تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی


ديشب نصفه هاش بود که تنم خيس از عرق پريدم از خواب
نفس نفس می زدم مث دل گنجشکی که پريده از قفس
فکر می کنم باز خواب ديده بودم 
 
خواب ديدم ميون يه جنگل می دويدم که درختاش ريشه تو آسمان داشتن
و شاخه هاشون  فرو رفته بود تو دل زمين
می دويدم که به خدا بگم نکنه خوابش برده و زمين زير و رو شده
خدا اگه يه لحظه حواسش بپره از دور و برش ،  به نظرم همه چيز زير و رو بشه
تو ذهنم اومد اگه خدا حواسش پرت بشه و  لطافت بارونو بگيره  
تن آدم زير قطره هاش سوراخ می شه
خيس از خواب پريدم 
 غلت زدم رو سينه و خوابيدم کف زمين
دستمو باز کردم . گوشمو چسبوندم به سينه ش
به سينه زمين که خودش يه بار به من گفت دلش زير اتاق من می زنه
تالاپ ، تولوپ ...
يه بار زمين به من گفت عاشقه
عاشق ماه شده بود بيچاره ،  دلش کوچیک بود و داغ
شب ها به همين خاطر دلش تند می زد و داغ تر
و ماه بی خيال با ستاره ها چشمک بازی می کرد و صورتشو می ماليد به لطافت ابرها
...
تا صبح جير جيرک ترونه می خوند از زشتی معشوقش
جيرجيرک ها و سوسک ها ، چيزی که چشم آدما زشت می بينه به نظرشون خوشگل ترن از همه چيزا
سوسک دنبال جفتی می گرده که سياه تر و بدبوتر باشه ، پشمالو تر و گنده تر باشه
سوسکا حالشون از پروانه ها به هم می خوره
من فکر می کنم هر موجودی به اندازه خودش می فهمه از زندگی
آدم هم می تونه مثل سوسک بنازه به زشتی های معشوقش که فکر می کنه خوشگلی همينه
آدم تا نفهمه آدمه آدم نمی شه انگار
مگسا هم دل کوچیکی دارن
فکر می کنم اندازه کله يه مورچه
مگسا پرواز می کنن
مث کبوترا و عقابا
مگسا عاشق می شن و بی پروا عشق بازی می کنن
مثل اسبا و شيرا
مگسا زمستونا می خوابن
مث خرسای قطبی
مگسا آلودگی ها رو دوست دارن و مزاحمن
مث آدما 
آدما می گن از چيزای آلوده بدشون میاد
آدما از چيزای مزاحم هم بدشون میاد
آدما از چيزايی که شبيه خودشونه بدشون میاد
مگس داره  به زندگیشو و تخمايی که تو شکمش داره فکر می کنه
مگس داره خودشو از آلودگیاش پاک می کنه
مگس داره نفس می کشه و از زندگیش لذت می بره
شترررررق ...
- کشتمش
دو قطره خون به جا می مونه
از دلی اندازه کله مورچه
مگس می ميره
و انگار هيچ اتفاق مهمی نمی افته و زندگی تو مدار صفر درجه ش می چرخه !
بعضی آدما شبيه مگسن
منتها هيچوقت پرواز نمی کنن
از عشق بازی هم چيزی حاليشون نمی شه
و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارن
فقط مزاحمن
و با نبودنشون ، هيچ اتفاق مهمی نمی افته و حتی زندگی راحت تر روی مدار صفر درجه ش می چرخه
فقط بدیش اينه که
هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدما نيست

 ...
 امروز صبح مادر بزرگ از تو قاب عکسش بلند شد رفت لب سماور
 از پشت نگاش می کردم مث بچه هایی که گردنشونو کج میگیرن
 مادر بزرگ سياه سفيد بود
 ماگ چاقم شکمشو فرو داد توی دلش ، کمرش که باريک شد غل خورد تو دست مهربون مادر بزرگ
 يه استکان چای داغ با دو حبه قند پيش روم بود
و مادر بزرگ رفته بود توی قابش و داشت زير لب دعا می کرد .
پدر بزرگ از توی قاب عکسش چپ چپ نگاه می کرد و دلش سيگار می خواست
دلم می خواست هردوشون رنگی بودند و بدون قاب عکس
...
پابرهنه روی سنگ فرش باران خورده کف حياط راه رفتن خيلی خوبه
کف پای آدم بايد نفس بکشه
از توی کيسه رفتن خسته می شه طفلک
گاهی فکر می کنم انگشت کوچیک پام يک بچه کوچیکه
که دلش می خواد انگشت شصت پامو بمکه
خواستم بدمش نشد
بيچاره همه چيزهای کوچیک که دلشون چيزای بزرگ می خواد
مثل دل من
امروز کشف کردم رسيدن به دلخواه سخت است حتی اگر چهار انگشت باشه
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH