تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی


کبری تصمیم گرفته دیگر کتابش را زیر هیچ درختی گم نکند . مشقش را زود بنویسد . زود هم بخوابد و روزهای بارانی بجای قدم زدن در خیابان ، در خانه بنشیند . بنشیند تا شاید خواستگارها یکی یکی به سراغش بیایند . دختر عاقل کسی است که زود عاشق نشود... !
عمو زنجیر باف پشت کوه ها مانده و خوابش برده و با هیچ صدایی نمی آید . سارا دنبال دارا می گردد  که مبادا در نداری روزهای زندگی از خوشی های آن عقب بماند .
پسر شجاع مدتی است در هیچ کارتونی نقش بازی نمی کند . به گمانم عاشق شده باشد .
باربی هنوز جفتش را پیدا نکرده و دائم در حال رژیم لاغری است .
حاج زنبور عسل تمام دنیا را بدنبال مادرش گشته و اسمش در کتاب رکوردهای پرواز ثبت شده است و همین روزهاست که بلیط رفت و برگشت به کره ماه را هم بگیرد تا در آنجا نیز بدنبال مادرش بگردد .
من هم یک بلیط برای خودم و یکی هم برای تو گرفته ام که اگر فرصتی دست داد با هم به سفر برویم . برویم به سراغ همه آدمهایی که دلشان گرفته و قلبشان شکسته . برویم سراغ آدمهایی که دوست داشتن را می فهمند و هنوز وسوسه حوا برای خوردن میوه ممنوعه در سرشان موج می زند . سیب که زیاد روی درخت بماند می پوسد . باید آنرا چید . با اجازه یا بی اجازه . سیب برای خوردن آفریده شده است . هر جایی که هست باید چید و خورد . فقط باید مواظب باشی از باغ همسایه ندزدی اش  . همسایه ها عادت دارند میوه هایشان را سم بزنند . دوست ندارند شکم دیگران با سیب سیر شود . گندیدنش را ترجیح میدهند . اما می گویند سم باعث دور ماندن سیب از آفت می شود . من گمان می کنم سم سیب را کم ارزش می کند . سب باید سیب باشد تا بشود خوردش .
تصمیم گیری برای خوردن سیب ممنوعه شروع یک زندگی پربار است . گاهی باید دل به دریا نزد . باید دل به صحرا زد . دریا پر از خوراک و در و گوهر است . اما صحرا ترس دارد . بی چیز است . دل به دریا زده شجاعتر از دل به دریا زده است .
گرگهای حادثه در کمین بی توجهی مان نشسته اند . این خودمانیم که خودمان را می دریم . خودمانیم که گاهی پرخاش می کنیم . خودمانیم که گاهی عبوث می شویم و تلخ . خودمانیم که چشم می بندیم و چشم می کورانیم . خودمان را می گویم که گاهی از گرگ هم درنده تر می شویم . همین غفلت هاست که گرگمان می کند .
هر که نام دیگری بر پیشانی دارد زیر پای بی توجهی مان لگدمالش می کنیم . انگار نه انگار که او هم آدم است . دل دارد و می فهمد . گویا باید مال خودمان باشند تا مراعاتشان را کنیم . چگونه ممکن است کسی ( دیگری ) را فراموش کنی و آنگاه کسی ( دوستت ) را در یاد ستایش کنی . کسی که یک نفر را برای خودش می خواهد و در این میان چشم بر این و آن می بندد و دستهایی که برای کمک و قلب هایی که با التماس دیدنش می لرزند را نمی بیند ، بی توجهی آنکه دوستش می دارد نصیبش می شود .
همه به هم محتاجند . کسی نیست که بی نیاز از دیگری باشد . من... تو... او... همه به همه نیازمندند . نیاز انسانی را رفع کردن ، شتاب آدمی را در رسیدن به دروازه های خوشبختی بیشتر می کند . خودخواهی یا خواستن دیگران برای خود ، از دوستی به دور است . دوستی جنس ندارد . مذکر و مونث ندارد . انسان و حیوان و شیء  ندارد . کافی است پاس احترام همه موجودات را نگه داری تا موجودیتت در این حیات محترم نگه داشته شود .
کسی که دستش را در هنگام نیاز ، از یاری دادن به دیگران دریغ می دارد ، دیگران نیز دستشان را از کمک به او در اضطراب هایش دریغ می کنند . فردا که برسد ، فرزندان ما در این بی اعتمادی های نفسگیر به مردابهای سبزی شبیه می شوند که خودمان نیز از دیدنشان آزرده شویم .
بی اعتمادی نسبت به زندگی و مردم ، یاس می آورد . ترس می آورد . هزار بار که خیانت کنند ، یکبار دشنام نده . یکبار پرخاش نکن . هزار بار لبخند بزن . هزار بار دوست بدار . هزار بار اگر لگدمالت کردند ، هزار بار خوبی کن . هزار بار گل هدیه شان کن . هزار بار که نادیده ات انگاشتند ، هزار بار به سراغشان برو . به دیدارشان . حالشان را جویا شو . انسانی که خوبی کردن بلد نباشد به درد مردن هم نمی خورد .
دستم را دراز می کنم . کتاب باران خورده ام را از زیر درخت سبز تنهاییم بر می دارم .از روی تصمیم کبری سه بار می نویسم . توی دفتر نقاشی سارا عکس دارا می کشم . می دانم خوشش می آید . پسر شجاع را توی ویدئو می گذارم و تا آخرش را تماشا می کنم . می خواهم بدانم بالاخره پسر شجاع قوی تر بود یا حاج زنبور عسل .
باربی را توی کوله پشتی ام می گذارم .  به سراغ شما می آیم که اگر دوست داشتید برویم تا توی باغ آرزوهامان سیبهای سم زده را پاکیزه کنیم . کمی باران بزنیمشان . برویم سر کوچه سارا کمی سیب بفروشیم . آنجا مدتهاست کسی هوای تازه نبرده است .  راستی بلیط ها را پاره کردم . شما که با من باشید ، همه جای این دنیا را پیاده طی می کنم . با من بیا تا عمو زنجیر باف را بیدار کنیم .
                               بهار نزدیک است .....
                                                           .....
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 


من تا اين لحظه كه تمامم را مسدود مي بينم به راهي مي انديشم كه شايد روزي خدا را در آن سوار بر دوچرخه خاطراتم ببينم. نمي دانم كدامين هراس مرا به سوي ابديتي مي كشاند كه فردايي ندارد.

خدا را بر سر دو راهي خاطراتم گم مي كنم و نگاه مي كنم كه چشمان چه كسي حريص تر از چشمان من است تا خدا را در آن بجويم.  اين يك عمد است.

 در هر مرد و زني كه جست و جو مي كنم از هيچ خدا و از خدا هيچ را مي بينم.

واژه هايي كه در پي مي آيند اصوات خاموش يك بيگناه است كه گناهكارانه التماس چشمهاي شما را خواستار است. تا شايد خدايي را كه در چشمان شما غرق شده  دريابد. نمي دانم... واقعا نمي دانم... گرفتار جنوني شده ام كه گاه پنجه بر افكار و خيالم مي كشد و مرا وادار مي كند كه پاي از مسير خود بركشيده و به سوي بيراهه اي روم كه...

خدايم... خدايم را به فراموشي سپرده ام.. براي خود خدايي ساخته ام كه از منيت من سرچشمه گرفته... من خود خدايم... نه... من... من ...  ديگر ياراي مقابله با اين افكار را ندارم. هرزه گويي هاي اين ذهن آشفته ديگر مجال بودن را از من گرفته و بايد كوله بار خود را بربندم و بر جهاني پاي گذارم كه نه از من است و نه از خداي من...

شيطان... شيطان... هر لحظه فشار دست هاي خود را بيشتر مي كند... احساس مي كنم گلويم ديگر ياراي نفس كشيدن را ندارد. افكارم منجمد شده اند. كفر مي گويم...كفر...

اگر چه نيست وصالي ولي خوشم به خيالت....
آري كفر مي گويم... هيچ وصالي در کار نيست.. هست يا نيست... نيست يا هست؟... دروغ هم ديگر حرف هاي مرا باور ندارد... من هستم؟... یا نیستم؟...  چرا هستم... نه نيستم... اگر نيستم پس اينجا چه مي كنم... اگر هستم پس...
سوار بر بادم... طوفاني كافيست تا مرا بربايد... چقدر امروز سنگينم...
خاطرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
بوی گنجی می آید!

در آستانه بهار ۸۵ ، آزادی گنجی، بر خانواده اش و دوستدارانش و دوستداران "آزادی بیان" مبارک.
اکبر گنجی پس از 6 سال زندان



۱۶ روز به آزادی گنجی ( ۹ / ۱۲ / ۸۴ )
به استقبال اكبر گنجي برويم. اما در سكوت. ۱۶ روز ديگر گنجي ، پس از ۶ سال حبس آزاد مي شود .  براي آزادي او سكوت كنيم و در سكوت جشن بگيريم.
خاطرم هست پيش از اين مقامات قضايي گفته بودند كه گنجي پرونده ديگري ندارد و حتي سخنگوي قوه قضاييه گفته بود كه " اگر گنجي  پرونده‌ي ديگري دارد كه هنوز رسيدگي نشده  در زندان نگهداري نمي‌شود " و آقاي شاهرودي رييس قوه قضاييه گفته بودند: " اگر حقی دارد باید به حقش برسد و به مشکلاتش رسیدگی شود."
اين بار بياييد سكوت كنيم. تا جشن ۶ سال دلتنگي با او را با لب هاي بسته برپا كنيم و فضايي را براي آزادي او فراهم كنيم. برخي از ما نيز در ۶ سال  محكوميت او شريك هستيم. او را چنان بر لبه پرتگاه حبس سوق داديم كه باورمان نبود سال هاي سال او را دور از خود و خانواده اش ببينيم.
گنجي يك روز نامه نگار است. به پاس اين حرفه و  به پاس او ، در سكوت و به دور از جنجال به استقبالش برويم و به انتظار آزادي او بنشينيم.
اسفند ، ماه اكبر گنجي است.

****************************************************

۱۵ روز تا آزادی اکبر گتجی ( ۱۰ / ۱۲ / ۸۴ )
زمستانها برف می بارد . برف میبارد و زمین را می پوشاند و همه جا یکدست سفید می شود . زمین چنان یکدست سپید می شود که گوئی هرگز هیچ درختی بر زمین نبوده  و هیچ شکوفه ای بر زمین نرست و هیچ جوانه ای نزد . برف آمده است و باریده است ، چنانکه همواره برف بر سرزمین ما می بارد و همواره همه چیز را نهان می کند . حالا برف مانند پوششی بر آنچه هست و بود ، اصرار دارد تا حافظه زمین را نیز پاک کند .
برفی سنگین باریده است بر حافظه ملتی که زمانی با شاعرانه ترین شعر و عاشقانه ترین کلام و بلندترین فریاد مرگ قهرمانش را از او طلب میکرد و از قهرمانش می خواست تا به جای او گرسنه بماند ، به جای او بجنگد ، به جای او بگوید و به جای او بنویسد.
حالا حافظه مردم زیر برف سنگین هیاهوهای روزمره از قهرمانش پاک می شود . گنجی ، حالا زیر خروارها خبر و حادثه و اتفاق پنهان می شود .
۱۵ روز دیگر اکبر گنجی از زندان آزاد می شود . به خیابانهای شلوغ و پرحادثه نگاه خواهد کرد و به خانه خواهد رفت . شاید از خودش بپرسد : آن همه کجا رفتند ؟ آن همه چه میگفتند ؟  گوئی از غار دقیانوس می آید ، مردی که سگی همراه اوست و گذشته ای را می بیند که زیر خروارها هیاهو نهان شده است . تا ۱۵ روز دیگر اکبر گنجی از زندان آزاد خواهد شد .
                                       .........
                                                    ..........
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

 



يكي بود ، يكي نبود ، نه بگذار بگويم هيچ كس نبود . 
سراسيمه و حيران به مناسبات  آشفته ي اجتماع خويش پاگذاشتيم . چوب بد تربيتي نظام آموزشي  بر تنمان ردي از تحقير و سكوت و رضايت و حماقت خويش به جاي گذاشته بود . نسلي كه با لالايي توپ و خمپاره و ضجه و فرياد  به خواب رفت و وقتي بيدار شد ، بار ويراني ها و تهديد ها را بايد به دوش مي كشيد . نسلي بي بضاعت كه نخواستنند ميراث دار آرمان هاي عدالت ، آزادي و رهايي باشد . و سخني اگر بود سخن تأييد بود و هويتي اگر بود جيره خوار رشادت نسل پيش .
 

با تبعيض به دنيا آمديم و بعد ها يادمان دادند كه « تقدير » بود . در بند پا گرفتيم و بعد ها به ما گفتند « آزادي مشروع » بود . يادمان دادند تمامي مجرم ها بيمار هستند . يادمان دادند « روزي رسان خداست » يادمان دادند فقر و تنگ دستي « مشيت الهي » است . يادمان دادند نپذيريم و نپرسيم . واين روزها يادمان مي دهند كه « چگونه يك شبه پولدار شويم » . راه خود درماني را ، جذب انرژي از كهكشان را . مرتاضي را  و اینکه چگونه يك شهروند خوب باشيم . 

اما وقتي چشم هايمان را باز كرديم وقتي سيلي زمان روي صورتمان نقش بست ، وقتي تحقير شديم ، وقتي تلخي را با گوشت و استخوان خويش چشيديم ، چرخيديم و چرخيديم و تازه ياد گرفتيم که در اين دوران مسلط بر جامعه ، به ميزاني روز افزون و به وسيله ي گسترش بنيادي تكنيك ، برخی مي توانند موجوديت خود را مشروع تلقي كنند و همچنين آن را در راه تكميل و تحكيم هر چه بيشتر دستگاه فرمانروايان خود به كار اندازند. ياد گرفتيم « پول ماهيت از خود بيگانه شده ي انسان است » . ياد گرفتيم ، انسان ها ، خود تاريخ خود را مي سازند ، اما اين كار را در شرايطي كه خود بر گزيده اند انجام نمي دهند » ، ياد گرفتيم انسان ها معلول تاريخ و فرهنگ و دين و اقتصاد هستند . ياد گرفتيم نسبيت حكمفرماست . ياد گرفتيم چرتكه بياندازيم و ببينيم سال ها از جامعه جهاني عقب تر هستيم . ياد گرفتيم وقتي مي بينيم « تيم ملي ما در جام جهاني خواهان حضور در هتلي است كه كاركنان زن نبايد در آن جا باشند » گريه كنيم . ياد گرفتيم گاهي از ايراني بودن خود شرمنده باشيم . ياد گرفتيم شعار ها را جدي نگيريم . ياد گرفتيم وقتي مي بينيم رشد بودجه مركز خدمات حوزه ي علميه ي قم » و « نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها» تقريبا چهار برابر رشد بودجه ي « آموزش و پرورش » است ، بدانيم عدالت يعني چه . ياد گرفتيم شعارِ عدالت اهرم سلطه است و باز توليد اعتماد . اما نمي دانم چرا هنوز ، وقتي مي شنويم ، شهردار تهران يك و نيم ميليارد تومان ، به هيأت هاي مذهبي جهت برگزاري مراسم محرم اختصاص داده » تعجب مي كنيم ، وقتي « 5/3 ميليون خانوار روستايي كشور تحت پوشش هيچ بيمه اي نيستتند » وقتي « بودجه اعتبار بيمه درماني روستاييان 11 درصد كاهش يافته » وقتي « بعد از گذشت دو سال از زلزله ي بم فقط 30 درصد از اقدامات بازسازي عملي شده » وقتي صندوق ذخيره ي ارزي بعد از گذشت پنج ماه خالي مي شود . و تلخ مي شويم وقتي صداي ما گوشي ندارد . وقتي مي بينيم : ما مرده به دنيا آمديم .
نوشته شده  برای سر مقاله فصل نو شماره جدید .

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH