![]() |
![]() |
|
| حرکتی آسوده در ماورای تاریکی |
|
به این فکر کنم که میشه زير آب گريه کرد یا نه !؟ به اینکه زنگ تفريح خدا باید انتخاب مرده بعدی از لای آدما باشه وقتی دارن آخری رو می تپونن توی خاک . هرچند که روزهای بارانی احتمالا گیج میشه و یادش میره که کی رفت زیر کدوم چتر ؟ به این فکر کنم که کدومو ترجيح ميدادم !؟ ديوونه باشم ولی تو تيمارستان نباشم يا ديوونه نباشم ولی تو تیمارستان باشم !؟ به اینکه اگه زمين صاف بود حتما ميرفتم . به خداوندی خدا قسم که تا آخرش ميرفتم... اما حيف که گرده و هر چقدرم برم نهايتش اينه که ميرسم جايی که الان هستم... آخه هیچی سخت تر از این نیست که هر روز چیزایی رو ببینی که روحتو با تمام وجود گاز بگیره ، اونوقت حتی نتونی روح بیچارتو از لای دندوناشون بیرون بکشی..! به اين فکر کنم که اگه ما قبل از تولد ميدونستيم دنيا اين شکليه چند نفرمون قبول ميکردن که به دنيا بيان..! به اینکه عجب اراده ای دارن اين چاقاله بادوم فروشا ... آخه اگه من بودم تا دونه آخرشو ميخوردم و بدبخت ميشدم! به اینکه ترجيح ميدم فردا بميرم يا برای هميشه زندگی کنم !؟ به این فکر کنم که وقتی برف به اون سفيدی تو چند ساعت اونجور کثيف ميشه ديگه از من چه انتظاری هست؟گاهی یه کارایی میکنم که اگه وجدان داشتم بدجوری عذابم ميداد ... اما خوبيش اينه که حداقل ميدونم هیچ کس دیگه ای هم عذاب نميکشه...شرمندگيم وقتی زیاد ميشه که ياد کارايی می افتم که برای تولدم کردن . اما کاش یکی بهم قول میداد برام کارتهای لاتاری هديه میده . اميد ، بهترين هديه تولدیه که هيچوقت نگرفتم.به این نتیجه میرسم که من لياقت هيچيو ندارم... اما چه حس خوبيه آدم بدونه هيچي نيست و هيشکی بهش حسودی نميکنه! به این نتیجه میرسم که بهترين تصميمای من تصميمای غلطمن ! دلم میخواست بدونم چند نفر از ما خودمونيم و نه آرزوهای پدر مادرامون..!؟ آخ که دلم تنگ شده واسه ول کردن دست مامان و گم شدن ... این روزا حتی نميتونم برم گم شم... به این فکر کنم که همه میگن هيچوقت پل های پشت سرتو خراب نکن ... اما به نظر من باید يکی از طناباشو برید تا هر کی خواست بیاد پیشت بيفته ته دره! خوب که فکر کنی ميبينی تنهايی از همه چی بهتره... ــ عزيزم تو تازگيا يه کم چاق به نظر ميرسی ، يه کم به فکر من و خودت... ــ پول می خوام . اصلا مهریه مو بهم بده. اگه نمیدی برو پی کارت . میخوام با پول خانومی کنم ! آخه تعريف من از خانواده خوشبخت خلاصه ميشه تو آدمايی که هر شب تو تلويزيون دارن با اشتها لازانيای تخم مرغی رشد رو ميخورن...البته همه اونجوری که به نظر ميرسن خوشبخت نيستن واسه همین کاش مردم ما اینقدر حسوديشونو بيخودی مصرف نمیکردن! آخ ... حیف ... حیف که آدما هر روز کثيف تر از ديروز میشن ! ... عزيزم سلام ، من بچه ها رو بردم پارک ، غذاتم تو يخچاله ، منشيتم اگه دعوت کردی يه کم زودتر ردش کن بره مثل دفعه قبل پايين پله ها به هم نرسيم ... حوصله دروغاشو ندارم ... ! به من بگو بیوفا، حالا يار که هستی... چشم به یه سوپر افتاد. یه دختر شدیدا تو این دوراهی بزرگ مونده بود که از اون شامپو قرمزا بخره بهتره يا از اون سبزا؟ هرچی فکر میکنم میبینم فرقشو نميفهمم ، کف جفتشون سفيده دیگه ...! از در سوپر که بیرون اومد قوطی خالی "رانی" رو که خورده بود تا فسفر سوزونده شده مغزش برای انتخاب شامپو جبران بشه انداخت جلوی جاروی یه سوپور پیر. هيچوقت نفهميدم چرا تن اين بدبختا لباس نارنجی ميکنن! شايد ميخوان بيشتر تابلو بشن و خجالت بکشن... راستی اگه شانس فقط یکبار در خونه آدما رو میزنه ، پس تکلیف این بیچاره که شبا تو پارک می خوابه چیه ؟ دلم براش میسوزه . به نظر مياد من از محنت ديگران بی غمم. اما اونی که مسئولشه چی ؟ وقتی فکرشو ميکنم روز ظهور امام زمان چه خواهند کرد اين آخوندها ، تمام وجودم از انتظار فرج لبريز ميشه..! بعدش از خواب بیدار شدم ! از فکرای مربوط به زندگیم خسته شدم ! دیگه دلم نمیخواد به چیزیش فکر کنم ! دلم می خواد به حیوونا فکر کنم !به اینکه تا حالا چندتا سوسمار به اون پرنده کوچيکا که ميان لای دندوناشونو تميز ميکنن خيانت کرده...!؟ به اینکه باید اختاپوسا خيلی باهوشتر از دلفينا باشن چون تمام وقتایی که دلفینا دارن واسه مردم شکلک در میارن اختاپوسا یه گوشه تاریک اقیانوس نشستن و دارن فکر میکنن به اینکه اگه يک لاک پشت بدون لاک رو در نظر بگيرم این لاک پشت بی خونمون محسوب میشه یا لخت ؟ به اینکه لاشخورا چون جسد بقيه رو خوردن زشت شدن یا چون زشت بودن و هیچکس بهشون غذا نداده رفتن جسد بقیه رو خوردن ؟ تو ذهنم یاد حضرت نوح افتادم و ازش پرسیدم : نوح جونم ، میشه برام توضیح بدی مورچه ها رو کجا گذاشته بودی که زیر دست و پا له نشدن یا اون يه جفت دارکوب رو چه جوری تو کشتیت نگه داشته بودی!؟ گفتم جفت. یاد ازدواج افتادم. پیش خودم گفتم با کسی ازدواج ميکنم که مثل خودم از ازدواج متنفر باشه !!! باز رفتم تو فکر زندگی ! بسه دیگه ! وبلاگ اگر به درد خرج کردن فکرای جفنگ و دسته دوم آدم نخوره ، به چه دردی ميخوره پس!؟ با تشکر از وبلاگ "هذیانهای یک دیوانه" که ایده نوشتن این پست رو مدیونش هستم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
![]() اين روزها زمان رو تو اتاقم متوقف کردم ، کتابهاي بی معنی و نهیلیستی مي خونم و ساعتها به پوچی آدمای به پوچ رسیده توي کتاب فکر مي کنم . شب که ميشه دلم میخواد شمع روشن کنم و خيره مثل يه ديوونه ، نه ، مثل يه پروانه که عطش سوختن رو داره ، تا آخرين قطره به ياد همون پروانه نگاهش کنم و بگم کاش ميشد منم بسوزم. براي انسانهاي تهي از عشق غصه مي خورم . وقتي که بارون مي باره ، براي بارون دلم میسوزه ، ميگم اوخي از آسمونش جدا شده ، آخه من مي فهمم جدائي از اونایی که دور و برتن ولی باهات نیستن يعني چي ، اونم وقتي مجبور باشي ، وقتي آسمون نخوادت . راه که ميرم به در و ديوار مي خورم و درد را مزه مزه مي کنم ، بعد مي گم ببخشيد نديدمتون . روي شيشهء پنجره بارون خورده اتاقم نفس هام رو ها مي کنم و روي بخار سرفه هام فکرو ناراحتیامو حک مي کنم ، بعد با دستم پاکش مي کنم تا يه وقتي بارون نبينه و دلش برام بسوزه و هي گريه کنه و هي گريه کنه ! زمان رو متوقف کردم و لذت مي برم توي رنج اين توقف !!! سرم که درد مي گيره مي کوبمش به ديوار بغل تختم . میگم : هي کوفتي ! بي خيال آدما ، بی خیال زندگی بی خیال عاشقي ، بی خیال آینده و برنامه ریزی . اصلا یه کلوم ، ختم کلوم ، بی خیال همه چی و همه کی و ...!!! عاشقي نون نميشه ، فکر و خیال آب نمي شه ! کي بود مي گفت : واسه فاطي بند تنبون نميشه !!! آهان محکم تر ، انقدر بکوبش به ديوار تا عُق بزني ، هر چي سر درد ِ که ماله دل ِ تنگه اين روزا اگه یه مورچه ببينم که مرده و روی زمين سرد خدا افتاده ، برش ميدارمو چالش مي کنمو براي قلب له شدش زير دست و پاي آدما حمد و قل هوالله مي خونم . یه جونور که از ديوار حياط بالا ميره ، براش دست مي زنم و تشويقش مي کنم ، هي بدو بدو ، آفرين سوسکي ! بعد دمپائي رو بر مي دارمو ....... نه ! دلم نمي ياد بکشمش ( شایدم میترسم ، واسه اون چه فرقی میکنه که دلیل نمردنش کدومه؟ ) تو سر خودم مي زنم ! این روزا دلم می خواد یه مادربزرگ داشتم تا تسبيحشُ بر مي داشتمو هي باهاش دور خدا مي چرخیدم .هي مي چرخیدم ، هي مي چرخیدم ، هي مي چرخیدم تا سرم که گيج رفت خودمو تو بغل خدام بندازمُ براش ناز کنم . نازي ! نازي ! نازي! قلبم که درد مي گيره ، ملافه تختمو چنگ مي زنم ، بعد آروم در گوشش مي خونم : در ازل بست دلم با سرزلفت پيوند تا ابد سر نکشد وز سر پيمان نرود . قلبم که اين روزا سينم براش تنگ شده ديشب که باز دلم میخواست تا صبح خروس خون بيدار باشم ، تهديدم ميکرد و مي گفت : بهت بگما ، حواست باشه ! ببين کی ِ که همين روزا بپرم بيرون ! منم بهش گفتم : بپر بپره بپر ! خودم پرت مي دم ، بپر ! هر جا که ميخواي بپر ! منم با خوت ببر ، بپر ! چند وقت پیش که شمال بودم ، وقتی یه گربه مي يومد پشت پنجره اتاقمُ ميو ميو مي کرد ، براش دست تکون ميدادم و مي گفتم : مرامتُ عشقه لوطي، که تو اين شباي سرد ، تو هم هلاک صداي جيرجيرکها شدي !! گفتم جير جيرک ! چشمامو مي بندم و تو فکر و خیالم صداشُ گوش ميدم ، هم دلم ميگیره ، هم حسوديم ميشه ، چقدر اخلاص تو صداش داره ، چقدر خالصه ، چقدر ناب ِ صداي جيرجيرک . عمو باد که مياد ، يواش به پنجره اتاقم ميزنه ومي گه : خرس گنده،خوابي ؟ منم ميرم پشت پنجره و مي گم نه عمو جون بيدارم . ميگه : در گوشم اسمشونو بگو تا برم به ننه خاتون بگم ، بلکه کاري کرد . مي بوسمشو مي گم : چقدر تو مهربوني عمو باد . نه ممنونم ، آخه اونا اصلاً نمي خوان حرفا مو بفهمن . چه برسه که بشينن پاي حرفاي ننه خاتون . اين چيزا براشون خنده داره عمو باد.اگه بفهمن من میگم با شما حرف میزنم کلی مسخرم می کننو میگن خیر سرت بزرگ شدی . عمو باد دلداريم ميده و دستي به موهام ميکشه، ميگه غصه نخور ، بالا سري حواسش هست . حافظ رو بر ميدارم ، ميگم کاکو شيرازي ببين ، همينايي که با خط خوش شعراتو مينويسن و به در و ديوار خونشون ميخ مي کنن همينايي که تا دلشون مي گيره تفاءل مي زنن ، مي بيني چقدر راحت منکرت ميشن . (زندگي که شعر نيست ) آره خوب شعر نيست ، آخه بعضي از شعرها خيلي فراتر از زندگي هستن ، ف ر ا ت ر به مولانا مي گم : حاجي مي بيني تو رو خدا ، شمس هم شمساي قديم ، ميگه : پسر جان ! مگه يادت رفته چي بهت گفته بودم مکتب تعليم عشاق آتش است . گفتم نه ، يادم نرفته ، آخه ، ما شب و روز اندرون مکتبيم . حاجي مولانا ميخنده و ميگه : خوبه هنوز چند بيتي از ما يادت مونده . دست ميزارم رو قلبم و تعظيم ميکنم و مي گم : شيخا ! ما کوچيک مرامتونيم به مولا . حلاج رو سر دار مي بينم ، براش دست تکون مي دم و مي گم ، عشق یا دیوونگی هم يه جور انالحق گفتنه مگه نه ؟ ميخنده و ميگه : هراست نباشه پسر ، از دار هم نترس از سرزنش ياران هم نترس ، دل ِ پُرتو بزار کف دستت ، صاف شو ، هر وقت تونستي صاف شي و روحت رو از صافي عبور بدي ، اونوقت حکمت خيلي چيزها تو چشمت نور ميشه . ديگه باکي از دار نداری چه برسه به مسخره شدن و کم آوردن و عقب موندن تيکه تيکه هم بشي عشق هست و صفا . میام بهش بگم :آقا منصور حلاج ! تو رفتي بالاي دار و ...... اما از خواب می پرم . زمان هنوز متوقف مونده شمع میسوزه جیرجیرک میخونه مورچه میمیره ......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!! برای برخاستن جان میکنم بیهوده است از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یار دبستانی من دوباره می سازمت وطن جان دهم اما نمیرد خاک من خیابان خوابها تست سلامت فلسفی جاویدان من تصور کن آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست ) دل نوشته ها |
RSS
POWERED BY
nH