تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی


شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بَ دَ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختان علل اصلي ترافيکند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه... شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي...
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!

( این متن توسط یک ایمیل برای من فرستاده شده بود که نمیدونم نویسنده اش کیه؟)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 


برای آنانی که آمدنشان کلماتم را به تاراج برد ...
نمیدونی چه سخته  میون انبوهی از آدمکان چوبی بایستی و نبودنتو فریاد بزنی ...
مدتهاست به دنبال سکوت گم شده ام آسمان و زمین را بهم میبافم ...
ولی دریغ از یک جرعه ...
نمیدونم چشمام انتظار چه کسی رو میکشه ؟ مگر قراره کسی بیاد ؟
حتی نمیدونم واسه چه کسی کلماتمو بیدار نگه داشته ام .
خودمو گم کرده ام ...
به دنبال کدوم روزنه هستم ؟ چی می خوام ؟ چی می گم ؟
کدوم جاده افکار پراکنده مو به انتها میرسونه ؟ پاهام دیگه رمق لمس کردنو ندارن .
دستامو نمیخونم . اصلا با کلمات بیگانه م . حالا اگه جمله ای هم داشتم کجا می نوشتمش ؟
کاغذام مچاله شده ان و قلم هام خمیده ... تکه های وجودمو لا به لای پیچکها دفن کرده ام ...
و فریادشونو در کشاکش بودن و نبودن حبس کرده ام ...
تک تک سلولهای بدنم محتاج تولدی دوباره ان ...

راستی کاش کسی تنهایی بی نورمونو چراغونی میکرد ... کاش !!!
این روزا اگه کسی بهم نزدیک بشه
یه حسی بهم میگه
بیگانه رو به خونه راه نده ، اون به قصد غارت اومده
نمی دونم چجوری می تونم همه رو دوست داشته باشم ،
همه رو ... زشت و زيبا و مورچه و ديوارو
همه رو دوست داشته باشم و ... و دلبسته به هيچکس نباشم
دلبسته بودن ،  شبيه طنابی در گردن داشتنه
بايد مواظب باشی و گرنه
يا خودت از دست میری يا طناب بيچاره پاره می شه ...
اگه خودت از دست بری ،  دو حالت داره
يا طناب برای هميشه نعش خاطرات تو رو ، آويزون بر خودش حفظ می کنه
و يا از گردن بی جون تو بر گردن تازه نفسی ديگه ای  می افته ...
و اگه طناب پاره بشه ،
یا تو در چاله های تاریک سر در گمی سقوط میکنی
و یا دنبال طنابی دیگر برای آویزان کردن خودت میگردی ....
رسم زندگی همین ست
و رسم عاشقی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 


ديشب نصفه هاش بود که تنم خيس از عرق پريدم از خواب
نفس نفس می زدم مث دل گنجشکی که پريده از قفس
فکر می کنم باز خواب ديده بودم 
 
خواب ديدم ميون يه جنگل می دويدم که درختاش ريشه تو آسمان داشتن
و شاخه هاشون  فرو رفته بود تو دل زمين
می دويدم که به خدا بگم نکنه خوابش برده و زمين زير و رو شده
خدا اگه يه لحظه حواسش بپره از دور و برش ،  به نظرم همه چيز زير و رو بشه
تو ذهنم اومد اگه خدا حواسش پرت بشه و  لطافت بارونو بگيره  
تن آدم زير قطره هاش سوراخ می شه
خيس از خواب پريدم 
 غلت زدم رو سينه و خوابيدم کف زمين
دستمو باز کردم . گوشمو چسبوندم به سينه ش
به سينه زمين که خودش يه بار به من گفت دلش زير اتاق من می زنه
تالاپ ، تولوپ ...
يه بار زمين به من گفت عاشقه
عاشق ماه شده بود بيچاره ،  دلش کوچیک بود و داغ
شب ها به همين خاطر دلش تند می زد و داغ تر
و ماه بی خيال با ستاره ها چشمک بازی می کرد و صورتشو می ماليد به لطافت ابرها
...
تا صبح جير جيرک ترونه می خوند از زشتی معشوقش
جيرجيرک ها و سوسک ها ، چيزی که چشم آدما زشت می بينه به نظرشون خوشگل ترن از همه چيزا
سوسک دنبال جفتی می گرده که سياه تر و بدبوتر باشه ، پشمالو تر و گنده تر باشه
سوسکا حالشون از پروانه ها به هم می خوره
من فکر می کنم هر موجودی به اندازه خودش می فهمه از زندگی
آدم هم می تونه مثل سوسک بنازه به زشتی های معشوقش که فکر می کنه خوشگلی همينه
آدم تا نفهمه آدمه آدم نمی شه انگار
مگسا هم دل کوچیکی دارن
فکر می کنم اندازه کله يه مورچه
مگسا پرواز می کنن
مث کبوترا و عقابا
مگسا عاشق می شن و بی پروا عشق بازی می کنن
مثل اسبا و شيرا
مگسا زمستونا می خوابن
مث خرسای قطبی
مگسا آلودگی ها رو دوست دارن و مزاحمن
مث آدما 
آدما می گن از چيزای آلوده بدشون میاد
آدما از چيزای مزاحم هم بدشون میاد
آدما از چيزايی که شبيه خودشونه بدشون میاد
مگس داره  به زندگیشو و تخمايی که تو شکمش داره فکر می کنه
مگس داره خودشو از آلودگیاش پاک می کنه
مگس داره نفس می کشه و از زندگیش لذت می بره
شترررررق ...
- کشتمش
دو قطره خون به جا می مونه
از دلی اندازه کله مورچه
مگس می ميره
و انگار هيچ اتفاق مهمی نمی افته و زندگی تو مدار صفر درجه ش می چرخه !
بعضی آدما شبيه مگسن
منتها هيچوقت پرواز نمی کنن
از عشق بازی هم چيزی حاليشون نمی شه
و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارن
فقط مزاحمن
و با نبودنشون ، هيچ اتفاق مهمی نمی افته و حتی زندگی راحت تر روی مدار صفر درجه ش می چرخه
فقط بدیش اينه که
هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدما نيست

 ...
 امروز صبح مادر بزرگ از تو قاب عکسش بلند شد رفت لب سماور
 از پشت نگاش می کردم مث بچه هایی که گردنشونو کج میگیرن
 مادر بزرگ سياه سفيد بود
 ماگ چاقم شکمشو فرو داد توی دلش ، کمرش که باريک شد غل خورد تو دست مهربون مادر بزرگ
 يه استکان چای داغ با دو حبه قند پيش روم بود
و مادر بزرگ رفته بود توی قابش و داشت زير لب دعا می کرد .
پدر بزرگ از توی قاب عکسش چپ چپ نگاه می کرد و دلش سيگار می خواست
دلم می خواست هردوشون رنگی بودند و بدون قاب عکس
...
پابرهنه روی سنگ فرش باران خورده کف حياط راه رفتن خيلی خوبه
کف پای آدم بايد نفس بکشه
از توی کيسه رفتن خسته می شه طفلک
گاهی فکر می کنم انگشت کوچیک پام يک بچه کوچیکه
که دلش می خواد انگشت شصت پامو بمکه
خواستم بدمش نشد
بيچاره همه چيزهای کوچیک که دلشون چيزای بزرگ می خواد
مثل دل من
امروز کشف کردم رسيدن به دلخواه سخت است حتی اگر چهار انگشت باشه
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

داشتم تو دريای افکارم غوطه می خوردم بعد از ظهر

آبش یه کمی سرد بود
شنا هم که بلد نبودم
خدا رو شکر که عمقش زیاد نبود
صدای در که اومد هم خیس بودم وهم لخت
کسی داشت به در می کوبید
بیرون هنوز بارون میبارید
نگام افتاد به جسد بو گرفته چتر
از پنجره داد زدم
- ها ؟
کلمات پيچ در پيچ خورده و نامفهوم در حنجره ام گير کرده باز
من حس می کنم در مغز هر آدمی یه جايی وجود داره که احساساتش رو تبديل به واژه می کنه
اين جای مغز من مشکل داره انگار
مثه گير کردن خر می مونه تو گل 
تازه خر که  تو گل می مونه عرعر می کنه
اما من فقط گفتم : - ها ؟
خاک بر سرم
صدای کوبيده شدن  بر در قطع شد
صدایی به گوشم رسید که :
- کسی  خانه نيست انگار ؟
صدا مثل نوازشی بود که رو سری کشيده میشه
من مثه یه تصور مبهم از تمام تنهایی ها گنگ بودم 
- مهمون نمی خواید ؟
دست پاچه و کودکانه وار پریدم پای پنجره
- چرا به خدا می خوام خب .
مهمون خوبه
دستانم عجول تر از من چسبيد به در
در قفل بود
گفتم :
- کليد نداری تو ؟
صدای خنده میومد .
با سر کوبيدم به قفل .
کوبيدن خوبه ، فقط  کمی درد داره
قفل ، زبونه تو کامش کشيده و دهن واز نمی کنه !
- باز نمی کنيد ؟
سرم خيس بود از رنگ قرمز
گفتم:
- می شه من در بزنم ، شما باز کنيد ؟
و کوبيدم به در مث  ديوونه ها
تق تق تق
صدای خنده میومد
نه ،  می رفت
صدای خنده انگار دور میشد
بوی چتر مرده میومد
و بوی بارون خيس خورده
روی سينه ام چيزی تکان می خورد
نگاه کردم ديدم کليد پدر سوخته خودشو از گردنم دار زده
آخرين نفس هاش بود
کندمش از ريسمان
انداختمش تو کام قفل
صدايی آمد  قييژژژژ وار
در واز شد
سرمو مث جوجه ای که از تخم سر بدر می کنه از در بدر کردم
بیرون بارون می باريد
اون دورها نقطه ای می خنديد ... شايد هم گريه می کرد !
کوچه چپ چپ نگام کرد
دير اومدن خيلی بده
مث زود مردن می مونه
درو بستم
بيرون بارون می باريد
و من
چترم مرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

من دارم ايستاده ميميرم .... 


بذار دنیا منو نادیده بگیره 
بذار زندگی کمر
به خرد کردنم ببنده

بذار آسمان رو سرم آوار بشه 
بذار روزگار بازم
با من دشمنی کنه

آرزوهامو به باد خزان بسپره ، دلمو بشکنه و پامو زنجیر کنه ...

ولی بازم اونه که شکست خورده ، من سهممو از دنیا میگیرم .

میگن :" خواستن توانستن است" ...

میگن:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".

اما من خواسته ام و نتوانسته ام
مگه میشه
کسی نخواد زندگی کنه ؟

نخواد برخیزه  و بایسته؟

بازم میگم: " من از سلاله ی درختانم ، تنفس هوای مانده ملولم می کند ...  پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."

من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند
قدیما وقتی تو پائیز چشام به برگای زرد و خشکی میفتاد که توی جوب افتادن دلم میگرفت و بغض میکردم..  پیش خودم میگفتم اینا هم مثل من به جرم گناه ناکرده محکوم به فنا شدنن ....
اما حالا دیگه دلم براشون نمیسوزه ... به نظرم برگایی که براحتی خودشونو به  دست باد میسپارن تا اونارو به اینجا بکشونه ارزش دلسوزی ندارن .... حالا دیگه دلم برای درخت میسوزه ... که برگاش یکی یکی تنهاش میذارن و میرن و اون مجبوره که تنهایی وایسته و "ایستاده" بمیره .... دست بی روحمو روی پوست خشک و خسته ش میکشم و میگم : منم دارم مثل تو ایستاده میمیرم .... ياد حرفاي قبلم ميفتم .... :
آخه
يک وقتايي احساس مي کنم که بايد اين تاريکي تلخو باور کنم ......
يک وقتايي احساس مي کنم که زمان برام متوقف شده ، انگار که هيچ چيز
نمي خواد تغيير کنه ، گرچه تغيير مي کنه اما تغييراتي که بيشتر دلمو
مي سوزونه..... 
دلم از دست بعضي آدماي زندگيم خيلي گرفته ، کاش
مي فهميدن  چقدر دلم آتش مي گيره از حرفاشون ، کاراشون ......
گاهي دلم مي خواست منم مي تونستم مثل همه آدمايي بشم که شکستن دل ديگري براشون به راحتي آب خوردنه ...... چطوری مي تونن تنها خودشونو موقعيت و منفعت خودشونو ببينن و ديگه هیچ .....
يک وقتايي حتي از خودم هم خسته مي شم ، هميشه مي گم درست مي شه، هميشه مي گم صبر داشته باش ، اندکي صبر سحر نزديک است .......
حالا می خوم از شما بپرسم اي مهربانان ، سحر کجاست ؟
مي دونم ، خوب مي دونم لحظاتي که نزديک سحريم خيلي کند و آروم مي گذرن ، اما انگار زمان اينجا متوقف شده .......
مي گذره اما شرايط سخت تر مي شه .
اصلا نمي دونم چطوریه که تا احساس مي کني روال زندگيت داره ميفته تو راه هموار یهو یه اتفاقي مي افته و همه چيزو بهم مي زنه ......

چقد اين روزا تنهام 
روزگار غريبيست نازنين .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 


گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من گاهی اوقات خدا را در آغوش می کشم.
خدا زياد هم بزرگ نيست چون در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرزهاي مقطعي مي شوم . تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل  بخششند. مي دانم زياد مهمان نخواهم بود.
اینبار شیطان در آغوشم جای میگیرد .
به جرئت و ایستادگی اش مینگرم. او می اندیشید که ذاتش ( که از آتش پاک و بی دود است ) از یک مشت لجن متعفن برتر است.
و در پای این عقیده تا مطرود شدن ایستاد!
شیطان را درود!
انگشت حیرت به دهان، عصیان او را مینگرم که در تمام ملکوت بی همتاست!
درمیان اینهمه ملائکی که گوسپند وار، مطیع و رامند ، شورش او کاری بس بزرگ مینماید... مگر او از جنس این ملائک نبود
؟
شیطان را درود!
شیطان را درود که نه چون این " شیطان های معصوم " ترسو و بزدل که حتی عرضه گناه کردن را هم ندارند و پشت نقاب خدایی پناه گرفته اند میماند و نه چون بره ای مطیع ، بی فکر و بی انتخاب، مقلد بی چون و چرای این معصومان پست است!
شیطان را درود!
که به من آموخت ایستادگی را، انتخاب را،
سر خم نکردن در برابر هر آنچه را صحیح نمی پندارم.... ،
عصیان را ، اراده  را.....
" آدم  بودن"......
چه میگویم؟ آدم " شدن "  را...
 
بر من خرده مگیرید ....

زمان مي گذرد.
همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم.
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای کوچکترین تصمیم گیریها باید قدم بزنم.
مدتی هست که خیلی فکرم مشغوله.
از اینکه چیزی مینویسم احساس بدی بهم دست میده.
من روح خودمو معتاد به زنده بودن کرده ام و از این بابت متاسفم.
و بیشتر از این تاسف میخورم
که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگدمال کردم.
من اين روزها مدام هذيان مي گويم
آسمان براي من بنفش است .

بايد کمي قدم بزنم ......
( بخشی از این مطلب از وبلاگ شیطانهای معصوم برگرفته شده است )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 

                     دلم لك زده است براي ....


آه گفتی از مهربانی

دلم این روزها برای یک ذره اش

لک میزند

برای لبخندی که خلوصش به اعماق وجودت

راه می یابد و

 گرد غم را از دل می زداید

برای دستی که به گرمی دستت را بفشارد

برای آغوشی  که سخاوتمندانه برای تنها لحظاتی

پذیرای پیکری خسته و آزرده باشد

و برای چشمانی که خیره نمیشوند

و نگاهی که آرامش میبخشد

و گاهی از روی خلوص، شاید به زیر انداخته میشود

برای دوستی که حقیقتا دوستت بدارد

تنهایت نگذارد و

اگر رفتی به دنبالت بیاید

برای دوستی که قدر رفاقت را بداند

و تو را به هیچ کس دیگری ترجیح ندهد

و برای دوستی که تو برای او و او برای تو

تا همیشه کافی باشید

تا همیشه

 

آه گفتی از دوستی

دوستی این روزها به گوهری کمیاب میماند

آنقدر کمیاب که دست نیافتنی می یابیش

حقیقتا دست نیافتنی

 

دوستی خود یک گوهر است

اما انگار که ارزش خود را بعد از سالها یافته باشد

همانند دوستی که چون فکر میکند

تو دیگر آنطور که  شایسته  اوست رفتار نمیکنی، قهر میکند،

او هم برای اینکه میان این انسانها ارزش وجودش پایمال نشود

رفته است

از میان انسانها رفته است

اما هستند همیشه افرادی که واله و سرگردان چیزهای کمیابِ دست نیافتنی میشوند

 

دلم تنگ است

دلم تنگ است

برای نگاهی که تو را آنطور که هستی ببیند

نگاهی که عادلانه بنگرد

برای شعوری که درست قضاوت کند

و برای ادراکی که اجازه بدهد

گاهی برای خودت باشی

گاهی به درون خودت بروی

وشاید

گاهی از هر کس و هر چیز متنفر باشی

و گاهی بدون قید دوست داشته باشی و این دوست داشتن را

به همه دنیا

حتی به یک سنگ

حتی به یک برگ

ابراز کنی

 

دلم برای کودکیم تنگ است

دلم برای بازی های کودکانه تنگ است

قایم موشک ، دزد و پلیس ، استپ هوا...

 

دلم برای مدرسه تنگ است

برای رفاقتهای مدرسه ای تنگ است 

برای زنگ آخر ، زنگ ورزش ،  زنگ تفریح 

 برای امتحانات ثلث آخر ، معلم علوم ، مبصر کلاس 

برای بدها... خوبها...

تخته سیاه گچ بازی ، اخم ناظم

ساندویج نون و پنیرو خیار

دلم برای همه اینها تنگ است

 

دلم تنگ میشود

دلم سرد میشود

دلم تاریک میشود

چرا وقتی بزرگ میشویم دلمان کوچکتر میشود

چرا زود همه چیز از یادمان میرود

چرا مادر وپدر ها اینقدر زود پیر میشوند

آخر چرا

چرا به هر چه دل میبندی خودش را برایت لوس میکند

میرود

پنهان میشود

دست نیافتنی میشود

 

آری تازه میفهم

بعد از چند وقت تازه میفهمم

که چرا

لبخند پسرک فال فروش

که در یک چهار راه از گرما سياه مي شود 

اينقدر به دلم مینشیند

تازه میفهمم

باورم نمیشود

باورم نمیشود که گاهی از خودم سوال میکردم

چرا ؟

انگار برایم غریبی میکند

یک سلام گرم

یک لبخند دلنشین

انگار برایم غریبی میکند...

 

دلم میگیرد

از این انسانها

از اینکه حاضرند همه چیز را با هیچ چیز عوض کنند

از اینکه زود فراموش میکنند که چه بود

که چه بودند

که چه هستند

از اینکه به حرفهای من میخندند

از اینکه برایشان عجیب است کسی احساساتی را

که گاهی به لطافت برگ و پاکی باران است

بیان میکند

از اینکه برایشان سخت است به هم عشق بورزند

از اینکه گاهی برایشان خندیدن سخت میشود

از اینکه همه چیز را در ظواهر معنی میکنند

 

بیزار میشوم

بیزار میشوم از انسانهائی که به راحتی دروغ میگویند

از انسانهائی که کلامشان بوی دوستی میدهد

اما در سر نقشه نابودیت را میشکند

از انسانهائی که همه چیز را برای خود میخواهند

از انسانهائی که همه چیز را ،

همه کس را حق مسلم خود میدانند

از انسانهائی که دل میبازند و زود فراموش میکنند

از خودم بیزار میشوم  

از خودم بیزار میشوم  که چرا مدت هاست میخواهم

یک کلام ساده را

برای عزیزترین انسانهای زندگیم

به زبان بیاورم

اما نمیتوانم 

"مادر دوستت دارم"

"پدر همه چیز من تو هستی" 

از خودم بیزار میشوم

از خودم بیزار میشوم 

مرا عهدیست با جانان .....
                                ........

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 


يک وقتهايي احساس مي کنم که بايد باور کنم ، اين تاريکي تلخ را ......
يک وقتهايي احساس مي کنم که زمان برايم متوقف شده ، انگار که هيچ چيز
نمي خواهد تغيير کند ، گرچه تغيير مي کند اما تغييراتي که بيشتر دلم را مي سوزاند..... 
دلم از دست بعضي آدمهاي زندگيم خيلي گرفته ،
کاش
مي فهميدند  چقدر دلم آتش مي گيرد از حرفهايشان ، کارهاشان ......
يک وقتهايي حتي از خودم هم خسته مي شوم ،
هميشه مي گويم درست مي شود، هميشه مي گويم صبر داشته باش ، اندکي صبر سحر نزديک است ...........
و اکنون خودم از شما مي پرسم اي مهربانان ، سحر کجاست ؟
مي دانم ، خوب مي دانم لحظاتي که نزديک سحريم خيلي کند و آرام مي گذرند ، اما انگار زمان اينجا متوقف شده ....... مي گذرد اما شرايط سخت تر مي شود .
اصلا نمي دانم چگونه است که تا احساس مي کني روال زندگيت دارد مي افتد در راه هموار ناگهان اتفاقي مي افتد و همه چيز را برهم مي زند ......
چقدر اين روزها تنهايم ، روزگار غريبيست نازنين .
گاهي دلم مي خواست من هم مي توانستم مثل همه آدمهايي شوم که شکستن دل ديگري برايشان به راحتي آب خوردن است ........
چگونه است که مي توانند تنها خود و موقعيت و منفعت خود را ببينند و ديگر هیچ .....
آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است !

انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند.
و اينچنين بر حقارت خود دامن مي زنند ...
و من به دور از هياهوي آدمک هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم.
هر چه بيشتر در ميانشان مي زيم دورتر مي شوم و غربيه تر !
آري ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار ،
در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقیا

که مرا از خود برهاند
من اینجا تنها مانده ام
ه
مه چیز برای من تا بینهایت به ابتذال گرفتار شده است .

به انتظار چه کسی و چه چیزی و چه اتفاقی ؟

پرپر زدنهای مرا ببین ... خداوندا به تو پناه می برم ...

با تمام نا چیزی و بی چیزیم امروز به تو پناه می برم ...

خدای آفریننده من ، تو خود مرا به اینجا فرستاده ای پس خودت راه زندگی  را بر من بنمای ....

خدایا ببین که به ابتذال روزهای تو چگونه گرفتار آمده ام که مرا ریشخند بندگانت کرده ای....

راهی برای تو نیست جز هدایت من ....

باید مرا هدایت کنی ...

دیگر خسته ام از ملعبه کودکان به ظاهر زیرکت ...

خدایا مرا با همان " بخشندگی و مهربانیت " که در موردت میگویند فرا بگیر...

خدایا ، من از تمام قرآنت تنها کلمه ای  که درک کردم این بود " که تو بخشنده و مهربانی "
تنها ترین و ساده ترین کلامی که آموختم .

حالا نشانم بده ...

این خدای بخشنده مهربان کجاست ؟؟؟؟ چرا من نمیبینمت ؟؟؟

تو مرا ببین .

اینجا .

تنها .

مثل همیشه . تنها تر از همیشه .

زمین خورده تر از تمام دفعات قبل ....

دل کنده از کمک بندگانت . که اگر باری ننهند باری هم کم نمی کنند ...

اینبار مرا از شر بنده هایت دور کن .

واسطه نمی خواهم .

بشنو ، دیگر واسطه نمی خواهم.

احساسم این است که تا انتهای زندگی من راه کوتاهی بیش نیست . مرا هدایت کن و آنگاه بازگردان .

تو را به هیچ ندارم قسمت بدهم .

آخر بگو پس تو کجایی؟؟؟

براستی تو کجایی که من  نمی توانم ببینمت .

نه زندگی می خواهم نه پول نه همسر نه مقام و نه هیچ چیز دیگر . من راه  زندگی را می خواهم.

مهربان نیستی اگر بر من نبخشی ....

اگر بر من نبخشی مهربان نیستی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 


تا حالا شده بشینی و به ۱۰۰۰ تا موضوع بی ربط فکر کنی که هیچ کدوم به هیچ کدوم مربوط  نباشن !؟؟ دیشب دوست داشتم تو يه اتاق بزرگ باشم با ديوارای سفيد سفيد که پنجره اش رو به يه درياچه آروم باز بشه ... بعد برم با حوصله تمام ديواراشو سياهِ سياه کنم . پنجره ها رو ببندم و تو اون تاريکی بشینم و به اندازه ۲۶ سال فکرای چرند بکنم و شایدم فکرای چرند این ۲۶ سال رو تکرار کنم . از خودم سوال یپرسم و خودم جواب بدم . سوالایی که تو این مدت پرسیدم و به نظر خودم جالب بوده  ولی بقیه بهش خندیده بودن  یا خودم خندم گرفته بود و دیدم که فکر بقیه رو حسابی مشغول کرده ! دلم می خواست به همه چیزایی که فکر کرده بودم و نکرده بودم فکر کنم !
به این فکر کنم که اگه عینکمو وردارم ، از دید
 چشمای ضعیفم زندگی یه توده بی نظم از آدماست که لای نيازهای در هم و بر همشون سلانه سلانه ميدون و ارضا ميشن . اما از نظر خیلیا زندگی مثل اقیانوس میمونه .هر چقدر هم که توش بشاشن بازم زیبا به نظر میرسه.
به این فکر کنم که می
شه زير آب گريه کرد یا نه !؟ به اینکه زنگ تفريح خدا باید انتخاب مرده بعدی از لای آدما باشه وقتی دارن آخری رو می تپونن توی خاک . هرچند که روزهای بارانی احتمالا گیج میشه و یادش میره که کی رفت زیر کدوم چتر ؟

به این فکر کنم که کدومو ترجيح ميدادم !؟ ديوونه باشم ولی تو تيمارستان نباشم يا ديوونه نباشم ولی تو تیمارستان باشم !؟
به اینکه
اگه زمين صاف بود حتما ميرفتم . به خداوندی خدا قسم که تا آخرش ميرفتم... اما حيف که گرده و هر چقدرم برم نهايتش اينه که ميرسم جايی که الان هستم...
آخه هیچی سخت تر از این نیست که هر روز چیزایی رو ببینی که روحتو با تمام وجود گاز بگیره ، اونوقت حتی نتونی روح بیچارتو از لای دندوناشون بیرون بکشی..!

به اين فکر کنم که اگه ما قبل از تولد ميدونستيم دنيا اين شکليه چند نفرمون قبول ميکردن که به دنيا بيان..!

به اینکه عجب اراده ای دارن اين چاقاله بادوم فروشا ... آخه اگه من بودم تا دونه آخرشو ميخوردم و بدبخت ميشدم!
به اینکه کاش یکی ميتونست به صورت تحليلی یه دلیل بیاره که چرا با اين که پيتزا گرده جعبه ش مربعه!؟
به اینکه کاش یه بز بودم آخه
امروز برگا زیر بارون  بدجوری سبز و خوشمزه به نظر میرسیدن .
به این فکر کنم که 
عشق يا ديوونگيه و يا...عشق نيست . ای بابا ، باز خیالاتی شدم . عشق چی چیه؟! اندازه يه موجود زنده دوسم داشته باشن برام کافيه... آخه تازه حالا که بزرگتر شدم فهميدم قهرمان واقعی کسيه که زيبای خفته رو طوری ببوسه که از خواب بيدار نشه.. تازه فهمیدم که " دوستت دارم" ها دو دسته اند :  يا دروغن  يا دروغهای مصلحتی...فهمیدم راز موفقیت عشق تو اینه که هميشه طوری ببوسی که انگار آخريشه .
به اینکه حرفای قشنگ همه جا پيدا ميشن ... حتی پشت این کهنه ترين صد تومنی دنيا که نوشته:ای مرگ بيا که زندگی ما را کشت...

به این فکر کنم که بعضی وقتا طرف شدن با آدمای بد لازمه... لازمه
بفهميم همه مثل خودمون نيستن.

به اینکه ترجيح ميدم فردا بميرم يا برای هميشه زندگی کنم !؟
به این فکر کنم که چرا برای اينکه يه نفر خوشبخت بشه آدمای زيادی بايد کمک کنن ولی برای بوجود اومدن يه آدم بدبخت دو نفر کافيه ؟
به این فکر کنم که وقتی برف به اون سفيدی تو چند ساعت اونجور کثيف ميشه ديگه از من چه انتظاری هست؟گاهی یه کارایی میکنم که اگه وجدان داشتم بدجوری عذابم  ميداد  ... اما خوبيش اينه که حداقل ميدونم هیچ کس دیگه ای هم عذاب نميکشه...شرمندگيم وقتی زیاد ميشه که ياد کارايی می افتم که برای تولدم کردن . اما کاش یکی بهم قول میداد برام کارتهای لاتاری هديه میده . اميد ، بهترين هديه تولدیه که هيچوقت نگرفتم.به این نتیجه میرسم که
من لياقت هيچيو ندارم... اما چه حس خوبيه آدم بدونه هيچي نيست و هيشکی بهش حسودی نميکنهبه این نتیجه میرسم که بهترين تصميمای من تصميمای غلطمن !

دلم میخواست بدونم چند نفر از ما خودمونيم و نه آرزوهای پدر مادرامون..!؟ آخ که دلم تنگ شده واسه ول کردن دست مامان و گم شدن ... این روزا حتی نميتونم برم گم شم...

به این فکر کنم  که همه میگن هيچوقت پل های پشت سرتو خراب نکن ... اما به نظر من باید يکی از طناباشو برید تا هر کی خواست بیاد پیشت بيفته ته دره! خوب که فکر کنی ميبينی تنهايی از همه چی بهتره...
کاش میشد وقتی فکر و خیالا هجوم میارن ، به مغزم رشوه بدم تا خودشو به خواب بزنه. خوابش میبره. توی خواب یکی ازم پرسید : حاضری نصف عمرتو بدی يه دقيقه مرگ رو تجربه کنی !؟ فوری جواب دادم : من حاضرم همشو بدم! بعد دیدم کلی پليس اينجا جمع شده ، بابا یکی از اون قیافه های متفکرشو گرفته بود . حتی حال از رو زمين بلند شدنم نداشتم ولی شنيدم انگار يه نفرو کشتم ... چیزی 
که بيشتر از همه داشت زجرم ميداد اون آقایی بود که داشت دورم با گچ خط ميکشید ...
از اون بالا همه چیزو میشد دید .
 چشم به یه زوج خوشبخت ( یادم رفت بگم که از نظر من آدما دو دسته ان : آدمای بدبخت و آدمایی که فکر می کنن خوشبختن ) افتاد ، شنیدم که میگفتن :

ــ عزيزم تو تازگيا يه کم چاق به نظر ميرسی ، يه کم به فکر من و خودت...
ــ نگو که باز يادت رفته..
ــ که چی !؟
ــ که من ۶ ماهه حامله ام!
ــ ...
یه جای دیگه میشنوم :

ــ پول می خوام . اصلا مهریه مو بهم بده. اگه نمیدی برو پی کارت . میخوام با پول  خانومی کنم !
ــ من که سرویس طلا میخرم برات ، بلیط کیش میگیرم برات ، ویلای شمال میخرم برات بذارم برم!؟
ــ باشه بازم بمون!
بعد تو دلم گفتم : واستون آرزوی خوشبختی نميکنم چون خوشبختی وجود نداره .
آرزو می کنم بتونین با بدبختياتون کنار بياین...
آخه تعريف من از خانواده خوشبخت خلاصه ميشه تو آدمايی که هر شب تو تلويزيون دارن با اشتها لازانيای تخم مرغی رشد رو ميخورن...
البته همه اونجوری که به نظر ميرسن خوشبخت نيستن واسه همین کاش مردم ما اینقدر حسوديشونو بيخودی مصرف نمیکردن! آخ ... حیف ... حیف که آدما هر روز کثيف تر از ديروز میشن !

یه جای دیگه چشم به یه کاغذ افتاد . روش نوشته بود :

... عزيزم سلام ، من بچه ها رو بردم پارک ، غذاتم تو يخچاله ، منشيتم اگه دعوت کردی يه کم زودتر ردش کن بره مثل دفعه قبل پايين پله ها به هم نرسيم ... حوصله دروغاشو ندارم ... !
یه ماشین رد میشه و آهنگش به گوشم میرسه :

به من بگو بیوفا، حالا يار که هستی...
تو دلم میگم اين فقط يه کنجکاويه ساده است فکر نکن اگه عقل داشته باشه ميره با يارو دوئل ميکنه به خاطر تو!

چشم به یه سوپر افتاد.  یه دختر شدیدا  تو این دوراهی بزرگ مونده بود که از اون شامپو قرمزا بخره بهتره يا از اون سبزا؟ هرچی فکر میکنم میبینم فرقشو نميفهمم ، کف جفتشون سفيده دیگه ...! از در سوپر که بیرون اومد  قوطی خالی "رانی"  رو که خورده بود تا فسفر سوزونده شده مغزش برای انتخاب شامپو جبران بشه انداخت جلوی جاروی  یه سوپور پیر. هيچوقت نفهميدم چرا تن اين بدبختا لباس نارنجی ميکنن! شايد ميخوان بيشتر تابلو بشن و خجالت بکشن... راستی اگه شانس فقط یکبار در خونه آدما رو میزنه ، پس تکلیف این بیچاره که شبا تو پارک می خوابه چیه ؟ دلم براش میسوزه . به نظر مياد من از محنت ديگران بی غمم. اما اونی که مسئولشه چی ؟ وقتی فکرشو ميکنم روز ظهور امام زمان چه خواهند کرد اين آخوندها ،  تمام وجودم از انتظار فرج لبريز ميشه..! بعدش از خواب بیدار شدم ! از فکرای مربوط به زندگیم خسته  شدم ! دیگه دلم نمیخواد به چیزیش فکر کنم ! دلم می خواد به حیوونا فکر کنم !
به اینکه  تا حالا چندتا سوسمار به اون پرنده کوچيکا که ميان
لای دندوناشونو تميز ميکنن خيانت کرده...!؟
به اینکه باید اختاپوسا خيلی باهوشتر از دلفينا باشن چ
ون تمام وقتایی که دلفینا دارن واسه مردم شکلک در میارن اختاپوسا یه گوشه تاریک اقیانوس نشستن و دارن فکر میکنن
به اینکه اگه يک لاک پشت بدون لاک رو در نظر بگيرم این لاک پشت بی خونمون محسوب میشه یا لخت ؟

به اینکه لاشخورا چون جسد بقيه رو خوردن زشت شدن یا چون زشت بودن و هیچکس بهشون غذا نداده رفتن جسد بقیه رو خوردن ؟
تو ذهنم یاد حضرت نوح افتادم و ازش پرسیدم : نوح جونم ، میشه برام توضیح بدی مورچه ها رو کجا گذاشته بودی که زیر دست و پا له نشدن یا اون يه جفت
دارکوب رو چه جوری تو کشتیت نگه داشته بودی!؟
گفتم جفت. یاد ازدواج افتادم. پیش خودم گفتم
با کسی ازدواج ميکنم که مثل خودم از ازدواج متنفر باشه !!!
باز رفتم تو فکر زندگی ! بسه دیگه !
وبلاگ اگر به درد خرج کردن فکرای جفنگ و دسته دوم آدم نخوره ، به چه دردی ميخوره  پس!؟

با تشکر از وبلاگ "هذیانهای یک دیوانه" که ایده نوشتن این پست رو مدیونش هستم ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

اين روزها زمان رو تو اتاقم متوقف کردم ،
کتابهاي بی معنی و نهیلیستی مي خونم و ساعتها به پوچی آدمای به پوچ رسیده توي کتاب فکر مي کنم .
شب که ميشه دلم میخواد شمع روشن کنم و خيره مثل يه ديوونه ، نه ، مثل يه پروانه که عطش سوختن رو داره ،
تا آخرين قطره به ياد همون پروانه نگاهش کنم و بگم کاش ميشد منم بسوزم.
براي انسانهاي تهي از عشق غصه مي خورم .
وقتي که بارون مي باره ، براي بارون دلم میسوزه ،
ميگم اوخي از آسمونش جدا شده ، آخه من مي فهمم جدائي از اونایی که دور و برتن ولی باهات نیستن يعني چي ، اونم وقتي مجبور باشي ، وقتي آسمون نخوادت .
راه که ميرم به در و ديوار مي خورم و درد را مزه مزه مي کنم ،
بعد مي گم ببخشيد نديدمتون .
روي شيشهء پنجره بارون خورده اتاقم نفس هام رو ها مي کنم و روي بخار سرفه هام
  فکرو ناراحتیامو حک مي کنم ،
بعد با دستم پاکش مي کنم تا يه وقتي بارون نبينه و دلش برام بسوزه و هي گريه کنه و هي گريه کنه !
زمان رو متوقف کردم و لذت مي برم توي رنج اين توقف !!!
سرم که درد مي گيره مي کوبمش به ديوار بغل تختم .
میگم : هي کوفتي ! بي خيال آدما ، بی خیال زندگی بی خیال عاشقي ، بی خیال آینده و برنامه ریزی . اصلا یه کلوم ، ختم کلوم ، بی خیال همه چی و همه کی و ...!!!

عاشقي نون نميشه ، فکر و خیال آب نمي شه !
کي بود مي گفت : واسه فاطي بند تنبون نميشه !!!
آهان محکم تر ،
انقدر بکوبش به ديوار تا عُق بزني ،
هر چي سر درد ِ که ماله دل ِ تنگه
اين روزا اگه یه مورچه ببينم که مرده و روی زمين سرد خدا افتاده ،
برش ميدارمو چالش مي کنمو براي قلب له شدش زير دست  و پاي آدما
حمد و قل هوالله مي خونم .
یه جونور که از ديوار حياط  بالا ميره ،
براش دست مي زنم و تشويقش مي کنم ،
هي بدو بدو ، آفرين سوسکي !
بعد دمپائي رو بر مي دارمو .......
نه ! دلم نمي ياد بکشمش ( شایدم میترسم ، واسه اون چه فرقی میکنه که دلیل نمردنش کدومه؟ )
تو سر خودم مي زنم !
این روزا دلم می خواد یه مادربزرگ داشتم تا تسبيحشُ بر مي داشتمو هي باهاش دور خدا مي چرخیدم .هي مي چرخیدم ، هي مي چرخیدم ، هي مي چرخیدم تا سرم که گيج رفت خودمو تو بغل خدام بندازمُ
براش ناز کنم .
نازي ! نازي ! نازي!
قلبم که درد مي گيره ، ملافه تختمو چنگ مي زنم ،
بعد آروم در گوشش مي خونم :
در ازل بست دلم با سرزلفت پيوند
تا ابد سر نکشد وز سر پيمان نرود .
قلبم که اين روزا سينم براش تنگ شده 
 
ديشب که باز دلم میخواست تا صبح خروس خون بيدار باشم ،
تهديدم ميکرد و مي گفت :
بهت بگما ، حواست باشه  !
ببين کی ِ که همين روزا بپرم بيرون !
منم بهش گفتم :
بپر بپره بپر !
خودم پرت مي دم ، بپر !
هر جا که ميخواي بپر !
منم با خوت ببر ، بپر !
چند وقت پیش که شمال بودم ، وقتی یه گربه مي يومد پشت پنجره اتاقمُ ميو ميو مي کرد ،
براش دست تکون ميدادم  و مي گفتم :
مرامتُ عشقه لوطي، که تو اين شباي سرد ،
تو هم هلاک صداي جيرجيرکها شدي !!
گفتم جير جيرک !
چشمامو مي بندم و تو فکر و خیالم صداشُ گوش ميدم ،
هم دلم ميگیره ، هم حسوديم ميشه ،
چقدر اخلاص تو صداش داره ،
چقدر خالصه ، چقدر ناب ِ صداي جيرجيرک .
عمو باد که مياد ، يواش به پنجره اتاقم ميزنه ومي گه : خرس گنده،خوابي ؟
منم ميرم پشت پنجره و مي گم نه عمو جون بيدارم .
ميگه : در گوشم اسمشونو بگو تا برم به ننه خاتون بگم ،
بلکه کاري کرد .
مي بوسمشو مي گم : چقدر تو مهربوني عمو باد .
نه ممنونم ، آخه اونا اصلاً نمي خوان حرفا مو بفهمن . چه برسه که بشينن پاي حرفاي ننه خاتون . اين چيزا براشون خنده داره عمو باد.اگه بفهمن من میگم با شما حرف میزنم کلی مسخرم می کننو میگن خیر سرت بزرگ شدی .
عمو باد دلداريم ميده و دستي به موهام ميکشه،
ميگه غصه نخور ، بالا سري حواسش هست .
حافظ رو بر ميدارم ،
ميگم کاکو شيرازي ببين ،
همينايي که با خط خوش شعراتو مينويسن و به در و ديوار خونشون ميخ مي کنن
همينايي که تا دلشون مي گيره تفاءل مي زنن ،
مي بيني چقدر راحت منکرت ميشن .
(زندگي که شعر نيست )
آره خوب شعر نيست ،
 آخه بعضي از شعرها خيلي فراتر از زندگي هستن ،
ف ر ا ت ر
به مولانا مي گم : حاجي مي بيني تو رو خدا ،
شمس هم شمساي قديم ،
ميگه : پسر جان !
مگه يادت رفته چي بهت گفته بودم
مکتب تعليم عشاق آتش است .
گفتم نه ، يادم نرفته ،
آخه ،
ما شب و روز اندرون مکتبيم .
حاجي مولانا ميخنده و ميگه :
خوبه هنوز چند بيتي از ما يادت مونده .
دست ميزارم رو قلبم و تعظيم ميکنم و مي گم :
شيخا ! ما کوچيک مرامتونيم به مولا .
حلاج رو سر دار مي بينم ،
براش دست تکون مي دم و مي گم ،
عشق یا دیوونگی
هم يه جور انالحق گفتنه مگه نه ؟
ميخنده و ميگه :
هراست نباشه پسر ، از دار هم نترس
از سرزنش ياران هم نترس ،
دل ِ پُرتو بزار کف دستت ،
صاف شو ،
هر وقت تونستي صاف شي و روحت رو از صافي عبور بدي ،
اونوقت حکمت خيلي چيزها تو چشمت نور ميشه .
ديگه باکي از دار نداری چه برسه به مسخره شدن و کم آوردن و عقب موندن 
تيکه تيکه هم بشي عشق هست و صفا .
میام بهش بگم :آقا منصور حلاج !
                             تو رفتي بالاي دار و ......
اما از خواب می پرم .
               زمان هنوز متوقف مونده
                                       شمع میسوزه
                                                  جیرجیرک میخونه
                                                                مورچه میمیره
                                                                              .........
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 


کبری تصمیم گرفته دیگر کتابش را زیر هیچ درختی گم نکند . مشقش را زود بنویسد . زود هم بخوابد و روزهای بارانی بجای قدم زدن در خیابان ، در خانه بنشیند . بنشیند تا شاید خواستگارها یکی یکی به سراغش بیایند . دختر عاقل کسی است که زود عاشق نشود... !
عمو زنجیر باف پشت کوه ها مانده و خوابش برده و با هیچ صدایی نمی آید . سارا دنبال دارا می گردد  که مبادا در نداری روزهای زندگی از خوشی های آن عقب بماند .
پسر شجاع مدتی است در هیچ کارتونی نقش بازی نمی کند . به گمانم عاشق شده باشد .
باربی هنوز جفتش را پیدا نکرده و دائم در حال رژیم لاغری است .
حاج زنبور عسل تمام دنیا را بدنبال مادرش گشته و اسمش در کتاب رکوردهای پرواز ثبت شده است و همین روزهاست که بلیط رفت و برگشت به کره ماه را هم بگیرد تا در آنجا نیز بدنبال مادرش بگردد .
من هم یک بلیط برای خودم و یکی هم برای تو گرفته ام که اگر فرصتی دست داد با هم به سفر برویم . برویم به سراغ همه آدمهایی که دلشان گرفته و قلبشان شکسته . برویم سراغ آدمهایی که دوست داشتن را می فهمند و هنوز وسوسه حوا برای خوردن میوه ممنوعه در سرشان موج می زند . سیب که زیاد روی درخت بماند می پوسد . باید آنرا چید . با اجازه یا بی اجازه . سیب برای خوردن آفریده شده است . هر جایی که هست باید چید و خورد . فقط باید مواظب باشی از باغ همسایه ندزدی اش  . همسایه ها عادت دارند میوه هایشان را سم بزنند . دوست ندارند شکم دیگران با سیب سیر شود . گندیدنش را ترجیح میدهند . اما می گویند سم باعث دور ماندن سیب از آفت می شود . من گمان می کنم سم سیب را کم ارزش می کند . سب باید سیب باشد تا بشود خوردش .
تصمیم گیری برای خوردن سیب ممنوعه شروع یک زندگی پربار است . گاهی باید دل به دریا نزد . باید دل به صحرا زد . دریا پر از خوراک و در و گوهر است . اما صحرا ترس دارد . بی چیز است . دل به دریا زده شجاعتر از دل به دریا زده است .
گرگهای حادثه در کمین بی توجهی مان نشسته اند . این خودمانیم که خودمان را می دریم . خودمانیم که گاهی پرخاش می کنیم . خودمانیم که گاهی عبوث می شویم و تلخ . خودمانیم که چشم می بندیم و چشم می کورانیم . خودمان را می گویم که گاهی از گرگ هم درنده تر می شویم . همین غفلت هاست که گرگمان می کند .
هر که نام دیگری بر پیشانی دارد زیر پای بی توجهی مان لگدمالش می کنیم . انگار نه انگار که او هم آدم است . دل دارد و می فهمد . گویا باید مال خودمان باشند تا مراعاتشان را کنیم . چگونه ممکن است کسی ( دیگری ) را فراموش کنی و آنگاه کسی ( دوستت ) را در یاد ستایش کنی . کسی که یک نفر را برای خودش می خواهد و در این میان چشم بر این و آن می بندد و دستهایی که برای کمک و قلب هایی که با التماس دیدنش می لرزند را نمی بیند ، بی توجهی آنکه دوستش می دارد نصیبش می شود .
همه به هم محتاجند . کسی نیست که بی نیاز از دیگری باشد . من... تو... او... همه به همه نیازمندند . نیاز انسانی را رفع کردن ، شتاب آدمی را در رسیدن به دروازه های خوشبختی بیشتر می کند . خودخواهی یا خواستن دیگران برای خود ، از دوستی به دور است . دوستی جنس ندارد . مذکر و مونث ندارد . انسان و حیوان و شیء  ندارد . کافی است پاس احترام همه موجودات را نگه داری تا موجودیتت در این حیات محترم نگه داشته شود .
کسی که دستش را در هنگام نیاز ، از یاری دادن به دیگران دریغ می دارد ، دیگران نیز دستشان را از کمک به او در اضطراب هایش دریغ می کنند . فردا که برسد ، فرزندان ما در این بی اعتمادی های نفسگیر به مردابهای سبزی شبیه می شوند که خودمان نیز از دیدنشان آزرده شویم .
بی اعتمادی نسبت به زندگی و مردم ، یاس می آورد . ترس می آورد . هزار بار که خیانت کنند ، یکبار دشنام نده . یکبار پرخاش نکن . هزار بار لبخند بزن . هزار بار دوست بدار . هزار بار اگر لگدمالت کردند ، هزار بار خوبی کن . هزار بار گل هدیه شان کن . هزار بار که نادیده ات انگاشتند ، هزار بار به سراغشان برو . به دیدارشان . حالشان را جویا شو . انسانی که خوبی کردن بلد نباشد به درد مردن هم نمی خورد .
دستم را دراز می کنم . کتاب باران خورده ام را از زیر درخت سبز تنهاییم بر می دارم .از روی تصمیم کبری سه بار می نویسم . توی دفتر نقاشی سارا عکس دارا می کشم . می دانم خوشش می آید . پسر شجاع را توی ویدئو می گذارم و تا آخرش را تماشا می کنم . می خواهم بدانم بالاخره پسر شجاع قوی تر بود یا حاج زنبور عسل .
باربی را توی کوله پشتی ام می گذارم .  به سراغ شما می آیم که اگر دوست داشتید برویم تا توی باغ آرزوهامان سیبهای سم زده را پاکیزه کنیم . کمی باران بزنیمشان . برویم سر کوچه سارا کمی سیب بفروشیم . آنجا مدتهاست کسی هوای تازه نبرده است .  راستی بلیط ها را پاره کردم . شما که با من باشید ، همه جای این دنیا را پیاده طی می کنم . با من بیا تا عمو زنجیر باف را بیدار کنیم .
                               بهار نزدیک است .....
                                                           .....
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 


من تا اين لحظه كه تمامم را مسدود مي بينم به راهي مي انديشم كه شايد روزي خدا را در آن سوار بر دوچرخه خاطراتم ببينم. نمي دانم كدامين هراس مرا به سوي ابديتي مي كشاند كه فردايي ندارد.

خدا را بر سر دو راهي خاطراتم گم مي كنم و نگاه مي كنم كه چشمان چه كسي حريص تر از چشمان من است تا خدا را در آن بجويم.  اين يك عمد است.

 در هر مرد و زني كه جست و جو مي كنم از هيچ خدا و از خدا هيچ را مي بينم.

واژه هايي كه در پي مي آيند اصوات خاموش يك بيگناه است كه گناهكارانه التماس چشمهاي شما را خواستار است. تا شايد خدايي را كه در چشمان شما غرق شده  دريابد. نمي دانم... واقعا نمي دانم... گرفتار جنوني شده ام كه گاه پنجه بر افكار و خيالم مي كشد و مرا وادار مي كند كه پاي از مسير خود بركشيده و به سوي بيراهه اي روم كه...

خدايم... خدايم را به فراموشي سپرده ام.. براي خود خدايي ساخته ام كه از منيت من سرچشمه گرفته... من خود خدايم... نه... من... من ...  ديگر ياراي مقابله با اين افكار را ندارم. هرزه گويي هاي اين ذهن آشفته ديگر مجال بودن را از من گرفته و بايد كوله بار خود را بربندم و بر جهاني پاي گذارم كه نه از من است و نه از خداي من...

شيطان... شيطان... هر لحظه فشار دست هاي خود را بيشتر مي كند... احساس مي كنم گلويم ديگر ياراي نفس كشيدن را ندارد. افكارم منجمد شده اند. كفر مي گويم...كفر...

اگر چه نيست وصالي ولي خوشم به خيالت....
آري كفر مي گويم... هيچ وصالي در کار نيست.. هست يا نيست... نيست يا هست؟... دروغ هم ديگر حرف هاي مرا باور ندارد... من هستم؟... یا نیستم؟...  چرا هستم... نه نيستم... اگر نيستم پس اينجا چه مي كنم... اگر هستم پس...
سوار بر بادم... طوفاني كافيست تا مرا بربايد... چقدر امروز سنگينم...
خاطرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 


آدم اخبار روز رو هم ندونه خیلی خوبه‌ها. یعنی بد نیست. واسه خودش یه زند‌گیه. اون‌وقت، وقتی می‌آد به وطنش فکر کنه هیچی به ذهن‌اش نمی‌رسه. بی‌مایه‌گی محض. بی‌فکری مطلق و بی‌خیالی کامل. اصلاً همه‌اش می‌شه همون مطلق‌های متنافی! وبلاگ نوشتن هم همینه دیگه. یه دفعه‌ به یه جایی می‌رسی که به خودت می‌گی خب، حالا که چی؟! این همه نق زدی و گیرم به قول خودت ندای حق و ناحق سردادی که چی؟!وبلاگ نوشتن هم خودش نعمتیه که نصیب هر ناپاکی مثل من نمی‌شه. اما نوشتن در مورد وقایع روز و تحلیل اون، خصوصاً نوشتن درباره‌ی وقایع روز ایران، آدم رو الکی فرسوده می‌کنه. مثل اینه که آدم با گه خودش بازی‌ بازی کنه. اما من می‌دونم، یه روزی می‌شه که این مملکت از دروغ و تزویر و ریا و وقایع متناقض بترکه. اون وقت تکه‌تکه‌هاش می‌پرن هوا و تلپ می‌افتن پایین تو پس‌ماند  گند و استفراغ و کثافت‌اش و بعد همه‌ی ملت دنیا می‌شینن سرش مثل لاشخور می‌چاپنش. چاپیدن گند و گه هم واسه خودش دنیایی داره‌ها!
تو این شرایط ( شرایطی که آدم از اطراف بی‌خبره یا اتفاق خاصی نمی‌افته) آدم دچار یه ارتجاع ذاتی می‌شه. مثل همینی که توشیم . یعنی هیچی ارزش فکر کردن نداره. اون وقت باید به خودت رجعت کنی و نگاه کنی ببینی اصلاً چی‌کاره‌ی روزگاری؟ این هم از اون سؤال‌های عجیب غریب روزگاره. اون وقت فکرش رو بکن واسه یه سؤال باید سه چهار تا مسأله‌ی عجیب رو حل کنی که مثلاً کار چیه یا حالا تو چی‌کاره‌ای؟! حالا گیرم کار معلوم باشه؛ می‌پرسی برای چی باید کار کنی؟! دیگه این که مثلاً روزگار چیه؟ از کجا اومده و... این‌ها خودش خیلی عجیبه که اصلاً هم اهمیتی نداره. آدم‌ها همین طور می‌گردن و هیچ دلیلی هم به بررسی این چیزها نیست. یعنی ببخشید! روزگار همین طور می‌گرده و خب، آدم هم به اجبار می‌گرده دیگه. حالا بگذریم از این که واقعاً اجباری به گردش هست یا نیست. نگاه کن، تو همین چهار، پنج تا خط َََََ ،کلی سؤال بوجود اومد که عمراً به این ساده‌گی‌ها حل نمی‌شه. حال می‌گی اگه مثلا لال بشی این سؤال‌ها نیست دیگه ؟ نه! مثل "هولدن"  تو "ناتوردشت" ، وقتی آرزو می‌کنه کاش بره یه جایی کارگر پمپ بنزین بشه و لال‌بازی از خودش درآره. اما این درست همون چیزیه که آدمیزاد ازش بیزاره. لال بودن رو می‌گم. همه‌ی ‌آدم‌ها، بادلیل یا بی‌دلیل علاقه‌ی زیادی به حرف زدن دارن. که تازه خیلی وقت‌هاش هم بی‌دلیله. یعنی بی‌هدفه. که اگه هم مثلاً نگی هیچی عوض نمی‌شه. انگار نه انگار. دنیا همون طور که بوده هست. حالا نه که مثلاً من دچار توهم شده‌باشم که بخوام دنیا رو با چهار تا کلمه حرف عوض کنم‌ها! نه بابا! منو چه به این غلط‌ا! من زور بزنم، صدام واسه خودم در می‌آد. بگذریم اصلاً از اول راست گفتن که حرف باد هواست.
داشتم می‌گفتم، این‌طوری آدم دچار ارتجاع ذاتی می‌شه. حالا تو این شرایط هست که بنیادگرایی و بنیادسازی و بنیادبراندازی معنا پیدا می‌کنه. اگه از دریچه‌ی دین نگاه کنی، هزار تا بنیان و ریشه‌ی تخیلی تو بهشت و چه می‌دونم عرش و کبریا و خدا و ملکوت و
این چیزها پیدا می‌کنی و اون وقت حسابی سر ذوق می‌آی که مثلاً چه‌قدر موجود با عظمت و بزرگی هستی. اون وقت، وقتی برمی‌گردی به عالم واقع، با هزار تا تناقض مواجه می‌شی که مثلاً چه و چه و چه. اون وقت هی به عالم و آدم گیر می‌دی که فلانی واسه چی دست تو دماغ‌اش کرده یا اون یکی واسه چی شکمشو می‌خارونه و اگه خیلی هم تو عرش بالا رفته باشی، به دل آدم‌ها هم گیر می‌دی که چرا تو دل این یک آب غل‌غل می‌کنه یا تو دل اون‌ یکی دیگه... بگذریم، خدا به‌دور. این نوع فکر کردن نصیب کافر نشه! یه نوع دیگه هم هست که آدم بیاد مثلاً از اول چهار تا چیز از این و اون دست‌گیرش بشه و چه می‌دونم یه فعل و انفعالاتی روش صورت بگیره. مثلاً مثل شخصیت بوف کور که از یه دریچه بالای رف یه دنیای دیگه رو می‌بینه. البته اینی که می‌گم با بوف کور زمین تا هوا فرق می‌کنه‌ها. نمی‌دونم اصلاً واسه چی یاد بوف کور افتادم! شاید چون خیلی از این کتاب خوش‌ام می‌آد. بگذریم، من استاد منحرف شدن‌ام! داشتم می‌گفتم، آره آدم یه طوری به دنیا نگاه کنه و بعد یه طرح وجودی از خودش دست‌اش بیاد. حالا دیگه این‌جا می‌شه که باز چند تا انشعاب صورت می‌گیره. ممکنه که بخوای همین بنیان رو تغییرش بدی، یا ممکنه خودتو بزنی به کوچه علی‌چپ که به من چه؟گور پدر دنیا! می‌خواستن نکنن تا سرشون نیاد. این هم خب، یه طورشه دیگه. که اصلاً هم کم نیست. خصوصاً تو همین مملکت گل و بلبل خودمون. البته از نوع اول که گفتم هم کم نیست. یعنی امید به تغییر. اما چیزی که وجود داره باز هم همون چیزیه که آدم مثل آدم بوف کور می‌بینه. یعنی دنیای ماورایی. یا بهتر بگم، همون طرح وجودی که آدم دست‌اش می‌آد. روش‌های دیگه هم وجود داره. یکی دیگه‌اش طغیانه که بمونه برای بعد تا رسالت وبلاگ نویسی فراموش‌ام نشه. ‌

سنگ صبور
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 


فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

 

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به این که انسان

کوچک بماند بهتر است یا

به دنیا نیاید بهتر است

 

اصلاً این فیلم را به عقب برگردان

آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود

که می دود در دشت های دور

آنقدر که عصا ها

پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره بر زمین ...
                   
زمین ... ! 

نه!

به عقب تر برگرد

بگذار خدا

دوباره دستهایش را بشوید

 و در آینه بنگرد

شاید تصمیم دیگری گرفت !

                  (گروس عبدالملکیان)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

دیروز از آن روزهايي بود كه بينهايت از خودم متنفر بودم . اينكه مي‌گويم بينهايت نه اينكه تعارف باشد يا  خرج كردن بيهوده كلمه ، نه! بينهايت يعني بينهايت به معناي واقعي‌. از خودم لجم می گرفت. دلم مي‌خواست سرم را محكم به ديوار بكوبم و بكوبم بكوبم تا ... بميرم. به همين سادگي. به همين دشواري.

الان اما هيچ احساسي ندارم. هنوز با اين همه اگر كاري نداشته باشم و بگذارد اين مادر، تا لنگ ظهر مي خوابم و وقتي بيدار مي شوم باز هيچ تفاوتي بين آن روز و روز قبلش احساس نمي‌كنم.
هنوز به ماهرانه‌ترين وجه ممكن سردرگمم  وعمر بيهوده را تلف مي‌كنم و وقتهايم را كه سراسر باطل و اضافه است مي‌كشم.
هنوز چايي را داغ و سنگين مي خورم.
هنوز از آبگوشت بدم می آید . هنوز از گوشت گوسفند بدم مي‌آيد.
هنوز هم شبها خودم را توی اون دفتر به فراموشي مي‌زنم و اگر کسی نباشد  و ته  قفسه ها  تنباکوی قلیونی مانده باشد ده دقیقه ده دقیقه 
عمر خودم را كم مي‌كنم.
هنوز از خودم لجم مي‌گيرد. هنوز معلوم نيست كي به خانه برمي‌گردم و هنوز هم خوابم مي‌آيد، بيست و شش سال است كه خوابم مي‌آيد.

دارم مرد مي‌شوم . چه احساس غريبي است مرد شدن . مثل اينكه بخواهي تنهايي به سفر بروي. بي هيچ زاد و توشه‌اي به ديار غريبي مملو از خطر . شروع كرده‌ام – نمي‌دانم و يادم نيست از كي - ورق‌هاي  دوران كودكي را مچاله مي‌كنم اما دلم نمي‌آيد پاره‌شان كنم. آخر مي‌دانيد مردها نبايد كودكانه رفتار كنند. همه رنگ‌هاي بنفش را هم دارم تيره مي‌كنم. شايد خاكستري شايد هم سياه. آخر رنگ بنفش رنگ جلفي است. مردم چه مي‌گويند. به آدم مي‌خندند. مگر مي‌شود مرد باشي و هنوز رنگ مورد علاقه‌ات بنفش باشد!

مادر دارد كودكي‌ام را به زور و با تقلا از دستم مي‌دزد. دلم مي‌خواهد فرياد بزنم: من كودكي‌ام را دوست دارم، اما او مرد مي‌خواهد. او سهم خودش را مي‌خواهد و من سهم خودم را. مردها موجودات خوشبختي هستند، اين را مادر معتقد است.  اما من كودكي را دوست‌تر دارم. مردها باوقار راه مي‌روند و با ادب سلام مي‌كنند اما من دويدن را دوست دارم و گستاخي را و لذت ناب سلام نكردن به هر كس كه از او بدم مي‌آيد. مردها پس از يك روز تلاش براي خوشبختي روي مبلهاي راحت لم مي‌دهند و چايي آماده مي‌نوشند تا خوشبختي مهوعشان را نه داغ داغ كه براي سلامتي مضر است و نه تلخ كه با دو سه حبه قند بنوشند. اما من ، من اما دوست دارم چايي را خودم دم كنم بعد داغ داغ و تلخ تلخ بي هيچ شيريني واسانسي از خوشبختي هورت بكشمو و گاهی هم اونقدر شیرین که درم از هر شیرینی و نوشی حالت تهوع ایجاد بشه . مردها وقتي مردي را مي‌بينند كلاهشان را برمي‌دارند و تا آنجا كه برايشان منفعت داشته باشد خم مي‌شوند اما من اصلاٌ دوست ندارم كلاه سر خودم بگذارم. من ازكلاه متنفرم . از خم شدن هم متنفرم. از مردها هم متنفرم . از گوشت گوسفند هم متنفرم.

مادر می خواهد که من كت و شلوار مردانه بپوشم . مادر تا حالا صد بار اندازه‌ام را گرفته و صد بار رنگش را انتخاب كرده و به یادم آورده . بارها گفته‌ام: مادرجان! من همين لباس ها را بيشتر دوست دارم اما او مي‌خواهد من مرد باشم. نمي‌دانم چگونه بايد بگويم من لباس مردانه دوست ندارم؟! مي‌دانم كه هر چه بگويم نمي‌فهمد. هيچ كس نمي‌فهمد. گفته‌ام، نفهميده‌اند.

شبها خواب مي‌بينم لباسهاي مردانه لباسهاي بچگانه‌ام را مي‌خورند و سامسونتي مردانه كيف شانه‌اي كودكي‌ام را قورت مي‌دهد. مادر با شتاب اسباب بازي‌هايم را جمع مي‌كند و من جيغ مي‌كشم اما هيچ كس صداي مرا نمي‌شنود. انگار همه مي‌خواهند من زود مرد شوم اما من مرد شدن را دوست ندارم. لاقل الان نمي‌خواهم مرد شوم. خدايا اين را من به كي بگويم؟!

ديروز وقتي مي‌خواستم سوار اتوبوس شوم ديدم بالاي در جلوي اتوبوس نوشته : درب مخصوص آقايان . بالاي در عقب هم نوشته بود مخصوص خانمها. اما اتوبوس هيچ دري براي بچه‌ها نداشت . انگار اتوبوس های واحد هم مي‌خواهند مرا به زور مرد كنند! انگار مرد شدن زوري است . انگار اين سرنوشت محتوم من است.

گاهي مرد كوچولوها و زن كوچولوهايي را مي‌بينم كه با اينكه نابالغند اما قاطي آدم بزرگها شده‌اند. مرد كوچولوهاي سيبيلو و خانم كوچولوهاي متشخص. آدم كوچولوهايي كه دوست دارند آدم بزرگ باشند ولي من مي‌دانم كه آنها هيچ وقت بزرگ نمي‌شوند. آنها همين طور كوچك مي‌مانند. بچه نمي‌مانند اما كوچولو مي‌مانند. من مطمئنم. نه اينكه خودشان بخواهند يا اصلا بدانند، اما هرگز آنها بزرگ نمي‌شوند. اين را من خيلي وقت پيش فهميدم. آن روز كه خوب به قيافه بابابزرگ و مامان‌بزرگ نگاه كردم. چقدر كوچولو بودند! دلم به حالشان چقدر سوخت. بيچاره‌ها دارند مي‌ميرند اما هنوز كوچكند ونامعصوم.

خوابم مي‌آيد. دلم مي‌خواهد كسي برايم لالايي بخواند و آرام آرام دستش را به پشتم بزند تا خوابم ببرد اما براي كسي كه همين روزها بايد مرد بشود خيلي زشت است كه كسي برايش لالايي بخواند و دستش را آرام آرام پشتش بزند.
دلم مي‌خواهد سرم را روي زانوي مهرباني بگذارم و كودكانه زار زار بگريم اما مردها كه گريه نمي‌كنند. اصلا قباحت دارد يك مرد سرش را روي يك زانوي مهربان بگذارد و زار زار بگريد.

دلم مي‌خواهد يك بار هم كه شده باز نگاهي به  چشمان زيبا و معصوم آن دختر فرشته‌وشي بكنم كه تمام سالهاي نوجوانیم در خلسه خماري چشمان او گذشت اما اكنون فقط به جرم نابخشودني مرد شدن از دستش داده‌ام، اما مي‌ترسم. مي‌ترسم در اين تلاطم نامردي‌ها مرد هرزه چشم چراني رقم بخورم . دلم مي‌خواهد... نه! دلم ديگر هيچ چيز نمي‌خواهد. هيچ چيز  نمي‌خواهد. فقط يك چيز مي‌خواهد. فقط يك چيز: دلم نمي‌خواهد مرد باشم. همين!. 

دیوونه خونه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

                                 شک دارم

آی شماهايی که هر روز تکرار می کنيد که اشتباه می کنم . فقط يک روز بياييد به جايم
زندگی کنيد... ببينم اين همه اقتدارتان بر وجودتان کجا گم می شود؟؟؟
...من شکسته ام، درست!
...شادمان نخواهم شد ، بی شک !
کم آورده و وا داده ام ، قبول!
اما اين زندگی من است ... 
شما را چکار ؟
دلسوزيتان
را ببريد جای ديگر ، ممنون !
و من هنوز نمی دانم اين همه در پی چه دويده ام . در پی چه می دوم هنوز .         ترجيحم سکوت بوده هميشه برای همين . نبوده اند و نيستند اين کلمات آن چيزهايی که خواسته ام بگويم . و هنوز هم ناگفته باقی گذارده ام . کوچک می شوند همه ی آن چيزها با اين کلمات .اين کلمات ديگر جادويی ندارند . اين کلمات را از اول هم جادويی بود ؟
چه زمانی ؟ کی ؟ در کجای اين همه راهی که من اين همه دويده ام ؟ ... بگذار شک کنم .
بگذار شک کنم به اين که حتی دويده ام . دويده ام ؟ اگر ندويده ام پس چه کاری
کرده ام ؟ ... بگذار شک کنم . من فقط نا راضی بوده ام . از که ؟ از چه کسی ؟ از چه
چيزی ؟ از همه کس شايد . از همه چيز شايد . ... بگذار شک کنم . شايد از
هيچکس و هيچ چيز . شايد فقط از خودم و از همين کلمات ، شايد . چه قدر دلم
می خواست اين همه کلمات را می گفتم . می گفتم و تسکين می يافتم . اما تسکين
نمی يابم . از هيچ چيز تسکين نمی يابم . از همه بيشتر از اين بی قراری . چرا 
بی قرارم اين همه ؟... بگذار شک کنم . بی قرارم من ؟ نيستم . پس چه هستم من؟
وا خورده و تلخ شايد . از چه ؟ از اين همه که بايد می بودم و نيستم ... بگذار شک
کنم . چه می خواستم باشم و نيستم ؟ نه ؛ اين همه همان حرف هايی نبودند ، نيستند که می خواستم ، که بايد می گفتم . اين ها تنها کلماتند ، بی عمق و سرريز . تنها کلمات . بازی سرخوشانه ی کلمات . چه تلخ . تنها بازی سرخوشانه کلمات... بگذار شک کنم ."
مثل شمعی خاموش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت .
دختر هابیل جوابش کرد و گفت : نه ، هرگز ، همسریم را سزاوار نیستی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد . تو همانی که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را .  به پدرت پشت کردی و به پیام و پیمانش نیز !
غرورت غرقت کرد . دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها !
پسر نوح گفت : اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آنکه بر کشتی سوار است . من خدایم را در لا به لای طوفان یافتم ، در دل مرگ و سهمگینی سیل .
دختر هابیل گفت : ایمان ، پیش از واقعه به کار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی ، هر کفری بدل به ایمان می شود . آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان در اختیار نبود . پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست .
پسر نوح گفت : آنها که بر کشتی سوارند ، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود . من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آنرا از کفم نمی برد .
دختر هابیل گفت : باری تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد .
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت : شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید آن خدا که مجال سرکشی داد ، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد ! دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت : شاید . شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد ، اما نام عصیان تو دلیری نبود . دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر . مجال آزمون و خطا نیست .
پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن ، به شاخه هایش . پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد . گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت .....
من اینگونه به خدا رسیدم . راه من راه خوبی نیست . راه تو زیباتر است و راه تو مطمئن تر ، دختر هابیل !
پسر نوح این را گفت و رفت .
دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و به خود می گوید : آیا همسریش را
سزاوار بودم ؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

خدايا ... 
 نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين
 نمی دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهات حرف می زنن
 و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .
 خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی ... آخ زبونمو گاز می گيرم ...
 خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری ...  چن تا چش داری ...
 چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ...
 خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟
 آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا  آدم و جن و حيوونی ..
 خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم چنده ؟
 خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...
 چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..
 خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟
 می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟
 اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...
 خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
 خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره ايم ؟
 اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو...
 خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟
 نمی دونی ...  بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...
 خب تو حق داری ...  تو خدايی ...
 خدايا سردمه ...  داد بزنم می فهمی ؟
 سردمه ...  کسی اينجا نيس ... همه مردن ...
 خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
 سرم درد می کنه ... گيجم ... منگم ...  خوابم مياد ...  خدايا قرص داری ؟
 دهنم خشک شده ...  مورمورم ميشه ...  کاش بابام زنده بود ... اونو  تو کشتی خدايا ؟
 چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
 خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...
 راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟
 خدایا من می ترسم ...
 خسته ام ...
 خدايا شب به خير ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد

دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای سینه اش بازی کنیم

دلمان خوش است که همه گوسفندها و گاوها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند

دلمان به قیافه خودمان توی آیینه خوش می شود

به اینکه میتوانیم چای بخوریم و ته مانده اش را بریزیم روی میز

یا دلمان خوش می شود به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم

یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند

یا زمانی که شاگرد اول میشویم

دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل

یا به حرفهای قشنگی که می شنویم

دلمان به تمام دروغها و راست ها خوش می شود

به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای

دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم شمال و خوش بگذرانیم مثلا با خنده

یا سرمان را تکان بدهیم که حیف , فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی

دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران

یا به رفتن مهمانی و نگاه های معنادار و اینکه عاشق شده ایم مثلا

دلمان خوش می شود به مستی و دود سیگاری و غرق شدن در رویاهای بی سرانجام

به خواندن شعرهای عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم

دلمان خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ

دلمان خوش است که همه چیز روبراه  است

که همه دوستمان دارند

که ما خوبیم

چقدر حقیریم ما …..

چقدر ضعیفیم ما …..

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیباست

و بعضی اشک می ریزند و برخی خوب می خندند

دلمان خوش است به لذتهای کوتاه

به دروغهایی که از راست بودن قشنگترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا  کسی عاشقمان شود

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش است به همخوابگی های بی اعتنا

به شبهای دو نفری و نفس های نزدیک

روز و شب  ها تمام می شوند و زمان می گذرد

دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها

دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی

دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند

و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم

دلمان به خوابهای طولانی و بیدلریهای کوتاه خوش است

و زمان میگذرد

……

حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای

به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی به یادمان اشک بریزد

ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید

یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

و فصلها می گذرند

دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند

یا ریشه گیاهی ما را بمکد به درون ساقه گیاهی

دلمان خوش است به صدای عبور آدمهایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند

و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد

…..

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن

به مورچه ها و موش ها و مارها

……

ما آدمها چه راحت دلمان خوش می شود

ما چقدر پستیم و چقدر حقیر

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خیلی خوبیم

و من دلم به نوشتن همین چند جمله خوش است

چه کسی بود که میگفت دلم غمگین است ؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
به مرگ می اندیشم و راه انتخاب آن

آکنده از خشمم

آمیخته با فریاد

می خواهم بزنم بزرگترین سیلیم را در گوش بشریت

و تف کنم درصورت هرچه کج فهمیست

در این پاییز دلمرده کویر

که حتی خش خش برگهای زرد چنار از من روگردانده اند

خشماگینم

به مرگ می اندیشم و راه انتخاب آن

از دوستان بریده ام و از عزیزان خسته

می خواهم بروم

ازین شهر ، ازین دیار

از میان هرکه می شناسم

به کجا ، نمیدانم

به چه قصد

تنهایی

دلم اما تنگ است

دوستشان دارم

آنها را که نمی فهممشان

و دلم اینجاست

در همین کنج سیاه در به دری

همینجا که آزادی من را به صلیب کشیده اند

و هنوز سوزش تازیانه را بر پشتم احساس می کنم

و من باز هم می مانم

که بخوانم ، که بخندم ، که بگویم

با آنکه خسته ام ،

                   دوستتان دارم ....

برگرفته از وبلاگ زیبای سایلنت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

خدا جان ، حرفهایم را توی نیم ساعت باید برايتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان ، از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم ، هم ناراحت . خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم ، یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است و یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز ، خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان ، جون هرکی كه دوست دارید زود به زود ایمیلهاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان ، سه هفته است هر دو تا کلیه آقاجانمان از کار افتاده و افتاده توی خانه . خیلی چیز بدیست
خداجان ، ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم ، اندازه لوبیاست ، شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است . برای شما که کاری ندارد ، اگر می شود یک دانه کلیه برایمان بفرستید
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم خدا جان ، الان بغض توی گلومان است ، ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن ، نوشته های مارا دزدکی نخوانند ، چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند

خدا جان ، اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد ، آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شوداما خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند و آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد .

 الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرفهای روی صفه کلید را پیدا می کنم.
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم . خوش به حال آدم پولدارها که هر روز برایت ایمیل می زنند.تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است. خوش به حالش خداجان ، اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود.  چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان ،  ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدارها هم توی مستراحشان است . خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس و پاکی است و گفته كه هرگز به این حمام اینجوری نمی رود .  ولی راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسیها بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان ، چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ، یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند . حتما خوشمزه هم هست ، نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد . بعضی وقتها ، ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد . خیلی خوشمزه است خداجان . ننه می گوید این برکت خداست ، دستت درد نکند.
راستی خداجان ،  شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید ، تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام . همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید، خیلی بزرگ است ها ، تازه آنهمه مهمان هم دارید ، حق هم دارید که روی زمین نیایید ، چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است . ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید ، چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد . ما مهمانی هم نمی رویم ، چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی.  
خدا جان وقت دارد تمام می شود ، اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند ، ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان ، من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها،شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم . خداجان ، نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان ، پنجاه تومن دیگر هم دارم،
خدا جان جوابم را بده ، فقط تو را به خدا ، به عربي  برایمان ننویسید ، چون ما زبانمان خوب نیست  
آخ ، راستی خدا جان یادم رفت ، حسین  وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند، آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید ، چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است ،  اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر ،  پدرمان در آمد
خداجان مهربان ، اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام،هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان ، ننه بزرگ آرزو دارد براي يه بارم كه شده برود مشهد پابوس امام رضا ، یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم و منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند
بنده کوچک شما
،  صادق
….....

خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت

یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
-
اون سیستم ویروسیه ، نگران نباش ، الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله ،  توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد، پول رو داد و از کافی نت زد بیرون . توی راه خودشو دلداری می داد  :
-
دوهفته دیگه باز میام ...
-
باز میام
.... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن ودیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک ولغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

....

    ....

 مهدی اخوان ثالث


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

به چشمهای ضعيفم حسودی کنيد
من ميتوانم زندگی را توده ای بی نظم از آدم ها ببينم که لای
نيازهای در هم و بر همشان سلانه سلانه ميدوند و ارضا ميشوند

*****

خستگی يعنی من..
شايد بايد رفت!

*****

برای اينکه يه نفر خوشبخت بشه آدمای زيادی بايد کمک کنن
ولی برای بوجود اومدن يه آدم بدبخت دو نفر کافيه...

*****

 حس خوبيه آدم بدونه هيچي نيست و هيشکی بهش حسودی نميکنه!

*****

زنگ تفريح خدا انتخاب مرده بعدی از لای آدمهاست
وقتی دارند آخری را می تپانند توی خاک

*****

...همه از مرگ ميترسند
و من از زندگی سمج خودم...!

*****

دلم میخواد بدونم
چند نفر از ما خودمونيم
و نه آرزوهای پدر مادرامون..!؟

....

   .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

من تو او

من درس مي خوانم

تو درس مي خواني

او سر چهار راه آدامس مي فروشد

من شام مي خورم

تو رستوران مي روي

او گرسنه است

من به ييلاق مي روم

تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد

او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند

من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم

تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري

او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند

من پدرم را دوست دارم

تو مادرت را دوست مي داري

او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند

پدر من مادرم را دوست دارد

پدر تو به مادرت عشق مي ورزد

او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند

....

.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

من محكوم به شكنجه ای مضاعف ام :

 

اين چنين زيستن ،

 

و اين چنين

 

            در ميان شما زيستن

 

                                  با شما زيستن

 

كه ديري دوستارتان بوده ام.

ا.بامداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلکه .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

گفتم: ميدونی چيه؟ من و تو هيچيمون مثل هم نيست... تو تشنه وصالی و من دلبسته فراغ... من و تو مثل افراط و تفريط روزگاريم... کی بود می‌گفت؟ وقتی چند روزه آب نخوردی بهتره زياد آب بخوری... اونی که به آب ميرسه ديگه به فکر بعدش نيست... فقط ميخواد زياد آب بخوره... زيادِ زياد... اونقدر كه جا داره... ولي.... وقتي كه آب تموم شد دوباره شروع ميكنه به لَه لَه (يا شايدم لَح لَح!!!) زدن... اونوقته كه ميگه ايندفعه اگه يه كوزه پيدا كنم ديگه همه‌شو نمي‌خورم...
چقدر بدبختن اونايي كه دنبال كوزه ميگردن... ميگن طرف اونقدر خوش شانسه كه لب چشمه ميره، چشمه خشك ميشه... آره.... نسيم ميگفت: عشق تو وجود آدماست... فرقي نمي‌كنه كه طرف چي باشه... مهم اينه كه من عاشقم و اين عشق رو هر دفعه به يه نفر عرضه مي‌كنم... ليلا مي‌گفت: رضا كه از من بريد و رفت عاشق اون ..... شد منم از لجش رفتم عاشق دوستش، حميد شدم... چي دارم ميگم؟ بازم سر درد اومده سراغم.... امشب هوس كردم مسافر كشي كنم... جلوي هر كي كه نگه ميداشتم سوار نمي‌شد ...
ميگفت: «خيلي ممنون ... مزاحم نمي‌شم... متشكرم...» بنده خداها فكر ميكردن كه من دلم به حال اونا سوخته كه .....
                .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

شبی مهتابی

چه فرق میکند غیر مهتابی

لباسهایم را در ساحل جا  گذاشتم

و دریا را بهتر از ساحل یافتم وشنا  کردم

همانگونه که برایم لذت بخش ترین بوده ورفتم

به آنسوی افق,به سوی ساحلی که نخواهم دید

و میدانم که هرگز بدانجا نخواهم رسید

و میروم تا آنجا که دیگر دستها و پاها را توانی نباشد

حتی برای بازگشت به ساحلی که جامه ام آنجاست

و خود را رها کردم,تا به اعماق روم

و تلاش کردم

با تمام توانی که برایم مانده تلاش کردم

که فریادی نکنم

آری اینگونه دریا را برای سرای ابدی خویش برگزیدم

ای کاش مرا توانی بود,حتی برای تحقق رویای مرگم

مثل هیچکس 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
این روزها دایره زندگی ام چنین میگردد:

حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

تاریکی  آغشته به رویاهای خیال انگیز

رویاهای غرق شده در کابوس خواب

کابوس آینده در نهایت اندوه

حضور اندوه در معنای زندگی

زندگی در تمامی ناامیدی

ناامیدی مفرط در ابتدای حرکت به سوی هدف

هدفهای پوچ در دایره اندیشه

فوران اندیشه های سیاه در گیجی عقل

تفکر معیوب عقل در گیرو دار احساس

آغاز جنبش نامحسوس احساس در قلبی مرده

مرگ قلب در افسوس های گذشته

انفجار افسوس های گذشته و آینده در حال

مرگ حال در حرکت های بی دلیل

حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

جسد( میثم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
امروز هم گذشت

      بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی

      بی آنکه بدانم چرا زنده ام

      بی آنکه عقل مرا یاری دهد

امروز هم گذشت

      با تمامی ناامیدیهایش

      با تمامی چراهای بی دلیل

      با تمامی غصه های نابجا

امروز هم گذشت

      و من هنوز چیزی از زندگی نمیخواهم

      و من هنوز چشمانم به در خیره مانده

      و من هنوز بوی تعفن نگرفته ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH