تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی


بخواب در کاخ تنهاییت مرد که لاجرم بر تیغه جهل و خود فروشی لعبتکان مردم نام قدم می نهادی . آسوده بخواب پیرم که اینان نیز فرزندان همان نسل خود فروش شعبان بی مخانند و یا مقدم در راه جهل ابو مو سی و یا غبار روب جاده لم پنیسم معاویه نامان
 
                                           

                                                دستت را از روي چشمانت بردار بزرگ مردم

 دستت را از روی چشمانت بردار بزرگ مَردَم.

می دانم خسته ای. می دانم دل شکسته ای . می دانم رنجت بیش از این است . می دانم . به لمس چروک خورده ات بر گونه گون نیشه های اندامت .قسم که می دانم.اما دستت را از روی چشمانت بردار که رنجم می دهد.طاقت از کف بی کفم می بردبی اختیار چشمم می بارد از این همه نامردمی.نه! نه! اینهمه نا جوانمردی و جهل. امروزه نیز همان روز است که تو بر باعثش گریستی و من اما نبودم که ببینم . اما دانسته ام که گریستی ، گرچه حتی قطره های اشکت بر لطیف صورت چروک خورده ات ، نلغزیده باشد! دستت را از روی چشمانت بردار که خرابه خرابه دیده است و ویران ویران. بخواب مَردَم  که باید خفت. باید خفت و پناه در برابر گرفت که روز های داغ و طاقت فرسای  تابستان عجیب دشنه گرمای کویر تنهایی در سینه مردمک چشم فرو می کند.این قوم بی قوم ، تازه از راه نیامده ، همه جای شهر را می نشاسد ، و خود را به غریبی می زند . انگاری که سهوی نیست . خود را به بیگانگی می زند و تاجران دزد ! دغل می فروشانندشان . اینجا کجاست مَردَم؟  مکه؟ مدینه؟  کوفه؟  یا نه مرداد طهران؟یا نه  بهمن تهران؟ یا شایدم خرداد ایران؟! هر کجا که باشد ، عجیب بیمار است . بیمار بوده . بيمار مانده .... و خواهد ماند . گلوله و ککتل مولوتف هم چاره نمی کند . شاید یک بمب اتم.شاید چند تا.شاید صد ها . شاید باید ویران ویران کرد و از نو ساخت ، بلکه اگر تولدی دیگر باشد این گونه ناقص الخلقه از آب در نیاید . شاید باید خاک خاک کرد . مثل روز مرگ هیروشیمای فقید . البته او فقید بود . گمان نمی برم از این دیار به فقیدی یاد کنند . این بازیچه و یا این اصطبل راه دیگری می طلبد.  تعویض تیمار گر در پی آرام آرام مردن حیواناتش دردی را دوا نکرده و نمی کند . شاید باید همه را سوزاند . طاعون و جنون شاید با آتش از میان برود . شاید . فقط شاید . دستت را از روی چشمانت بردار . می خواهم ببینمشان . اشکم را در اشکت بریزم و من را با خود ببری . ببری آنجا که شاید هیچ نباشد اما اگر آن هم نباشد به از سیاهی و ظلمت جهل و نامردمی این تپه خاک خون آلوده است
دستت را از روي چشمانت بردار . مرا با خود به تبعيد ببر .
                                                                        ..........
روسپی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH