![]() |
![]() |
|
| حرکتی آسوده در ماورای تاریکی |
|
دلم از دست بعضي آدمهاي زندگيم خيلي گرفته ، کاش مي فهميدند چقدر دلم آتش مي گيرد از حرفهايشان ، کارهاشان ...... يک وقتهايي حتي از خودم هم خسته مي شوم ، هميشه مي گويم درست مي شود، هميشه مي گويم صبر داشته باش ، اندکي صبر سحر نزديک است ........... و اکنون خودم از شما مي پرسم اي مهربانان ، سحر کجاست ؟ مي دانم ، خوب مي دانم لحظاتي که نزديک سحريم خيلي کند و آرام مي گذرند ، اما انگار زمان اينجا متوقف شده ....... مي گذرد اما شرايط سخت تر مي شود . اصلا نمي دانم چگونه است که تا احساس مي کني روال زندگيت دارد مي افتد در راه هموار ناگهان اتفاقي مي افتد و همه چيز را برهم مي زند ...... چقدر اين روزها تنهايم ، روزگار غريبيست نازنين . گاهي دلم مي خواست من هم مي توانستم مثل همه آدمهايي شوم که شکستن دل ديگري برايشان به راحتي آب خوردن است ........ چگونه است که مي توانند تنها خود و موقعيت و منفعت خود را ببينند و ديگر هیچ ..... آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران ! جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف ! مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است ! انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند. که مرا از خود برهاند به انتظار چه کسی و چه چیزی و چه اتفاقی ؟ پرپر زدنهای مرا ببین ... خداوندا به تو پناه می برم ... با تمام نا چیزی و بی چیزیم امروز به تو پناه می برم ... خدای آفریننده من ، تو خود مرا به اینجا فرستاده ای پس خودت راه زندگی را بر من بنمای .... خدایا ببین که به ابتذال روزهای تو چگونه گرفتار آمده ام که مرا ریشخند بندگانت کرده ای.... راهی برای تو نیست جز هدایت من .... باید مرا هدایت کنی ... دیگر خسته ام از ملعبه کودکان به ظاهر زیرکت ... خدایا مرا با همان " بخشندگی و مهربانیت " که در موردت میگویند فرا بگیر... خدایا ، من از تمام قرآنت تنها کلمه ای که درک کردم این بود " که تو بخشنده و مهربانی " حالا نشانم بده ... این خدای بخشنده مهربان کجاست ؟؟؟؟ چرا من نمیبینمت ؟؟؟ تو مرا ببین . اینجا . تنها . مثل همیشه . تنها تر از همیشه . زمین خورده تر از تمام دفعات قبل .... دل کنده از کمک بندگانت . که اگر باری ننهند باری هم کم نمی کنند ... اینبار مرا از شر بنده هایت دور کن . واسطه نمی خواهم . بشنو ، دیگر واسطه نمی خواهم.
احساسم این است که تا انتهای زندگی من راه کوتاهی بیش نیست . مرا هدایت کن و آنگاه بازگردان . تو را به هیچ ندارم قسمت بدهم . آخر بگو پس تو کجایی؟؟؟ براستی تو کجایی که من نمی توانم ببینمت .
نه زندگی می خواهم نه پول نه همسر نه مقام و نه هیچ چیز دیگر . من راه زندگی را می خواهم. مهربان نیستی اگر بر من نبخشی .... اگر بر من نبخشی مهربان نیستی .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
نه شکنجه گر مرا ترساند، نه آخرين سقوط بدن، نه لوله تفنگ های مرگ، و نه سايه های روی ديوار. نه شب، هنگامی که روی زمين آخرين ستاره کم نور درد جای دارد، اما آن چه مرا به هراس می افکند، سهل انگاری کورکورانه مردم سنگدل بی رحم است... روزهاست كه دلم به نوشتن نمیرود ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است.خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن . روسپیگری در اثر فقر، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! انرژی هستهای از نان شب واجب تر نیست . در کوچههای خلوت و ساکت، وقتی خورشید دامنش را روی بامهای قدیمی پهن میکند، نزدیک به نیمهی روز پسران جوانی را میبینی، تکیه داده به دیوار. آنها که تا چند سال پیش در رویاهای روزمرهی خود آرزوی بهترین زندگی را داشتند و دلشان میخواست با سخت کوشی نانآور زندگی سادهی خود باشند، اینروزها کارشان حمل و نقل حشیش و قرصهای اکس و تریاک است. گرچه نفس میکشند اما با هر تقلایی بیشتر در این باتلاق فرو میروند. بیکاری و اعتیاد، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! من انرژی هستهای نمیخواهم . میدان ونک را که رد کنی، به بالای تهران سری بزنی، برجهایی را خواهی دید که باورت نمیشود در ایران هستی. اگر سری به دریاکنار و خزرشهر و خانهدریا بزنی، ویلاهایی خواهی دید که باورت نمیشود مردمانی با این ثروت در ایران زندگی میکنند. جوانان همین خانهها، غرق در مد و هوس و مدل ماشینهایشان گویا در اروپا زندگی میکنند. آنها نه مزهی اشکهایشان را میدانند، نه طعم گس روزهای بیخاطره را. اختلاف طبقاتی، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! انرژی هستهای درمان دردهای اجتماعی نیست . هنوز فریادهای بمیها در آسمان بود که لرستان لرزید. چند روزی از نوروز نمیگذشت. اینبار اما بایکوت خبری این زلزله، مردم ما را در بیخبری حاکمان شریک کرد. آنها دیگر نمیخواستند مردم یاد فریادهای سودای جان هموطنانشان بیافتند. کمکی هم درخواست نشد، چراکه سابقهی به یغما رفتن کمکهای مردمی به بم، آنها را بدسابقه کرده بود. مردم سادهدل لرستان، فریاد زدند، گریستند، از غم بیخانمانی بیهوش شدند؛ اما حتی کسی اشکی برایشان نریخت. دروغگویی و فساد اداری هدیهای دروغین و تاریک است. نه ! برای این مردم انرژی هستهای واجب ترین حق مسلم نیست . اگر بخواهم بنویسم از غمی که در دلهاست در این مرزهای گربهای شکل، کلمات شرمسار گناهی می شوند که حاکمان ما به آن معترف نیستند و با غروری چون دونکیشوت به سوی تباهی میرانند. اگر بخواهم از فرار جوانان جویای نام و کار به کشورهای دیگر بنویسم ، اگر بخواهم از سقوط ارزش پول ملی بنویسم، اگر بخواهم از خجل شدن صفت ایرانی بودن بنویسم، اگر بخواهم از زندانها و آزادی بنویسم در کشوری که قرنهاست که مردمانش با وعده و آرزوی فردایی بهتر به زندگی رخوتزا و کسلکنندهشان عادت کردهاند، کلمه تاب به صف شدن در جملههای غمگین را ندارد. پس بهتر است سکوت کرد و بغض را در دل خالی کرد و این دنکیشوتهای سرمست را گفت: نه ! من انرژی هستهای نمیخواهم. از نظر من ، ما آزادی و رفاه و دوستی و امید و اقتدار پارسی میخواهیم. راستش را بخواهید کیک زرد اصلا به کارمان نمیآید، ما عشق و سربلندی نام ایران و غرور میخواهیم. همین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!! برای برخاستن جان میکنم بیهوده است از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یار دبستانی من دوباره می سازمت وطن جان دهم اما نمیرد خاک من خیابان خوابها تست سلامت فلسفی جاویدان من تصور کن آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست ) دل نوشته ها |
RSS
POWERED BY
nH