تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

نه شکنجه گر مرا ترساند،
نه آخرين سقوط بدن،
نه لوله تفنگ های مرگ،
و نه سايه های روی ديوار.
نه شب، هنگامی که روی زمين
آخرين ستاره کم نور درد جای دارد،
اما آن چه مرا به هراس می افکند،
سهل انگاری کورکورانه مردم سنگدل بی رحم است...

روزهاست كه دلم به نوشتن نمیرود ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است.خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن .
به احمق ها مي خندم ، به تمامي فعالين سياسي ، حتي همين راننده هاي تاكسي !! ب
ه نت ورک ماركتينگ ها ، به اين ملتي كه در توهم زندگي مي كند ، به ملتي كه دوست دارد بخوابد و ميليونر شود ، دوست دارد توي تاكسي و وبلاگ با بحث سياسي كليه مشكلات مملكتش را حل كند و صبح كه بيدار مي شود توي جوراب هاي كنار شومينه اش پاپانوئل برايش دموكراسي به عيدي آورد ...
من به توهم مي خندم ، به با يادها زندگي كردن ، به در ماوراالطبيعه زندگي كردن ، به در متافيزيك غرق شدن و به در آرزوها خفه شدن .

اگر به خیابان بروی و چشمانت را باز کنی ـ خوب ـ می‌بینی زنان رنگینی را
که برای ندیدن نگاه طلب‌کارانه‌ی فرزندانشان، تنشان را به دست‌های زمخت مردان سیاه پوشی می‌سپرند و در دلشان آرزو می‌کنند، اینبار آخرین شب باشد . آخر انها آرزو داشتند مادری باشند برای دختران خودمثل پنجه‌ی آفتاب.
روسپی‌گری در اثر فقر، هدیه‌ای دروغین و تاریک بود.

نه ! انرژی هسته‌ای از نان شب واجب تر نیست .
در کوچه‌های خلوت و ساکت، وقتی خورشید دامنش را روی بام‌های  قدیمی پهن می‌کند، نزدیک به نیمه‌ی روز پسران جوانی را می‌بینی، تکیه داده به دیوار. آنها که تا چند سال پیش در رویاهای روزمره‌ی خود آرزوی بهترین زندگی را داشتند و دلشان می‌خواست با سخت کوشی نان‌آور زندگی ساده‌ی خود باشند، این‌روزها کارشان حمل و نقل حشیش و قرص‌های اکس و تریاک است. گرچه نفس می‌کشند اما با هر تقلایی بیشتر در این باتلاق فرو می‌روند.
بیکاری و اعتیاد، هدیه‌ای دروغین و تاریک
بود.
نه ! من انرژی هسته‌ای نمی‌خواهم .
میدان ونک را که رد کنی، به بالای تهران سری‌ بزنی، برج‌هایی را خواهی دید که باورت نمی‌شود در ایران هستی. اگر سری به دریاکنار و خزرشهر و خانه‌دریا بزنی، ویلاهایی خواهی دید که باورت نمی‌شود مردمانی با این ثروت در ایران زندگی می‌کنند. جوانان همین خانه‌ها، غرق در مد و هوس و مدل ماشین‌هایشان گویا در اروپا زندگی ‌می‌کنند. آنها نه مزه‌ی اشک‌هایشان را می‌دانند، نه طعم گس روزهای بی‌خاطره را.
اختلاف
طبقاتی، هدیه‌ای دروغین و تاریک بود.

نه ! انرژی هسته‌ای درمان دردهای اجتماعی نیست .
هنوز فریاد‌های بمی‌ها در آسمان بود که لرستان لرزید. چند روزی از نوروز نمی‌گذشت. اینبار اما بایکوت خبری این زلزله، مردم ما را در بی‌خبری حاکمان شریک کرد. آنها دیگر نمی‌خواستند مردم یاد فریاد‌های سودای جان هم‌وطنان‌شان بیافتند. کمکی هم درخواست نشد، چراکه سابقه‌ی به یغما رفتن کمک‌های مردمی به بم، آنها را بدسابقه کرده بود. مردم
ساده‌دل لرستان، فریاد زدند، گریستند، از غم بی‌خانمانی بیهوش شدند؛ اما حتی کسی اشکی برایشان نریخت.
دروغ‌گویی و فساد اداری هدیه‌ای
دروغین و تاریک است.
نه ! برای این مردم انرژی هسته‌ای واجب ترین حق مسلم نیست .
اگر بخواهم بنویسم از غمی که در دل‌هاست در این مرزهای گربه‌ای شکل، کلمات شرمسار گناهی می شوند که حاکمان ما به آن معترف نیستند و با غروری  چون دون‌کیشوت به سوی تباهی می‌رانند. اگر بخواهم از فرار جوانان جویای نام و کار به کشورهای دیگر بنویسم ، اگر بخواهم از سقوط ارزش پول ملی بنویسم، اگر بخواهم از خجل شدن صفت ایرانی بودن بنویسم، اگر بخواهم از زندان‌ها و آزادی بنویسم در کشوری که قرنهاست که  مردمانش با وعده و آرزوی فردایی بهتر به زندگی رخوت‌زا و کسل‌کننده‌شان عادت کرده‌اند، کلمه تاب به صف شدن در جمله‌های غمگین را ندارد.
پس بهتر است سکوت کرد و بغض را در دل خالی کرد و این دن‌کیشوت‌های سرمست را گفت:
نه ! من انرژی هسته‌ای  نمی‌خواهم
از نظر من ، ما  آزادی و رفاه و دوستی و امید و اقتدار پارسی می‌خواهیم.
راستش را بخواهید
کیک زرد اصلا به کارمان نمی‌آید،
ما عشق و سربلندی نام ایران و غرور
می‌خواهیم.
همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH