تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

 

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد

دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای سینه اش بازی کنیم

دلمان خوش است که همه گوسفندها و گاوها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند

دلمان به قیافه خودمان توی آیینه خوش می شود

به اینکه میتوانیم چای بخوریم و ته مانده اش را بریزیم روی میز

یا دلمان خوش می شود به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم

یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند

یا زمانی که شاگرد اول میشویم

دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل

یا به حرفهای قشنگی که می شنویم

دلمان به تمام دروغها و راست ها خوش می شود

به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای

دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم شمال و خوش بگذرانیم مثلا با خنده

یا سرمان را تکان بدهیم که حیف , فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی

دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران

یا به رفتن مهمانی و نگاه های معنادار و اینکه عاشق شده ایم مثلا

دلمان خوش می شود به مستی و دود سیگاری و غرق شدن در رویاهای بی سرانجام

به خواندن شعرهای عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم

دلمان خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ

دلمان خوش است که همه چیز روبراه  است

که همه دوستمان دارند

که ما خوبیم

چقدر حقیریم ما …..

چقدر ضعیفیم ما …..

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیباست

و بعضی اشک می ریزند و برخی خوب می خندند

دلمان خوش است به لذتهای کوتاه

به دروغهایی که از راست بودن قشنگترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا  کسی عاشقمان شود

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش است به همخوابگی های بی اعتنا

به شبهای دو نفری و نفس های نزدیک

روز و شب  ها تمام می شوند و زمان می گذرد

دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها

دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی

دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند

و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم

دلمان به خوابهای طولانی و بیدلریهای کوتاه خوش است

و زمان میگذرد

……

حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای

به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی به یادمان اشک بریزد

ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید

یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

و فصلها می گذرند

دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند

یا ریشه گیاهی ما را بمکد به درون ساقه گیاهی

دلمان خوش است به صدای عبور آدمهایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند

و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد

…..

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن

به مورچه ها و موش ها و مارها

……

ما آدمها چه راحت دلمان خوش می شود

ما چقدر پستیم و چقدر حقیر

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خیلی خوبیم

و من دلم به نوشتن همین چند جمله خوش است

چه کسی بود که میگفت دلم غمگین است ؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH