![]() |
![]() |
|
| حرکتی آسوده در ماورای تاریکی |
|
ما ايرانی ها ؛ مردمی هستيم که شديدا دچار توهم هستيم . و اين توهم - متاسفانه - در همه عرصه های زندگی ما ؛ از عرصه های سياسی و اجتماعی بگير تا قلمروی فرهنگی و تاريخی مان ؛ سايه گسترده است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
و شنيدم كه در گوش هم نجوا دارند كه:او ديوانه است... ديگري گفت : تو ما را به غرب زدگي و عرب زدگي محكوم میکني و ما تو را به باستان زدگي محكوم خواهيم كرد... با خود نشسته ام و فكر خاك مرا دمي به حال خود وا نمي گذارد خاك من ، اين سرزمين اهورائي پر از گوهر است كه امروز يادشان از ما درخواست ميراث داري دارند خاك من به معناي وسيع كلمه عشق است اسطوره..... تاريخ.... از كدامين افتخار خاك پاك آريائيم بنويسم كه قلم كم مي آورد و چشم گریان مي شود؟... فردوسي اش سي سال رنج كشيد و شهنامه سرود تا سندي باشد بر موجوديت فرهنگ ملي و استقلال و هويت ما.... بابكش ، خرمدين بود و سالها در برابر تازيان ايستاد تا تنها به آنان بياموزد ايراني كيست.... فريدونش نيك مرد روزگار بود... پيامبر خاك من خردمندترين آفريده ي اهورا مزدا ، اشو زرتشت است هنگامي كه او امد ، جهل رفت و خرد جايگزين شد نيك منشش ، شاهي كوروش نام بود كه ايران را گسترد و آدميت را تبليغ كرد و نواي آزادي و حقوق بشر را در آسمان تاريخ طنين انداز كرد سرزمين ابومسلم و يعقوب ليث و اريو برزن .... بگويم يا كافيست كه چون من ديوانه شويد؟.... من بر خاك سرزمينم سجده مي برم ، و در برابر تمام ميراث گذارانش ، اسطوره هاش و اديبانش زانو مي زنم آري منم يك آريايي دلم سرشار از عشق به وطن اسطوره هايش ميراث گذاران و ميراث هايش آري من ديوانه ام و اين ديوانگي را مي پرستم آنان كه نمي دانند مام وطن چيست بگذار عاقل بنمايند و مرا ديوانه خطاب كنند براي من افتخار است كه ديوانه ي سرزمينم باشم ميهنم را دوست دارم پس باز بگوييد كه من ديوانه شده ام.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
نه شکنجه گر مرا ترساند، نه آخرين سقوط بدن، نه لوله تفنگ های مرگ، و نه سايه های روی ديوار. نه شب، هنگامی که روی زمين آخرين ستاره کم نور درد جای دارد، اما آن چه مرا به هراس می افکند، سهل انگاری کورکورانه مردم سنگدل بی رحم است... روزهاست كه دلم به نوشتن نمیرود ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است.خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن . روسپیگری در اثر فقر، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! انرژی هستهای از نان شب واجب تر نیست . در کوچههای خلوت و ساکت، وقتی خورشید دامنش را روی بامهای قدیمی پهن میکند، نزدیک به نیمهی روز پسران جوانی را میبینی، تکیه داده به دیوار. آنها که تا چند سال پیش در رویاهای روزمرهی خود آرزوی بهترین زندگی را داشتند و دلشان میخواست با سخت کوشی نانآور زندگی سادهی خود باشند، اینروزها کارشان حمل و نقل حشیش و قرصهای اکس و تریاک است. گرچه نفس میکشند اما با هر تقلایی بیشتر در این باتلاق فرو میروند. بیکاری و اعتیاد، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! من انرژی هستهای نمیخواهم . میدان ونک را که رد کنی، به بالای تهران سری بزنی، برجهایی را خواهی دید که باورت نمیشود در ایران هستی. اگر سری به دریاکنار و خزرشهر و خانهدریا بزنی، ویلاهایی خواهی دید که باورت نمیشود مردمانی با این ثروت در ایران زندگی میکنند. جوانان همین خانهها، غرق در مد و هوس و مدل ماشینهایشان گویا در اروپا زندگی میکنند. آنها نه مزهی اشکهایشان را میدانند، نه طعم گس روزهای بیخاطره را. اختلاف طبقاتی، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! انرژی هستهای درمان دردهای اجتماعی نیست . هنوز فریادهای بمیها در آسمان بود که لرستان لرزید. چند روزی از نوروز نمیگذشت. اینبار اما بایکوت خبری این زلزله، مردم ما را در بیخبری حاکمان شریک کرد. آنها دیگر نمیخواستند مردم یاد فریادهای سودای جان هموطنانشان بیافتند. کمکی هم درخواست نشد، چراکه سابقهی به یغما رفتن کمکهای مردمی به بم، آنها را بدسابقه کرده بود. مردم سادهدل لرستان، فریاد زدند، گریستند، از غم بیخانمانی بیهوش شدند؛ اما حتی کسی اشکی برایشان نریخت. دروغگویی و فساد اداری هدیهای دروغین و تاریک است. نه ! برای این مردم انرژی هستهای واجب ترین حق مسلم نیست . اگر بخواهم بنویسم از غمی که در دلهاست در این مرزهای گربهای شکل، کلمات شرمسار گناهی می شوند که حاکمان ما به آن معترف نیستند و با غروری چون دونکیشوت به سوی تباهی میرانند. اگر بخواهم از فرار جوانان جویای نام و کار به کشورهای دیگر بنویسم ، اگر بخواهم از سقوط ارزش پول ملی بنویسم، اگر بخواهم از خجل شدن صفت ایرانی بودن بنویسم، اگر بخواهم از زندانها و آزادی بنویسم در کشوری که قرنهاست که مردمانش با وعده و آرزوی فردایی بهتر به زندگی رخوتزا و کسلکنندهشان عادت کردهاند، کلمه تاب به صف شدن در جملههای غمگین را ندارد. پس بهتر است سکوت کرد و بغض را در دل خالی کرد و این دنکیشوتهای سرمست را گفت: نه ! من انرژی هستهای نمیخواهم. از نظر من ، ما آزادی و رفاه و دوستی و امید و اقتدار پارسی میخواهیم. راستش را بخواهید کیک زرد اصلا به کارمان نمیآید، ما عشق و سربلندی نام ایران و غرور میخواهیم. همین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
بوی گنجی می آید!
در آستانه بهار ۸۵ ، آزادی گنجی، بر خانواده اش و دوستدارانش و دوستداران "آزادی بیان" مبارک. ![]() ![]() ۱۶ روز به آزادی گنجی ( ۹ / ۱۲ / ۸۴ ) به استقبال اكبر گنجي برويم. اما در سكوت. ۱۶ روز ديگر گنجي ، پس از ۶ سال حبس آزاد مي شود . براي آزادي او سكوت كنيم و در سكوت جشن بگيريم. خاطرم هست پيش از اين مقامات قضايي گفته بودند كه گنجي پرونده ديگري ندارد و حتي سخنگوي قوه قضاييه گفته بود كه " اگر گنجي پروندهي ديگري دارد كه هنوز رسيدگي نشده در زندان نگهداري نميشود " و آقاي شاهرودي رييس قوه قضاييه گفته بودند: " اگر حقی دارد باید به حقش برسد و به مشکلاتش رسیدگی شود." ![]() اين بار بياييد سكوت كنيم. تا جشن ۶ سال دلتنگي با او را با لب هاي بسته برپا كنيم و فضايي را براي آزادي او فراهم كنيم. برخي از ما نيز در ۶ سال محكوميت او شريك هستيم. او را چنان بر لبه پرتگاه حبس سوق داديم كه باورمان نبود سال هاي سال او را دور از خود و خانواده اش ببينيم. گنجي يك روز نامه نگار است. به پاس اين حرفه و به پاس او ، در سكوت و به دور از جنجال به استقبالش برويم و به انتظار آزادي او بنشينيم. اسفند ، ماه اكبر گنجي است. **************************************************** ۱۵ روز تا آزادی اکبر گتجی ( ۱۰ / ۱۲ / ۸۴ ) زمستانها برف می بارد . برف میبارد و زمین را می پوشاند و همه جا یکدست سفید می شود . زمین چنان یکدست سپید می شود که گوئی هرگز هیچ درختی بر زمین نبوده و هیچ شکوفه ای بر زمین نرست و هیچ جوانه ای نزد . برف آمده است و باریده است ، چنانکه همواره برف بر سرزمین ما می بارد و همواره همه چیز را نهان می کند . حالا برف مانند پوششی بر آنچه هست و بود ، اصرار دارد تا حافظه زمین را نیز پاک کند . برفی سنگین باریده است بر حافظه ملتی که زمانی با شاعرانه ترین شعر و عاشقانه ترین کلام و بلندترین فریاد مرگ قهرمانش را از او طلب میکرد و از قهرمانش می خواست تا به جای او گرسنه بماند ، به جای او بجنگد ، به جای او بگوید و به جای او بنویسد. حالا حافظه مردم زیر برف سنگین هیاهوهای روزمره از قهرمانش پاک می شود . گنجی ، حالا زیر خروارها خبر و حادثه و اتفاق پنهان می شود . ۱۵ روز دیگر اکبر گنجی از زندان آزاد می شود . به خیابانهای شلوغ و پرحادثه نگاه خواهد کرد و به خانه خواهد رفت . شاید از خودش بپرسد : آن همه کجا رفتند ؟ آن همه چه میگفتند ؟ گوئی از غار دقیانوس می آید ، مردی که سگی همراه اوست و گذشته ای را می بیند که زیر خروارها هیاهو نهان شده است . تا ۱۵ روز دیگر اکبر گنجی از زندان آزاد خواهد شد . ......... .......... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
با تبعيض به دنيا آمديم و بعد ها يادمان دادند كه « تقدير » بود . در بند پا گرفتيم و بعد ها به ما گفتند « آزادي مشروع » بود . يادمان دادند تمامي مجرم ها بيمار هستند . يادمان دادند « روزي رسان خداست » يادمان دادند فقر و تنگ دستي « مشيت الهي » است . يادمان دادند نپذيريم و نپرسيم . واين روزها يادمان مي دهند كه « چگونه يك شبه پولدار شويم » . راه خود درماني را ، جذب انرژي از كهكشان را . مرتاضي را و اینکه چگونه يك شهروند خوب باشيم . اما وقتي چشم هايمان را باز كرديم وقتي سيلي زمان روي صورتمان نقش بست ، وقتي تحقير شديم ، وقتي تلخي را با گوشت و استخوان خويش چشيديم ، چرخيديم و چرخيديم و تازه ياد گرفتيم که در اين دوران مسلط بر جامعه ، به ميزاني روز افزون و به وسيله ي گسترش بنيادي تكنيك ، برخی مي توانند موجوديت خود را مشروع تلقي كنند و همچنين آن را در راه تكميل و تحكيم هر چه بيشتر دستگاه فرمانروايان خود به كار اندازند. ياد گرفتيم « پول ماهيت از خود بيگانه شده ي انسان است » . ياد گرفتيم ، انسان ها ، خود تاريخ خود را مي سازند ، اما اين كار را در شرايطي كه خود بر گزيده اند انجام نمي دهند » ، ياد گرفتيم انسان ها معلول تاريخ و فرهنگ و دين و اقتصاد هستند . ياد گرفتيم نسبيت حكمفرماست . ياد گرفتيم چرتكه بياندازيم و ببينيم سال ها از جامعه جهاني عقب تر هستيم . ياد گرفتيم وقتي مي بينيم « تيم ملي ما در جام جهاني خواهان حضور در هتلي است كه كاركنان زن نبايد در آن جا باشند » گريه كنيم . ياد گرفتيم گاهي از ايراني بودن خود شرمنده باشيم . ياد گرفتيم شعار ها را جدي نگيريم . ياد گرفتيم وقتي مي بينيم رشد بودجه مركز خدمات حوزه ي علميه ي قم » و « نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها» تقريبا چهار برابر رشد بودجه ي « آموزش و پرورش » است ، بدانيم عدالت يعني چه . ياد گرفتيم شعارِ عدالت اهرم سلطه است و باز توليد اعتماد . اما نمي دانم چرا هنوز ، وقتي مي شنويم ، شهردار تهران يك و نيم ميليارد تومان ، به هيأت هاي مذهبي جهت برگزاري مراسم محرم اختصاص داده » تعجب مي كنيم ، وقتي « 5/3 ميليون خانوار روستايي كشور تحت پوشش هيچ بيمه اي نيستتند » وقتي « بودجه اعتبار بيمه درماني روستاييان 11 درصد كاهش يافته » وقتي « بعد از گذشت دو سال از زلزله ي بم فقط 30 درصد از اقدامات بازسازي عملي شده » وقتي صندوق ذخيره ي ارزي بعد از گذشت پنج ماه خالي مي شود . و تلخ مي شويم وقتي صداي ما گوشي ندارد . وقتي مي بينيم : ما مرده به دنيا آمديم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
من آوازهایی را می پسندم، که پدرم می پسندد. کتاب هایی را می خوانم که زمان پدرم منتشر شده اند. گاهی که احساساتی می شوم، دلم می خواهد نیمی از عمرم را بدهم و به روزگاری برگردم که تهران، درشکه داشت. دلم می خواهد یک بار، فقط یک بار کافه نادری وجود داشته باشد و من یک ثانیه در آن قلیان چاق کنم. دلم می خواهد برگردم به آن زمان ها که بابا، صبح با صدای آواز مرضیه که از رادیوی قهوه خانه نبش کوچه شان می آمد و می گفتند شنیدنش حرام است، از خواب بلند می شد. و عمه از نعره های فریدون، پسر ناخلف همسایه که شب ها سیاه مست به خانه برمی گشت، می ترسید. و پدر بزرگ می دانست چه طور دل مادربزرگم را ببرد که از خانه فرار کند و اجبارا اسلام بیاورد تا با او ازدواج کند! نسل من، نسل بی خاطره است. هیجان ندارد. نوستالژی ندارد. بلد نیست خاطره بسازد. بلد نیست زندگی کند. لذت ببرد. شور جوانی اش را بروز دهد. نسل من از سیاست، نه شور و اعتراض، که هیس هیس بزرگتر ها را از ترس به باد رفتن سر فهمیده است. نسل من از ترانه و شعر، " تو خودت نمره بیستی " را بلد است. نسل من از مردانگی پسران سر کوچه، متلک را شناخته است. نسل من از کتاب، "راز جوان ماندن" و رمان های فهیمه رحیمی و درمان ناتوانی جنسی را می خواند. نسل من از لا به لای روزنامه ها، نام غذای مورد علاقه نیکبخت را جستجو می کند. و خبرنگاری را می خواهد که شماره تلفن گلزار را برای شرکت در یک مهمانی خودمانی برایش پیدا کند! نسل من، هیچ چیز برای اتکا ندارد، هیچ چیز!... یادداشتهای یک قلم به دست مزدور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
دستت را از روی چشمانت بردار بزرگ مَردَم. می دانم خسته ای. می دانم دل شکسته ای . می دانم رنجت بیش از این است . می دانم . به لمس چروک خورده ات بر گونه گون نیشه های اندامت .قسم که می دانم.اما دستت را از روی چشمانت بردار که رنجم می دهد.طاقت از کف بی کفم می بردبی اختیار چشمم می بارد از این همه نامردمی.نه! نه! اینهمه نا جوانمردی و جهل. امروزه نیز همان روز است که تو بر باعثش گریستی و من اما نبودم که ببینم . اما دانسته ام که گریستی ، گرچه حتی قطره های اشکت بر لطیف صورت چروک خورده ات ، نلغزیده باشد! دستت را از روی چشمانت بردار که خرابه خرابه دیده است و ویران ویران. بخواب مَردَم که باید خفت. باید خفت و پناه در برابر گرفت که روز های داغ و طاقت فرسای تابستان عجیب دشنه گرمای کویر تنهایی در سینه مردمک چشم فرو می کند.این قوم بی قوم ، تازه از راه نیامده ، همه جای شهر را می نشاسد ، و خود را به غریبی می زند . انگاری که سهوی نیست . خود را به بیگانگی می زند و تاجران دزد ! دغل می فروشانندشان . اینجا کجاست مَردَم؟ مکه؟ مدینه؟ کوفه؟ یا نه مرداد طهران؟یا نه بهمن تهران؟ یا شایدم خرداد ایران؟! هر کجا که باشد ، عجیب بیمار است . بیمار بوده . بيمار مانده .... و خواهد ماند . گلوله و ککتل مولوتف هم چاره نمی کند . شاید یک بمب اتم.شاید چند تا.شاید صد ها . شاید باید ویران ویران کرد و از نو ساخت ، بلکه اگر تولدی دیگر باشد این گونه ناقص الخلقه از آب در نیاید . شاید باید خاک خاک کرد . مثل روز مرگ هیروشیمای فقید . البته او فقید بود . گمان نمی برم از این دیار به فقیدی یاد کنند . این بازیچه و یا این اصطبل راه دیگری می طلبد. تعویض تیمار گر در پی آرام آرام مردن حیواناتش دردی را دوا نکرده و نمی کند . شاید باید همه را سوزاند . طاعون و جنون شاید با آتش از میان برود . شاید . فقط شاید . دستت را از روی چشمانت بردار . می خواهم ببینمشان . اشکم را در اشکت بریزم و من را با خود ببری . ببری آنجا که شاید هیچ نباشد اما اگر آن هم نباشد به از سیاهی و ظلمت جهل و نامردمی این تپه خاک خون آلوده است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
نامه عمر بن خطاب ( خلیفه تازیان ) به يزد گرد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن
آنچه براي آگاهي هم وطنان ايراني در ذيل مي آيد نامه عمر به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد . از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است . من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی. شروع کن به پرستش خدای واحد ، به یکتا پرستی ، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده . ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم ، او که خدای راستین است. از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند ، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان. الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر . به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان. با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن. الله اکبر *****
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری ) ن به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی ، به راه خدای راستینت ، الله اکبر ، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم. این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای . آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است. مردک ، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند . هزاران سال است که در ایران ، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست. زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دختران تان را زنده بگور می کردید. شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، اسرای جنگی را می کشید ، به زنها تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده به گور می کنید ، به کاروانها شبیخون می زنید ، دسته دسته مردم را می کشید ، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است . ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم . حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم ، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم . نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود . این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد. خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید . اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم ، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم ، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم ، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید ، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید ، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید ، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟ آیا الله به شما دستور داده قتل کنید ، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟ شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید . شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید . ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم ، تو بجز نظامی گری ، وحشی گری ، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟ افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید . آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند ، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها. من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان ) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما. این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند ، زنان و فرزندان ما را بربایند ، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند . نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند ، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده. آریایها بخشنده ، خونگرم و مهمان نوازند ، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد. من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت. یزدگرد سوم ساسانی ...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
وطن نام تو نام نامداران همه فصل تو بادا نوبهاران وطن سبزي ، سپيدي ، سرخ گوني مبادا دشمنت را جز زبوني وطن پرنده پر در خون وطن شكفته گل در خون وطن فلات شهيد و شب وطن پاكا به صد خون وطن ترانه زنداني وطن قصيده ويراني ستاره ها اعداميان ظلمت به خاك اگرچه ميريزند سحر دوباره برمي خيزند بخوان كه دوباره بخواند اين قبيله قرباني گل سرود شكستن را بگو كه به خون بسرايد اين عشيره زنداني حرف آخر رستن را ..... با دژخيمان اگر شكنجه اگر بند است و شلاق و خنجر اگر مسلسل و انگشتر با ما تبار فدايي با ما غرور رهايي بنام آهن و گندم اينك ترانه آزادي اينك سرودن مردم ..... امروز ما ، امروز فرياد فرداي ما ، روز بزرگ ميعاد بگو كه دوباره مي خوانم با تمامي يارانم گل سرود شكفتن را بگو كه به خون بسرايم دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را بگو به ايران بگو به ايران |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
اي نسل اسير وطنم
( دکتر تو رفتی و ما اکنون با کوله باری از مسوولیت بر دوش مرگ خویش را به نظاره نشسته ایم ... ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
این داستان زیبا رو آقای مهدی نور محمدزاده نوشته اند زن بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت . پیرمرد چشمهایش رابست ! " ببین پیرمرد ! برای آخرین بار می گم ... خوب گوش کن تا یادبگیری..." "آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی ؟ اگه این بازی رو یاد بگیری هم از شر این پنجره راحت میشی و هم می تونی با این هم سن و سالهای خودت بازی کنی ... مثل اون دو تا ... می بینی؟" " آهای با تو ام می شنوی ؟ " پیرمرد به اجبار پلکهایش را بالا کشید. "این یکی که از همه بزرگتره شاهه..فقط یه خونه می تونه حرکت کنه ..این بغلیش وزیره .. همه جوره می تونه حرکت کنه ..راست ..چپ..ضربدری..خلاصه مهره اصلی همینه .. فهمیدی؟" پیرمرد گفت :"ش ش شاااه ...و و وزییییییررر " "آفرین ..این دو تا هم که از شکلش معلومه قلعه هستن . فقط مستقیم می رن..اینا هم دو تا اسب جنگی .. چطوره؟!" "فقط مونده این دو تا فیل که ضربدری حرکت می کنن.. و این ردیف جلویی هم سربازها هستن...هشت تا ! " " می بینی ! درست مثل یه ارتش واقعی ! می تونی به دشمن حمله کنی .. هم از خودت دفاع کنی .... دیدی چقدر ساده بود .... حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه ؟!" پیرمرد نیم سرفه توی دهنش رو قورت داد و گفت : " پ پس مردم چی ؟؟؟ اونا تو بازی نیستن ؟؟!!" از وبلاگ " مسافر سرزمین هیچ کس " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
وای برتو ای وطن ، ای عروس هزار داماد وای بر تو کاش آن زمان که دخترکی زیبا شهره آفاق بودی آن زمان زیبا زمان جمشید ، فریدون کوروش ، داریوش حجله بختت را درگوشه ای از آن خاک اهورایی می بستند وبه میمنت پیوند میمونت ، باغرور و شوکت فریاد بر می آوردند زنده مانی وجاودان زنده مانی وجاودان زمان گذشت ، زمان گذشت ودرگذر زمان بر آیینه سفره عقد تو تصویر تازی آمد ، تصویر ترک ، مغول تصویر بیگانه آمد ، سبزه های سفره عقدت را به نشانه پایان سبزیت لگد کوب کردند و روشنی شمع هایش را به نشانه درظلمت فرو بردنمان خاموش کردند در این ظلمت ، در این تاریکی فریاد رسی می خواهیم ، فریاد رسی می خواهیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
از همان روزي كه دست حضرت «قابيل» آدميت مُرد گرچه آدم زنده بود از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند آدميت مرده بود بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب .....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
اى ايران اى مرز پر گهر اى خاكت سرچشمه هنر دور از تو انديشه بدان پاينده مانى تو جاودان اى دشمن ار تو سنگ خارهاى من آهنم جان من فداى خاك پاك ميهنم مهر تو چون شد پيشهام دور از تو نيست انديشهام در راه تو كى ارزشى دارد اين جان ما پاينده باد خاك ايران ما سنگ كوهت درُّ و گوهر است خاك دشتت بهتر از زر است مهرت از دل كى برون كنم بر گو بى مهر تو چون كنم تا گردش جهان و دور آسمان بپاست نور ايزدى هميشه رهنماى ماست مهر تو چون شد پيشهام دور از تو نيست انديشهام در راه تو كى ارزشى دارد اين جان ما پاينده باد خاك ايران ما ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
آينده دنياي کامپيوتر و اينترنت به احتمال ۴۸٪!!!
۱- سيستمعامل «windows 2000» به «شبابيک ۱۴۲۱» تغيير نام داده میشود.
(توضيح اينکه شبابيک به معني پنجرهها و ۱۴۲۱ سال قمري معادل ۲۰۰۰ است) ۲- با نصب نرمافزارهاي جديد کليه رايانهها در ساعات ملکوتي اذان براي اداي فريضه نماز به مدت ۳۰ دقيقه به طور خودکار shutdown میشوند و هرگونه تلاشي براي جلوگيري از خاموش شدن رايانه به انفجار آن و تخريب ساختمانهاي اطراف منجر خواهد شد.
۳- نصب پيامبر (messenger سابق) روي رايانهها بايد با اجازه وزارت ارشاد باشد.
۴- پيامبر شما علاوه بر send to all بايد از گزينه send to all muslims نيز برخوردار باشد.
۵- اگر دو جنس مخالف قصد چت داشته باشند بايد ابتدا صيغه جاري شود.
۶- اگر دو جنس حتي موافق هم باشند باز جاري کردن صيغه احتياط واجب است چون امکان دارد طرف مقابل asl دروغکي داده باشد و خود را جنس موافق شما جا زده باشد.
۷- استفاده از بعضي smiley (شکلک)هاي ياهو گناه کبيره است و حکم آن مانند اين است که انسان گوشت برادر خود را بخورد. احتياط مستحب آن است که اصلاً از اين شکلکها استفاده نشود.
۸- بجاي گفتن hi بايد از عبارت soavrvb استفاده شود که همان مختصر شده عبارت salam_on_alaikom_va_rahmatollahe_va_barakato است.
۹ - در بيان سرعت انتقال خطوط بجاي بيت از «بِيت»، بجاي کيلوبيت از «اهل بيت» و بجاي مگابيت از «اهل بيت عصمت و طهارت» استفاده شود. .... .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!! برای برخاستن جان میکنم بیهوده است از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یار دبستانی من دوباره می سازمت وطن جان دهم اما نمیرد خاک من خیابان خوابها تست سلامت فلسفی جاویدان من تصور کن آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست ) دل نوشته ها |
RSS
POWERED BY
nH