستی تو کجایی که من  نمی توانم ببینمت .

نه زندگی می خواهم نه پول نه همسر نه مقام و نه هیچ چیز دیگر . من راه  زندگی را می خواهم.

مهربان نیستی اگر بر من نبخشی ....

اگر بر من نبخشی مهربان نیستی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH