تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

ما ايرانی ها ؛ مردمی هستيم که شديدا دچار توهم هستيم . و اين توهم - متاسفانه - در همه عرصه های زندگی ما ؛ از عرصه های سياسی و اجتماعی بگير تا قلمروی فرهنگی و تاريخی مان ؛ سايه گسترده است .
دچار توهم هستيم چرا که خيال می کنيم بهترين ؛ با سواد ترين ؛ صبور ترين ؛ آگاه ترين ؛ ريشه دار ترين ؛ تحصيلکرده ترين ؛ دانا ترين ؛ با صفا ترين ؛ و مهربان ترين مردم دنياييم .
دچار توهميم چرا که خيال می کنيم گذشته های بسيار پر افتخاری داشته ايم در حاليکه اگر تاريخ ميهن ما را بدرستی خوانده باشيم - که نخوانده ايم - به وضوح می بينيم که جای چندان افتخاری هم نيست . تاریخ ایران ما را با خون و مرگ نوشته اند ، و اگر لحظه ای از توهم بیرون بیاییم و نگاهی موشکافانه به تاریخمان بیندازیم ، خواهیم دید که در سطر سطر آن خون و بیداد و نامردمی موج می زند .
ا
ز چه کسی برايتان سخن بگويم ؟؟
از انوشيروان عادلش !! که بنا به نوشته منابع تاريخی ؛ هشتاد هزار مزدکی را در يک روز قتل عام کرد ؟؟
اما براستی جرم مزدک چه بود ؟
نويسنده " زين الاخبار " ميگويد : مزدک ميگفت : خدای عز و جل ؛ روزی خلق اندر اين زمين نهاده است وبخشش پديد بکرده است ؛ از توانگران ببايد ستد و به درويشان ببايد داد تا همه راست گردند .
از بابک خرم دين بگويم که علم طغيان عليه تازيان اشغالگر بر افراشت و سرانجام با خدعه و نيرنگ يک ايرانی - افشين - به چنگ خليفه اسلامی افتاد و جنبش خرمدينان در دريايی از خون ايرانيان غرقه شد ؟؟
از شاه عباس کبيرش ! بگويم که انديشمندان و خرد ورزان ميهن مان را از بار شمشير آبدار سبکبار ميکرد و خود را " کلب آستان علی " ميدانست ؟؟؟
از نادر شاهش که هفتاد من چشم از مردم شيروان - يعنی مردمی که توانايی پرداخت ماليات نداشتند - بيرون آورد و در يزد و کرمان و خوارزم و خوی و سلماس وفارس ؛ از سر های بيگناهان و فقيران کله منار ساخت ؟؟
از پدر کشی ها و برادر کشی ها و فرزند کشی های شاهان و اميران و حاکمان و سلاطين و قدرتمداران و مسند نشينان ؟؟؟
ما ايرانی ها ؛ چون دچار توهم هستيم ؛ هيچگونه نقدی را تاب نمی آوريم و نقد را با دشنام پاسخ ميگوييم .
ما خيال می کنيم فرهنگ مان پر بار ترين فرهنگ جهان ؛ دين مان بهترين دين گيتی ؛ کشورمان زيبا ترين کشور دنيا ؛ فرزندان مان زيبا ترين و سر براه ترين فرزندان عالم ؛ و خودمان بهترين پديده های خلقت هستيم .
اين توهم که ريشه در هستی چند هزار ساله مان دارد ؛ متاسفانه ؛ در ميان رهبران مان ؛ در ميان برگزيدگان مان ؛ در ميان شاهان و اميران و حاکمان و مسند نشينان مان ؛ همواره ؛ بيش از مردم عادی نمود داشته است .
ما ملت شگفت انگيزی هستيم و هيچ چيز شگفت انگيز تر از اين نيست که همواره در گرداب بلا و مصيبت و محنت غرقه ايم ؛ اما اين توهم لعنتی دست از سرمان بر نميدارد 
یاد سعيدی سيرجانی بخير ؛ يعنی همان نويسنده ای که وقتی چهارده - پانزده سال پيش به امريکا رفته بود ؛ ما داد و هوارمان در آمده بود که مامور حکومتی است و همان نويسنده ای که در زندان با آن وضع فجيع به قتل رسيد .
سعيدی سيرجانی ؛ از ايران به عنوان " مظهر العجائب " ياد ميکرد .

مظهر العجائب ؛ يعنی کشوری که در آن اتفاقات نادر روی ميدهد :
يعنی کشوری که هيچ چيز سر جای خودش نيست و هيچ آدميزادی در جايگاه واقعی خودش قرار ندارد .
مظهر العجائب ؛ يعنی کشوری که چريک های فدايی خلقش - که برای مارکس و لنين سينه ميزدند - اغلب شان فرزندان آيت ا... ها بودند . کمونيست هايش فرزندان فئودال ها ؛ و رهبران حزب کمونيست اش نماز می خواندند و روزه ميگرفتند .
مظهر العجائب ؛ يعنی کشوری که مردمانش با دست خود گور خود را می کنند و بعد گناهش را به گردن امريکا و انگلستان و استعمار و امپرياليزم می اندازند .
مظهر العجائب ؛ يعنی کشوری که مردمانش ؛ صبح مصدقی اند ؛ عصرش توده ای اند ؛ غروبش سلطنت طلب اند ؛ و شامگاهش امت اسلام !
مظهر العجائب يعنی کشوری که از ميان خيل عظيم روشنفکران و سياستمداران و درس خواندگان و اهل تفکرش ؛ مردی از تباری دیگر  بيرون ميآيد و بر کرسی رياست جمهوری اش می نشيند .
مظهر العجائب ؛ يعنی مملکتی که مردمش همواره هوار می کشند که : قربان آنکسی که دلش با زبان يکی است ؛ اما خودشان نه تنها دل شان با زبان شان ؛ بلکه دل شان با دل خودشان هم يکی نيست .
مظهر العجائب ؛ يعنی کشوری که مردمش ؛ به هوخشتره و خشايارشاه و اردشير بابکان و شاپور ذوالاکتاف و کمبوجيه و بوعلی سينا و مولانا و زکريای رازی اش مينازند ؛ اما يک کلام در باره آنها نميدانند .
مظهر العجائب ؛ يعنی مملکتی که مردمانش هر سال تنها يک دقيقه کتاب می خوانند اما در همه عرصه های علمی و فلسفی و اقتصادی و تاريخی و سياسی ؛ نه تنها استاد ؛ بلکه فيلسوف اند .
مظهر العجائب ؛ يعنی کشوری که روشنفکرانش ؛ پس از گذشت هشتاد و پنج سال ؛ هنوز بر سر اينکه رضا شاه را انگليسی ها آورده بودند يا نه برای هم شاخ و شانه ميکشند .

مظهر العجائب ؛ يعنی کشوری که مردمانش اگر دو نفر دور هم جمع بشوند حزب تشکيل ميدهند و اگر تعداد شان به سه نفر رسيد انشعاب ميکنند .
مظهر العجائب ؛ يعنی سر زمينی که مردمانش ؛ پس از پنجاه سال ؛ هنوز در جنگ و دعوای اند که رويداد 28 مرداد يک کودتای امريکايی بوده است يا يک قيام ملی .
مظهر العجائب ؛ يعنی کشور رويداد های باور نکردنی و اتفاقات نادر 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 



سيد حسن نصراللهسيد سلام عليكم
برادر خسته نباشي .
اميدوارم پيروزي تو و اصحابت را به زودي جشن بگيريم .
نامه های حمایت دوستانت از ایران به دستت می رسد ؟
حرف آنها حرف ما هم هست ولي از كجا برايت بگويم سيد ؟
سيد مي خواهم برايت بگويم كه چرا فقط حمايت معنوي مي شوي .
سيد ! میگویند چرا ما چيپس مزمز مي خوريم و روي مبل هاي ايتاليايي كه از يافت آباد با چك كارمندي و با اقساط بيست ساله خريده ايم نشسته ايم و تو را حمايت نمي كنيم .
مي دانم بد مي كنيم . ما بايد به جاي چيپس ، نارنجك و كاتيوشا به خود ببنديم ولي با اين قسط  و اجاره ها که مردم ما درگیر آنانند مگر مي شود ؟
سيد مي دانم كه مرزها را بر جوانان ما بسته اند تا به تو ملحق نشوند ، ولي سيد حق بده كه اين مملكت احتياج به دانشجوي آينده ساز دارد نه دانشجوي چريك .
سيد ، ارتش كشورت دوزار نمي ارزد . راستي سيد اگر در كشور من جنگي شود ، برادران تو هیچ پولی را براي بازسازي اش خرج مي كنند ؟ براي ساختنش به كشور من مي آيند ؟ ولي دولت كشور من با پولي كه متعلق به مردمش است ، افغانستان را آباد و در عراق سينما و پارك و فرهنگسرا مي سازد ولي براي بي كاري جوانانش فقط دست به دعا در نماز جمعه بر مي دارد .
سيد اگر سربازان انگليسي ، در عراق ديده شوند ، مردم كشور من مي گويند اينها چه دخلي به جنگ بين آمريكا و عراق دارند . اگر در افغانستان ، سرباز اسپانيايي ببينند ، متهمش مي كنند كه چه ربطی به او دارد ولي اگر ايران در جنگ لبنان و اسراييل شركت كند ، به نظر شما سيد بزرگوار ، ملت بقيه دنيا مثل ملت كشور  من نمي گن اين ها را سننه ؟
سيد ، از كجا برايت بگويم ؟ چشم به اعراب دوخته اي ؟ برادر مگر خبر نداري كه اين اعراب پيشرفت كرده اند و انگليسي صحبت مي كنند ؟ ولي سيد اين را هم مطمئنم که خبر نداري مردم كشور من بايد به اجبار عربي بخوانند !
سيد ، وزير دفاع ايران حمايتت نكرد ؟ ولي سيد جان حق بده اگر هر تيري از هر تفنگي بخواهد در يك جاي دنيا شليك شود و ارتش ايران بخواهد وارد عمل شود كه سيد عزيز ، چندي نمي گذرد در اين دنياي خر تو خر  كه در هر نقطه اش كسي دارد به خاك كسي تجاوز مي كند ، از ارتش ايران فقط هزاران هزار تابوت مي ماند .
سيد نمي دانم چرا در اين جا كه من زندگي مي كنم هيچكس سر جايش نيست ؟
نماينده هاي من مي خواهند به لبنان بيايند و بهشان اجازه نمي دهند . ولي سيد بهشان بگو ، سنگر شما و جهاد شما ، تصويب قانوني است كه براي هزینه عمل مادر در بیمارستان ، کسی مجبور به تن فروشي نشود . جهاد شما جمع آوری کمکهای مردمی برای تجهیزات بیمارستانی در رودهن است تا عده ای در اثر کمبود آن عذادار عزیزشان نشوند  .  بهشان یادآوری کن که وظیفه قانونیشان  اینست که برای بیمارستانی در مازندران ابتدایی ترین واکسن را تهیه کنند تا بیمار خردسالشان را به تهران حواله ندهند ! قانونی برای بوجود آوردن شرایطی در کشور که کسی براي دیدن بهشت خيالي  به دوبي نرود . به آنان بگو چون یقینا 
خبر ندارند که در بعضی نقاط کشور من ، مردم اگر فقط و فقط ماست بخورند ، می گویند امروز غذای خوبی خوردیم .
به اینان بگو جهاد شما ، تامين امنيت اقتصادي مردم كشورتان است تا پدران كارگرتان هر شب سر از خجالت  پايين نياندازند  و روزي هفت شيفت كار براي تامين هزينه تحصيل رايگان ( نص صريح قانون اساسي ) بچه هايشان نكنند . بهشان بگو ، عمليات چريكي تان را بگذاريد براي بعد كه جبهه هاي كشوري مان نياز به آنها دارد . بهشان بگو ما راي به شهادتشان نداديم ، راي داديم كه آسايشمان را تامين كنند . 
سيد عزيز مي دانم چه مي خواهي بپرسي .
مي خواهي بداني كه نويسندگان نامه های حمایت از شما ، روي مبل ايتاليايي حمايت غير معنوي ات مي كنند يا روي مبليران ؟
ولله من هم خبر ندارم . ولي فكر مي كنم كه هنوز از ايران شما را ساپورت نوشتاري مي كنند و احتمالا روحشان هم خبر ندارد كه سي پي يوي كامپيوترشان را همين صهيونيست ها ساخته اند تا آنها بتوانند براي شما ايميل بزنند ! حتما
 نمی دانند اتفاقا تراشه های نصب شده روی برد موشکهایی هم که شما ساخته اید و پشت سرهم میراکاوا و آپاچی و ناو جنگی غرق می کنید هم MADE IN USA است . کاش برایشان می گفتی که کاتیوشا هم سلاحی لبنانی نیست. کاش به آنان می گفتی که نارنجک های آمریکایی و روسی است که سینه سربازان اسرائیل را مثل سینهء بلبل سرخ می کند. کاش به آنان می گفتی که تو هم از رایانه های دارای سی.پی.یو های اسرائیلی ، منافع امنیتی صهیونیزم را به چالش کشیده ای و کاش او خودش هم به یادش می آمد که من هم با دیگر دوستانم ، از درون BACKBONE های ایالات متحده برای تو نامه می فرستیم !
حتما هم نمي دانند كه ويندوز سيستمي كه با آن براي شما نامه مي نويسند براي يكی از حاميان بي قيد و شرط اسراييل است وگرنه مطمئن باشيد كه حتما از كبوتر نامه بر استفاده مي كردند .
سيد مي داني درد ما مسلمانها چيست ؟ انتخاب تيترها !
جار مي زنيم اسلام دين محبت و شفقت و پاكي و عرفان و ادب و متانت است ولي تيتر مطلبمان را مي زنيم ، اسلام و شمشير ! اسلام و شهادت ! اسلام و خنجر ! اسلام و نيزه و هر چيزی  كه بوي خون و مرگ و جبر و آتش و حد مي دهد و براي نشان دادن اين همه رحم و عاطفه و محبت در دين با كلاشينكف و چفيه با چشمان سياهی كه سفيدي اش را خون گرفته عكس مي اندازيم.
سيد بزرگوار ، روي سر پيامبر خدا خاكستر مي ريختند و تنها لبخندي مي زد و مي گذشت ولي كافي است كه به مسلماني بگويند ، تو فلاني . ببین در عراق و پاکستان و افغانستان و... مسلمان با مسلمان چه می کند ؟
سيد مي دانم كه كار داري و خسته شدي ولي حالا يك سوال من از شما دارم .
سيد تا به حال اسلحه در دست گرفته ای ؟
سيد تا به حال صداي تيري كه از بغل گوشت رد شده باشد ، شنيده اي ؟ سيد مبارزه پشت تريبون رسم اش نيست . اگر حكم الهي و جهاد داري تا از اسلام و دين و ايمان و اعتقاد و خاكت پاسداري كني بايد اسلحه در دست بگيري و در صف اول باشي ، همانطور كه پيامبر و معصومين ما هميشه اولين نفر در صف بودند . سيد ، معصومي را سراغ داري كه از منبر مسجد مكه و مدينه و كوفه و كربلا و شام و نجف و سامرا حكم جهاد به اصحابش داده باشد و خودش در مسجد بماند ؟
سيد تو كه از يك دختر سه ساله كمتر نيستي كه جلوي يزيديان ايستاد و حرفش را زد ؟ يا از زينب كه رو در رو با امويان صحبت كرد و باك اش نبود ؟
سيد مبارزه از پاي منبر رسم مبارزه نيست .
و اما من که هرگاه ا
ز وطن سخن گفتم
لبخندي تلخ بر لبان مردمان ديدم

و شنيدم كه در گوش هم نجوا دارند كه:او ديوانه است... 

ديگري گفت : تو ما را به غرب زدگي و عرب زدگي محكوم میکني

و ما  تو را به باستان زدگي محكوم خواهيم كرد... 

با خود نشسته ام و فكر خاك مرا دمي به حال خود وا نمي گذارد

خاك من ، اين سرزمين اهورائي پر از گوهر است

كه امروز يادشان از ما درخواست ميراث داري دارند 

خاك من به معناي وسيع كلمه عشق است

اسطوره.....

تاريخ....

از كدامين افتخار خاك پاك آريائيم بنويسم

كه قلم كم مي آورد و چشم گریان مي شود؟... 

فردوسي اش سي سال رنج كشيد و شهنامه سرود

تا سندي باشد بر موجوديت فرهنگ ملي و استقلال و هويت ما.... 

بابكش ، خرمدين بود و سالها در برابر تازيان ايستاد تا تنها به آنان بياموزد ايراني كيست....

فريدونش نيك مرد روزگار بود... 

پيامبر خاك من خردمندترين آفريده ي اهورا مزدا ، اشو زرتشت است

هنگامي كه او امد ، جهل رفت و خرد جايگزين شد 

نيك منشش ، شاهي كوروش نام بود كه ايران را گسترد و آدميت را تبليغ كرد

و نواي آزادي و حقوق بشر را در آسمان تاريخ طنين انداز كرد
ايران من سرزمين آرشي است كه جان فداي وطن كرد و رفت...

سرزمين ابومسلم و يعقوب ليث و اريو برزن ....

بگويم يا كافيست كه چون من ديوانه شويد؟.... 

من بر خاك سرزمينم سجده مي برم ،

و در برابر تمام ميراث گذارانش ، اسطوره هاش و اديبانش زانو مي زنم

آري منم يك آريايي

دلم سرشار از عشق به وطن

اسطوره هايش

ميراث گذاران و ميراث هايش 

آري من ديوانه ام و اين ديوانگي را مي پرستم

آنان كه نمي دانند مام وطن چيست بگذار عاقل بنمايند و مرا ديوانه  خطاب كنند

                                      براي من افتخار است كه ديوانه ي سرزمينم باشم

ميهنم را دوست دارم

پس باز بگوييد كه من ديوانه شده ام....

 

 نامه ای به گروه مبین با تغییرات و اضافات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

نه شکنجه گر مرا ترساند،
نه آخرين سقوط بدن،
نه لوله تفنگ های مرگ،
و نه سايه های روی ديوار.
نه شب، هنگامی که روی زمين
آخرين ستاره کم نور درد جای دارد،
اما آن چه مرا به هراس می افکند،
سهل انگاری کورکورانه مردم سنگدل بی رحم است...

روزهاست كه دلم به نوشتن نمیرود ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است.خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن .
به احمق ها مي خندم ، به تمامي فعالين سياسي ، حتي همين راننده هاي تاكسي !! ب
ه نت ورک ماركتينگ ها ، به اين ملتي كه در توهم زندگي مي كند ، به ملتي كه دوست دارد بخوابد و ميليونر شود ، دوست دارد توي تاكسي و وبلاگ با بحث سياسي كليه مشكلات مملكتش را حل كند و صبح كه بيدار مي شود توي جوراب هاي كنار شومينه اش پاپانوئل برايش دموكراسي به عيدي آورد ...
من به توهم مي خندم ، به با يادها زندگي كردن ، به در ماوراالطبيعه زندگي كردن ، به در متافيزيك غرق شدن و به در آرزوها خفه شدن .

اگر به خیابان بروی و چشمانت را باز کنی ـ خوب ـ می‌بینی زنان رنگینی را
که برای ندیدن نگاه طلب‌کارانه‌ی فرزندانشان، تنشان را به دست‌های زمخت مردان سیاه پوشی می‌سپرند و در دلشان آرزو می‌کنند، اینبار آخرین شب باشد . آخر انها آرزو داشتند مادری باشند برای دختران خودمثل پنجه‌ی آفتاب.
روسپی‌گری در اثر فقر، هدیه‌ای دروغین و تاریک بود.

نه ! انرژی هسته‌ای از نان شب واجب تر نیست .
در کوچه‌های خلوت و ساکت، وقتی خورشید دامنش را روی بام‌های  قدیمی پهن می‌کند، نزدیک به نیمه‌ی روز پسران جوانی را می‌بینی، تکیه داده به دیوار. آنها که تا چند سال پیش در رویاهای روزمره‌ی خود آرزوی بهترین زندگی را داشتند و دلشان می‌خواست با سخت کوشی نان‌آور زندگی ساده‌ی خود باشند، این‌روزها کارشان حمل و نقل حشیش و قرص‌های اکس و تریاک است. گرچه نفس می‌کشند اما با هر تقلایی بیشتر در این باتلاق فرو می‌روند.
بیکاری و اعتیاد، هدیه‌ای دروغین و تاریک
بود.
نه ! من انرژی هسته‌ای نمی‌خواهم .
میدان ونک را که رد کنی، به بالای تهران سری‌ بزنی، برج‌هایی را خواهی دید که باورت نمی‌شود در ایران هستی. اگر سری به دریاکنار و خزرشهر و خانه‌دریا بزنی، ویلاهایی خواهی دید که باورت نمی‌شود مردمانی با این ثروت در ایران زندگی می‌کنند. جوانان همین خانه‌ها، غرق در مد و هوس و مدل ماشین‌هایشان گویا در اروپا زندگی ‌می‌کنند. آنها نه مزه‌ی اشک‌هایشان را می‌دانند، نه طعم گس روزهای بی‌خاطره را.
اختلاف
طبقاتی، هدیه‌ای دروغین و تاریک بود.

نه ! انرژی هسته‌ای درمان دردهای اجتماعی نیست .
هنوز فریاد‌های بمی‌ها در آسمان بود که لرستان لرزید. چند روزی از نوروز نمی‌گذشت. اینبار اما بایکوت خبری این زلزله، مردم ما را در بی‌خبری حاکمان شریک کرد. آنها دیگر نمی‌خواستند مردم یاد فریاد‌های سودای جان هم‌وطنان‌شان بیافتند. کمکی هم درخواست نشد، چراکه سابقه‌ی به یغما رفتن کمک‌های مردمی به بم، آنها را بدسابقه کرده بود. مردم
ساده‌دل لرستان، فریاد زدند، گریستند، از غم بی‌خانمانی بیهوش شدند؛ اما حتی کسی اشکی برایشان نریخت.
دروغ‌گویی و فساد اداری هدیه‌ای
دروغین و تاریک است.
نه ! برای این مردم انرژی هسته‌ای واجب ترین حق مسلم نیست .
اگر بخواهم بنویسم از غمی که در دل‌هاست در این مرزهای گربه‌ای شکل، کلمات شرمسار گناهی می شوند که حاکمان ما به آن معترف نیستند و با غروری  چون دون‌کیشوت به سوی تباهی می‌رانند. اگر بخواهم از فرار جوانان جویای نام و کار به کشورهای دیگر بنویسم ، اگر بخواهم از سقوط ارزش پول ملی بنویسم، اگر بخواهم از خجل شدن صفت ایرانی بودن بنویسم، اگر بخواهم از زندان‌ها و آزادی بنویسم در کشوری که قرنهاست که  مردمانش با وعده و آرزوی فردایی بهتر به زندگی رخوت‌زا و کسل‌کننده‌شان عادت کرده‌اند، کلمه تاب به صف شدن در جمله‌های غمگین را ندارد.
پس بهتر است سکوت کرد و بغض را در دل خالی کرد و این دن‌کیشوت‌های سرمست را گفت:
نه ! من انرژی هسته‌ای  نمی‌خواهم
از نظر من ، ما  آزادی و رفاه و دوستی و امید و اقتدار پارسی می‌خواهیم.
راستش را بخواهید
کیک زرد اصلا به کارمان نمی‌آید،
ما عشق و سربلندی نام ایران و غرور
می‌خواهیم.
همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 
بوی گنجی می آید!

در آستانه بهار ۸۵ ، آزادی گنجی، بر خانواده اش و دوستدارانش و دوستداران "آزادی بیان" مبارک.
اکبر گنجی پس از 6 سال زندان



۱۶ روز به آزادی گنجی ( ۹ / ۱۲ / ۸۴ )
به استقبال اكبر گنجي برويم. اما در سكوت. ۱۶ روز ديگر گنجي ، پس از ۶ سال حبس آزاد مي شود .  براي آزادي او سكوت كنيم و در سكوت جشن بگيريم.
خاطرم هست پيش از اين مقامات قضايي گفته بودند كه گنجي پرونده ديگري ندارد و حتي سخنگوي قوه قضاييه گفته بود كه " اگر گنجي  پرونده‌ي ديگري دارد كه هنوز رسيدگي نشده  در زندان نگهداري نمي‌شود " و آقاي شاهرودي رييس قوه قضاييه گفته بودند: " اگر حقی دارد باید به حقش برسد و به مشکلاتش رسیدگی شود."
اين بار بياييد سكوت كنيم. تا جشن ۶ سال دلتنگي با او را با لب هاي بسته برپا كنيم و فضايي را براي آزادي او فراهم كنيم. برخي از ما نيز در ۶ سال  محكوميت او شريك هستيم. او را چنان بر لبه پرتگاه حبس سوق داديم كه باورمان نبود سال هاي سال او را دور از خود و خانواده اش ببينيم.
گنجي يك روز نامه نگار است. به پاس اين حرفه و  به پاس او ، در سكوت و به دور از جنجال به استقبالش برويم و به انتظار آزادي او بنشينيم.
اسفند ، ماه اكبر گنجي است.

****************************************************

۱۵ روز تا آزادی اکبر گتجی ( ۱۰ / ۱۲ / ۸۴ )
زمستانها برف می بارد . برف میبارد و زمین را می پوشاند و همه جا یکدست سفید می شود . زمین چنان یکدست سپید می شود که گوئی هرگز هیچ درختی بر زمین نبوده  و هیچ شکوفه ای بر زمین نرست و هیچ جوانه ای نزد . برف آمده است و باریده است ، چنانکه همواره برف بر سرزمین ما می بارد و همواره همه چیز را نهان می کند . حالا برف مانند پوششی بر آنچه هست و بود ، اصرار دارد تا حافظه زمین را نیز پاک کند .
برفی سنگین باریده است بر حافظه ملتی که زمانی با شاعرانه ترین شعر و عاشقانه ترین کلام و بلندترین فریاد مرگ قهرمانش را از او طلب میکرد و از قهرمانش می خواست تا به جای او گرسنه بماند ، به جای او بجنگد ، به جای او بگوید و به جای او بنویسد.
حالا حافظه مردم زیر برف سنگین هیاهوهای روزمره از قهرمانش پاک می شود . گنجی ، حالا زیر خروارها خبر و حادثه و اتفاق پنهان می شود .
۱۵ روز دیگر اکبر گنجی از زندان آزاد می شود . به خیابانهای شلوغ و پرحادثه نگاه خواهد کرد و به خانه خواهد رفت . شاید از خودش بپرسد : آن همه کجا رفتند ؟ آن همه چه میگفتند ؟  گوئی از غار دقیانوس می آید ، مردی که سگی همراه اوست و گذشته ای را می بیند که زیر خروارها هیاهو نهان شده است . تا ۱۵ روز دیگر اکبر گنجی از زندان آزاد خواهد شد .
                                       .........
                                                    ..........
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

 



يكي بود ، يكي نبود ، نه بگذار بگويم هيچ كس نبود . 
سراسيمه و حيران به مناسبات  آشفته ي اجتماع خويش پاگذاشتيم . چوب بد تربيتي نظام آموزشي  بر تنمان ردي از تحقير و سكوت و رضايت و حماقت خويش به جاي گذاشته بود . نسلي كه با لالايي توپ و خمپاره و ضجه و فرياد  به خواب رفت و وقتي بيدار شد ، بار ويراني ها و تهديد ها را بايد به دوش مي كشيد . نسلي بي بضاعت كه نخواستنند ميراث دار آرمان هاي عدالت ، آزادي و رهايي باشد . و سخني اگر بود سخن تأييد بود و هويتي اگر بود جيره خوار رشادت نسل پيش .
 

با تبعيض به دنيا آمديم و بعد ها يادمان دادند كه « تقدير » بود . در بند پا گرفتيم و بعد ها به ما گفتند « آزادي مشروع » بود . يادمان دادند تمامي مجرم ها بيمار هستند . يادمان دادند « روزي رسان خداست » يادمان دادند فقر و تنگ دستي « مشيت الهي » است . يادمان دادند نپذيريم و نپرسيم . واين روزها يادمان مي دهند كه « چگونه يك شبه پولدار شويم » . راه خود درماني را ، جذب انرژي از كهكشان را . مرتاضي را  و اینکه چگونه يك شهروند خوب باشيم . 

اما وقتي چشم هايمان را باز كرديم وقتي سيلي زمان روي صورتمان نقش بست ، وقتي تحقير شديم ، وقتي تلخي را با گوشت و استخوان خويش چشيديم ، چرخيديم و چرخيديم و تازه ياد گرفتيم که در اين دوران مسلط بر جامعه ، به ميزاني روز افزون و به وسيله ي گسترش بنيادي تكنيك ، برخی مي توانند موجوديت خود را مشروع تلقي كنند و همچنين آن را در راه تكميل و تحكيم هر چه بيشتر دستگاه فرمانروايان خود به كار اندازند. ياد گرفتيم « پول ماهيت از خود بيگانه شده ي انسان است » . ياد گرفتيم ، انسان ها ، خود تاريخ خود را مي سازند ، اما اين كار را در شرايطي كه خود بر گزيده اند انجام نمي دهند » ، ياد گرفتيم انسان ها معلول تاريخ و فرهنگ و دين و اقتصاد هستند . ياد گرفتيم نسبيت حكمفرماست . ياد گرفتيم چرتكه بياندازيم و ببينيم سال ها از جامعه جهاني عقب تر هستيم . ياد گرفتيم وقتي مي بينيم « تيم ملي ما در جام جهاني خواهان حضور در هتلي است كه كاركنان زن نبايد در آن جا باشند » گريه كنيم . ياد گرفتيم گاهي از ايراني بودن خود شرمنده باشيم . ياد گرفتيم شعار ها را جدي نگيريم . ياد گرفتيم وقتي مي بينيم رشد بودجه مركز خدمات حوزه ي علميه ي قم » و « نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها» تقريبا چهار برابر رشد بودجه ي « آموزش و پرورش » است ، بدانيم عدالت يعني چه . ياد گرفتيم شعارِ عدالت اهرم سلطه است و باز توليد اعتماد . اما نمي دانم چرا هنوز ، وقتي مي شنويم ، شهردار تهران يك و نيم ميليارد تومان ، به هيأت هاي مذهبي جهت برگزاري مراسم محرم اختصاص داده » تعجب مي كنيم ، وقتي « 5/3 ميليون خانوار روستايي كشور تحت پوشش هيچ بيمه اي نيستتند » وقتي « بودجه اعتبار بيمه درماني روستاييان 11 درصد كاهش يافته » وقتي « بعد از گذشت دو سال از زلزله ي بم فقط 30 درصد از اقدامات بازسازي عملي شده » وقتي صندوق ذخيره ي ارزي بعد از گذشت پنج ماه خالي مي شود . و تلخ مي شويم وقتي صداي ما گوشي ندارد . وقتي مي بينيم : ما مرده به دنيا آمديم .
نوشته شده  برای سر مقاله فصل نو شماره جدید .

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 

من آوازهایی را می پسندم، که پدرم می پسندد.
کتاب هایی را می خوانم که زمان پدرم منتشر شده اند.
گاهی که احساساتی می شوم، دلم می خواهد نیمی از عمرم را بدهم و به روزگاری برگردم که تهران، درشکه داشت.
دلم می خواهد یک بار، فقط یک بار کافه نادری وجود داشته باشد و من یک ثانیه در آن قلیان چاق کنم.
دلم می خواهد برگردم به آن زمان ها که بابا، صبح با صدای آواز مرضیه که از رادیوی قهوه خانه نبش کوچه شان می آمد و می گفتند شنیدنش حرام است، از خواب بلند می شد.
و عمه از نعره های فریدون، پسر ناخلف همسایه که شب ها سیاه مست به خانه برمی گشت، می ترسید.
و پدر بزرگ می دانست چه طور دل مادربزرگم را ببرد که از خانه فرار کند و اجبارا اسلام بیاورد تا با او ازدواج کند!
نسل من، نسل بی خاطره است. هیجان ندارد. نوستالژی ندارد. بلد نیست خاطره بسازد. بلد نیست زندگی کند. لذت ببرد. شور جوانی اش را بروز دهد.
نسل من از سیاست، نه شور و اعتراض، که هیس هیس بزرگتر ها را از ترس به باد رفتن سر فهمیده است.
نسل من از ترانه و شعر، " تو خودت نمره بیستی " را بلد است.
نسل من از مردانگی پسران سر کوچه، متلک را شناخته است.
نسل من از کتاب، "راز جوان ماندن" و رمان های فهیمه رحیمی و درمان ناتوانی جنسی را می خواند.
نسل من از لا به لای روزنامه ها، نام غذای مورد علاقه نیکبخت را جستجو می کند.
و خبرنگاری را می خواهد که شماره تلفن گلزار را برای شرکت در یک مهمانی خودمانی برایش پیدا کند!
نسل من، هیچ چیز برای اتکا ندارد، هیچ چیز!...
یادداشتهای یک قلم به دست مزدور
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 


بخواب در کاخ تنهاییت مرد که لاجرم بر تیغه جهل و خود فروشی لعبتکان مردم نام قدم می نهادی . آسوده بخواب پیرم که اینان نیز فرزندان همان نسل خود فروش شعبان بی مخانند و یا مقدم در راه جهل ابو مو سی و یا غبار روب جاده لم پنیسم معاویه نامان
 
                                           

                                                دستت را از روي چشمانت بردار بزرگ مردم

 دستت را از روی چشمانت بردار بزرگ مَردَم.

می دانم خسته ای. می دانم دل شکسته ای . می دانم رنجت بیش از این است . می دانم . به لمس چروک خورده ات بر گونه گون نیشه های اندامت .قسم که می دانم.اما دستت را از روی چشمانت بردار که رنجم می دهد.طاقت از کف بی کفم می بردبی اختیار چشمم می بارد از این همه نامردمی.نه! نه! اینهمه نا جوانمردی و جهل. امروزه نیز همان روز است که تو بر باعثش گریستی و من اما نبودم که ببینم . اما دانسته ام که گریستی ، گرچه حتی قطره های اشکت بر لطیف صورت چروک خورده ات ، نلغزیده باشد! دستت را از روی چشمانت بردار که خرابه خرابه دیده است و ویران ویران. بخواب مَردَم  که باید خفت. باید خفت و پناه در برابر گرفت که روز های داغ و طاقت فرسای  تابستان عجیب دشنه گرمای کویر تنهایی در سینه مردمک چشم فرو می کند.این قوم بی قوم ، تازه از راه نیامده ، همه جای شهر را می نشاسد ، و خود را به غریبی می زند . انگاری که سهوی نیست . خود را به بیگانگی می زند و تاجران دزد ! دغل می فروشانندشان . اینجا کجاست مَردَم؟  مکه؟ مدینه؟  کوفه؟  یا نه مرداد طهران؟یا نه  بهمن تهران؟ یا شایدم خرداد ایران؟! هر کجا که باشد ، عجیب بیمار است . بیمار بوده . بيمار مانده .... و خواهد ماند . گلوله و ککتل مولوتف هم چاره نمی کند . شاید یک بمب اتم.شاید چند تا.شاید صد ها . شاید باید ویران ویران کرد و از نو ساخت ، بلکه اگر تولدی دیگر باشد این گونه ناقص الخلقه از آب در نیاید . شاید باید خاک خاک کرد . مثل روز مرگ هیروشیمای فقید . البته او فقید بود . گمان نمی برم از این دیار به فقیدی یاد کنند . این بازیچه و یا این اصطبل راه دیگری می طلبد.  تعویض تیمار گر در پی آرام آرام مردن حیواناتش دردی را دوا نکرده و نمی کند . شاید باید همه را سوزاند . طاعون و جنون شاید با آتش از میان برود . شاید . فقط شاید . دستت را از روی چشمانت بردار . می خواهم ببینمشان . اشکم را در اشکت بریزم و من را با خود ببری . ببری آنجا که شاید هیچ نباشد اما اگر آن هم نباشد به از سیاهی و ظلمت جهل و نامردمی این تپه خاک خون آلوده است
دستت را از روي چشمانت بردار . مرا با خود به تبعيد ببر .
                                                                        ..........
روسپی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

نامه عمر بن خطاب ( خلیفه تازیان ) به يزد گرد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن

 

آنچه براي آگاهي هم وطنان  ايراني در ذيل مي آيد نامه عمر به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد.  نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

 

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است . من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد ،  به یکتا پرستی ،  به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده .  ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم ، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند ،  بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر .  به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر.  اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب


*****

 

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری ) ن

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی ،  به راه خدای راستینت ،  الله اکبر ، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای . آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک ، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند . هزاران سال است که در ایران ،  سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دختران تان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید  ،  شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، اسرای جنگی را می کشید ، به زنها تجاوز می کنید ، دختران خود را  زنده به گور می کنید ، به کاروانها شبیخون می زنید ، دسته دسته مردم را می کشید ، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است .  ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم . حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم ، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم . نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود . این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید . اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم ، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم ، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم ، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید ،  مردم را دسته دسته قتل عام می کنید ، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید ، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید ،  غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید .  شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید . ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم ، تو بجز نظامی گری ،  وحشی گری ،  قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید . آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند ، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان ) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند ، زنان و فرزندان ما را بربایند ، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند .  نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند ،  به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده ، خونگرم و مهمان نوازند ،  انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی

......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

وطن

نام تو نام نامداران

همه فصل تو بادا نوبهاران

وطن

سبزي ، سپيدي ، سرخ گوني

مبادا دشمنت را جز زبوني

وطن پرنده پر در خون

وطن شكفته گل در خون

وطن فلات شهيد و شب

وطن پاكا به صد خون

وطن ترانه زنداني

وطن قصيده ويرانيزنداني

ستاره ها اعداميان ظلمت

به خاك اگرچه ميريزند

سحر دوباره برمي خيزند

بخوان كه دوباره بخواند

اين قبيله قرباني

گل سرود شكستن را

بگو كه به خون بسرايد

اين عشيره زنداني

حرف آخر رستن را

                       .....

با دژخيمان اگر شكنجه

اگر بند است و شلاق و خنجر

اگر مسلسل و انگشتر

با ما تبار فدايي

با ما غرور رهايي

بنام آهن و گندم

اينك ترانه آزادي

اينك سرودن مردم

                     .....

امروز ما ، امروز فرياد

فرداي ما ، روز بزرگ ميعاد

بگو كه دوباره مي خوانم

با تمامي يارانم

گل سرود شكفتن را

بگو كه به خون بسرايم

دوباره با دل و جانم

حرف آخر رستن را

بگو به ايران

بگو به ايران

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

اي نسل اسير وطنم
تو مي‌داني كه من هرگز به خود نينديشيدم، تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من حياتم،هوايم،همه خواسته‌هايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادي تو بوده است.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامي برنداشته‌ام،از ترس خلافت تشيعم را از ياد نبرده‌ام.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه نه ترسويم نه سودجو!تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من سراپايم مملو از عشق به تو و آزادي تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ايمان داشتن تو است.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من خودم را فداي تو كرده ام و فداي تو مي‌كنم كه ايمانم تويي و عشقم تويي و اميدم تويي و معني حياتم تويي و جز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد طمعي ندارد.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو، زندان كشيدن براي تو و رنج كشيدن به پاي تو تنها لذت بزرگ من است.از شادي تو است كه من در دل مي‌خندم.از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته‌ام مي‌درخشد، و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه‌هايم احساس مي‌كنم…

 

(  دکتر تو رفتی و ما اکنون با کوله باری از مسوولیت بر دوش مرگ خویش را به نظاره نشسته ایم ... )

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

این داستان زیبا رو آقای مهدی نور محمدزاده نوشته اند  

زن بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت . پیرمرد چشمهایش رابست !

" ببین پیرمرد ! برای آخرین بار می گم ... خوب گوش کن تا یادبگیری..."  "آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی ؟ اگه این بازی رو یاد بگیری هم از شر این پنجره راحت میشی و هم می تونی با این هم سن و سالهای خودت بازی کنی ... مثل اون دو تا ... می بینی؟"

" آهای با تو ام می شنوی ؟ "

پیرمرد به اجبار پلکهایش را بالا کشید.

"این یکی که از همه بزرگتره شاهه..فقط یه خونه می تونه حرکت کنه ..این بغلیش وزیره .. همه جوره می تونه حرکت کنه ..راست ..چپ..ضربدری..خلاصه مهره اصلی همینه .. فهمیدی؟"

پیرمرد گفت :"ش ش شاااه ...و و وزییییییررر "

"آفرین ..این دو تا هم که از شکلش معلومه قلعه هستن . فقط مستقیم می رن..اینا هم دو تا اسب جنگی .. چطوره؟!"

"فقط مونده این دو تا فیل که ضربدری حرکت می کنن.. و این ردیف جلویی هم سربازها هستن...هشت تا ! " " می بینی ! درست مثل یه ارتش واقعی ! می تونی به دشمن حمله کنی  .. هم از خودت دفاع کنی ....  دیدی چقدر ساده بود .... حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه ؟!"

پیرمرد نیم سرفه توی دهنش رو قورت داد و گفت : " پ پس مردم چی  ؟؟؟ اونا تو بازی نیستن ؟؟!!"

از وبلاگ " مسافر سرزمین هیچ کس "

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

وای برتو ای وطن ، ای عروس هزار  داماد

وای بر تو

کاش آن زمان که دخترکی زیبا

شهره آفاق بودی

آن زمان زیبا

زمان جمشید ، فریدون

کوروش ،  داریوش

حجله بختت را درگوشه ای از آن

خاک اهورایی می بستند وبه میمنت

پیوند میمونت ، باغرور و شوکت

فریاد بر می آوردند

زنده مانی وجاودان

زنده مانی وجاودان

زمان گذشت ، زمان گذشت

 ودرگذر زمان بر آیینه

سفره عقد تو تصویر تازی آمد ، تصویر ترک ، مغول

تصویر بیگانه آمد ، سبزه های سفره عقدت را به نشانه پایان سبزیت

لگد کوب کردند و روشنی شمع هایش را به نشانه درظلمت فرو بردنمان

خاموش کردند

در این ظلمت ، در این تاریکی فریاد رسی می خواهیم ،

 فریاد رسی  می خواهیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

از همان روزي كه دست حضرت «قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابيل»
از همان روزي كه فرزندان «آدم»
- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مُرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ
.....

.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

اى ايران اى مرز پر گهر غلامحسین بنان

اى خاكت سرچشمه هنر

دور از تو انديشه بدان‏

پاينده مانى تو جاودان‏

اى دشمن ار تو سنگ خاره‏اى من آهنم‏

جان من فداى خاك پاك ميهنم‏

مهر تو چون شد پيشه‏ام‏

دور از تو نيست انديشه‏ام‏

در راه تو كى ارزشى دارد اين جان ما

پاينده باد خاك ايران ما

سنگ كوهت درُّ و گوهر است‏

خاك دشتت بهتر از زر است‏

مهرت از دل كى برون كنم‏

بر گو بى‏ مهر تو چون كنم‏

تا گردش جهان و دور آسمان بپاست

نور ايزدى هميشه رهنماى ماست

مهر تو چون شد پيشه‏ام‏

دور از تو نيست انديشه‏ام‏

در راه تو كى ارزشى دارد اين جان ما

پاينده باد خاك ايران ما ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
آينده دنياي کامپيوتر و اينترنت به احتمال ۴۸٪!!! 
 ۱- سيستم‌عامل «windows 2000» به «شبابيک ۱۴۲۱» تغيير نام داده می‌شود.
(توضيح اينکه شبابيک به معني پنجره‌ها و ۱۴۲۱ سال قمري معادل ۲۰۰۰ است)
 ۲- با نصب نرم‌افزارهاي جديد کليه رايانه‌ها در ساعات ملکوتي اذان براي اداي فريضه نماز به مدت ۳۰ دقيقه به طور خودکار shutdown می‌شوند و هرگونه تلاشي براي جلوگيري از خاموش شدن رايانه به انفجار آن و تخريب ساختمان‌هاي اطراف منجر خواهد شد.
 ۳- نصب پيامبر (messenger سابق) روي رايانه‌ها بايد با اجازه وزارت ارشاد باشد.
 ۴- پيامبر شما  علاوه بر send to all بايد از گزينه send to all muslims نيز  برخوردار باشد.
 ۵- اگر دو جنس مخالف قصد چت داشته باشند بايد ابتدا صيغه جاري شود. 
 ۶- اگر دو جنس حتي موافق هم باشند باز جاري کردن صيغه احتياط واجب است چون امکان دارد طرف مقابل asl دروغکي داده باشد و خود را جنس موافق شما جا زده باشد.
 ۷- استفاده از بعضي smiley (شکلک)هاي ياهو گناه کبيره است و حکم آن مانند اين است که انسان گوشت برادر خود را بخورد. احتياط مستحب آن است که اصلاً از اين شکلکها استفاده نشود.
 ۸- بجاي گفتن hi بايد از عبارت soavrvb استفاده شود که همان مختصر شده عبارت salam_on_alaikom_va_rahmatollahe_va_barakato است.
۹ - در بيان سرعت انتقال خطوط بجاي بيت از «بِيت»، بجاي کيلوبيت از «اهل بيت» و بجاي مگابيت از «اهل بيت عصمت و طهارت» استفاده شود.
....
        ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH