![]() |
![]() |
|
| حرکتی آسوده در ماورای تاریکی |
|
داشتم تو دريای افکارم غوطه می خوردم بعد از ظهر آبش یه کمی سرد بود شنا هم که بلد نبودم خدا رو شکر که عمقش زیاد نبود صدای در که اومد هم خیس بودم وهم لخت کسی داشت به در می کوبید بیرون هنوز بارون میبارید نگام افتاد به جسد بو گرفته چتر از پنجره داد زدم - ها ؟ کلمات پيچ در پيچ خورده و نامفهوم در حنجره ام گير کرده باز
من حس می کنم در مغز هر آدمی یه جايی وجود داره که احساساتش رو تبديل به واژه می کنه
اين جای مغز من مشکل داره انگار
مثه گير کردن خر می مونه تو گل
تازه خر که تو گل می مونه عرعر می کنه اما من فقط گفتم : - ها ؟
خاک بر سرم
صدای کوبيده شدن بر در قطع شد
صدایی به گوشم رسید که : - کسی خانه نيست انگار ؟
صدا مثل نوازشی بود که رو سری کشيده میشه
من مثه یه تصور مبهم از تمام تنهایی ها گنگ بودم - مهمون نمی خواید ؟ دست پاچه و کودکانه وار پریدم پای پنجره - چرا به خدا می خوام خب .
مهمون خوبه
دستانم عجول تر از من چسبيد به در
در قفل بود
گفتم :
- کليد نداری تو ؟
صدای خنده میومد .
با سر کوبيدم به قفل .
کوبيدن خوبه ، فقط کمی درد داره
قفل ، زبونه تو کامش کشيده و دهن واز نمی کنه !
- باز نمی کنيد ؟
سرم خيس بود از رنگ قرمز
گفتم:
- می شه من در بزنم ، شما باز کنيد ؟
و کوبيدم به در مث ديوونه ها
تق تق تق
صدای خنده میومد
نه ، می رفت
صدای خنده انگار دور میشد
بوی چتر مرده میومد
و بوی بارون خيس خورده
روی سينه ام چيزی تکان می خورد
نگاه کردم ديدم کليد پدر سوخته خودشو از گردنم دار زده
آخرين نفس هاش بود
کندمش از ريسمان
انداختمش تو کام قفل
صدايی آمد قييژژژژ وار
در واز شد
سرمو مث جوجه ای که از تخم سر بدر می کنه از در بدر کردم
بیرون بارون می باريد
اون دورها نقطه ای می خنديد ... شايد هم گريه می کرد !
کوچه چپ چپ نگام کرد
دير اومدن خيلی بده
مث زود مردن می مونه
درو بستم
بيرون بارون می باريد
و من چترم مرده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!! برای برخاستن جان میکنم بیهوده است از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یار دبستانی من دوباره می سازمت وطن جان دهم اما نمیرد خاک من خیابان خوابها تست سلامت فلسفی جاویدان من تصور کن آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست ) دل نوشته ها |
RSS
POWERED BY
nH