![]() |
![]() |
|
| حرکتی آسوده در ماورای تاریکی |
|
من روحم را حبس نکرده ام. به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم ! من گاهی اوقات خدا را در آغوش می کشم. خدا زياد هم بزرگ نيست چون در آغوش من جا مي شود، شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است. خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرزهاي مقطعي مي شوم . تب مي کنم و هذيان مي گويم. خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند. مي دانم زياد مهمان نخواهم بود. اینبار شیطان در آغوشم جای میگیرد . به جرئت و ایستادگی اش مینگرم. او می اندیشید که ذاتش ( که از آتش پاک و بی دود است ) از یک مشت لجن متعفن برتر است. و در پای این عقیده تا مطرود شدن ایستاد! شیطان را درود! انگشت حیرت به دهان، عصیان او را مینگرم که در تمام ملکوت بی همتاست! درمیان اینهمه ملائکی که گوسپند وار، مطیع و رامند ، شورش او کاری بس بزرگ مینماید... مگر او از جنس این ملائک نبود ؟شیطان را درود! شیطان را درود که نه چون این " شیطان های معصوم " ترسو و بزدل که حتی عرضه گناه کردن را هم ندارند و پشت نقاب خدایی پناه گرفته اند میماند و نه چون بره ای مطیع ، بی فکر و بی انتخاب، مقلد بی چون و چرای این معصومان پست است! شیطان را درود! که به من آموخت ایستادگی را، انتخاب را، سر خم نکردن در برابر هر آنچه را صحیح نمی پندارم.... ، عصیان را ، اراده را..... " آدم بودن"...... چه میگویم؟ آدم " شدن " را... زمان مي گذرد. همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم. باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم . من برای کوچکترین تصمیم گیریها باید قدم بزنم. مدتی هست که خیلی فکرم مشغوله. از اینکه چیزی مینویسم احساس بدی بهم دست میده. من روح خودمو معتاد به زنده بودن کرده ام و از این بابت متاسفم. و بیشتر از این تاسف میخورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگدمال کردم. من اين روزها مدام هذيان مي گويم آسمان براي من بنفش است . بايد کمي قدم بزنم ...... ( بخشی از این مطلب از وبلاگ شیطانهای معصوم برگرفته شده است ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
دلم این روزها برای یک ذره اش لک میزند برای لبخندی که خلوصش به اعماق وجودت راه می یابد و گرد غم را از دل می زداید برای دستی که به گرمی دستت را بفشارد برای آغوشی که سخاوتمندانه برای تنها لحظاتی پذیرای پیکری خسته و آزرده باشد و برای چشمانی که خیره نمیشوند و نگاهی که آرامش میبخشد و گاهی از روی خلوص، شاید به زیر انداخته میشود برای دوستی که حقیقتا دوستت بدارد تنهایت نگذارد و اگر رفتی به دنبالت بیاید برای دوستی که قدر رفاقت را بداند و تو را به هیچ کس دیگری ترجیح ندهد و برای دوستی که تو برای او و او برای تو تا همیشه کافی باشید تا همیشه آه گفتی از دوستی دوستی این روزها به گوهری کمیاب میماند آنقدر کمیاب که دست نیافتنی می یابیش حقیقتا دست نیافتنی دوستی خود یک گوهر است اما انگار که ارزش خود را بعد از سالها یافته باشد همانند دوستی که چون فکر میکند تو دیگر آنطور که شایسته اوست رفتار نمیکنی، قهر میکند، او هم برای اینکه میان این انسانها ارزش وجودش پایمال نشود رفته است از میان انسانها رفته است اما هستند همیشه افرادی که واله و سرگردان چیزهای کمیابِ دست نیافتنی میشوند دلم تنگ است دلم تنگ است برای نگاهی که تو را آنطور که هستی ببیند نگاهی که عادلانه بنگرد برای شعوری که درست قضاوت کند و برای ادراکی که اجازه بدهد گاهی برای خودت باشی گاهی به درون خودت بروی وشاید گاهی از هر کس و هر چیز متنفر باشی و گاهی بدون قید دوست داشته باشی و این دوست داشتن را به همه دنیا حتی به یک سنگ حتی به یک برگ ابراز کنی دلم برای کودکیم تنگ است دلم برای بازی های کودکانه تنگ است قایم موشک ، دزد و پلیس ، استپ هوا... دلم برای مدرسه تنگ است برای رفاقتهای مدرسه ای تنگ است برای زنگ آخر ، زنگ ورزش ، زنگ تفریح برای امتحانات ثلث آخر ، معلم علوم ، مبصر کلاس برای بدها... خوبها... تخته سیاه گچ بازی ، اخم ناظم ساندویج نون و پنیرو خیار دلم برای همه اینها تنگ است دلم تنگ میشود دلم سرد میشود دلم تاریک میشود چرا وقتی بزرگ میشویم دلمان کوچکتر میشود چرا زود همه چیز از یادمان میرود چرا مادر وپدر ها اینقدر زود پیر میشوند آخر چرا چرا به هر چه دل میبندی خودش را برایت لوس میکند میرود پنهان میشود دست نیافتنی میشود آری تازه میفهم بعد از چند وقت تازه میفهمم که چرا لبخند پسرک فال فروش که در یک چهار راه از گرما سياه مي شود اينقدر به دلم مینشیند تازه میفهمم باورم نمیشود باورم نمیشود که گاهی از خودم سوال میکردم چرا ؟ انگار برایم غریبی میکند یک سلام گرم یک لبخند دلنشین انگار برایم غریبی میکند... دلم میگیرد از این انسانها از اینکه حاضرند همه چیز را با هیچ چیز عوض کنند از اینکه زود فراموش میکنند که چه بود که چه بودند که چه هستند از اینکه به حرفهای من میخندند از اینکه برایشان عجیب است کسی احساساتی را که گاهی به لطافت برگ و پاکی باران است بیان میکند از اینکه برایشان سخت است به هم عشق بورزند از اینکه گاهی برایشان خندیدن سخت میشود از اینکه همه چیز را در ظواهر معنی میکنند بیزار میشوم بیزار میشوم از انسانهائی که به راحتی دروغ میگویند از انسانهائی که کلامشان بوی دوستی میدهد اما در سر نقشه نابودیت را میشکند از انسانهائی که همه چیز را برای خود میخواهند از انسانهائی که همه چیز را ، همه کس را حق مسلم خود میدانند از انسانهائی که دل میبازند و زود فراموش میکنند از خودم بیزار میشوم از خودم بیزار میشوم که چرا مدت هاست میخواهم یک کلام ساده را برای عزیزترین انسانهای زندگیم به زبان بیاورم اما نمیتوانم "مادر دوستت دارم" "پدر همه چیز من تو هستی" از خودم بیزار میشوم از خودم بیزار میشوم مرا عهدیست با جانان ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!! برای برخاستن جان میکنم بیهوده است از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یار دبستانی من دوباره می سازمت وطن جان دهم اما نمیرد خاک من خیابان خوابها تست سلامت فلسفی جاویدان من تصور کن آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست ) دل نوشته ها |
RSS
POWERED BY
nH