تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی


آدم اخبار روز رو هم ندونه خیلی خوبه‌ها. یعنی بد نیست. واسه خودش یه زند‌گیه. اون‌وقت، وقتی می‌آد به وطنش فکر کنه هیچی به ذهن‌اش نمی‌رسه. بی‌مایه‌گی محض. بی‌فکری مطلق و بی‌خیالی کامل. اصلاً همه‌اش می‌شه همون مطلق‌های متنافی! وبلاگ نوشتن هم همینه دیگه. یه دفعه‌ به یه جایی می‌رسی که به خودت می‌گی خب، حالا که چی؟! این همه نق زدی و گیرم به قول خودت ندای حق و ناحق سردادی که چی؟!وبلاگ نوشتن هم خودش نعمتیه که نصیب هر ناپاکی مثل من نمی‌شه. اما نوشتن در مورد وقایع روز و تحلیل اون، خصوصاً نوشتن درباره‌ی وقایع روز ایران، آدم رو الکی فرسوده می‌کنه. مثل اینه که آدم با گه خودش بازی‌ بازی کنه. اما من می‌دونم، یه روزی می‌شه که این مملکت از دروغ و تزویر و ریا و وقایع متناقض بترکه. اون وقت تکه‌تکه‌هاش می‌پرن هوا و تلپ می‌افتن پایین تو پس‌ماند  گند و استفراغ و کثافت‌اش و بعد همه‌ی ملت دنیا می‌شینن سرش مثل لاشخور می‌چاپنش. چاپیدن گند و گه هم واسه خودش دنیایی داره‌ها!
تو این شرایط ( شرایطی که آدم از اطراف بی‌خبره یا اتفاق خاصی نمی‌افته) آدم دچار یه ارتجاع ذاتی می‌شه. مثل همینی که توشیم . یعنی هیچی ارزش فکر کردن نداره. اون وقت باید به خودت رجعت کنی و نگاه کنی ببینی اصلاً چی‌کاره‌ی روزگاری؟ این هم از اون سؤال‌های عجیب غریب روزگاره. اون وقت فکرش رو بکن واسه یه سؤال باید سه چهار تا مسأله‌ی عجیب رو حل کنی که مثلاً کار چیه یا حالا تو چی‌کاره‌ای؟! حالا گیرم کار معلوم باشه؛ می‌پرسی برای چی باید کار کنی؟! دیگه این که مثلاً روزگار چیه؟ از کجا اومده و... این‌ها خودش خیلی عجیبه که اصلاً هم اهمیتی نداره. آدم‌ها همین طور می‌گردن و هیچ دلیلی هم به بررسی این چیزها نیست. یعنی ببخشید! روزگار همین طور می‌گرده و خب، آدم هم به اجبار می‌گرده دیگه. حالا بگذریم از این که واقعاً اجباری به گردش هست یا نیست. نگاه کن، تو همین چهار، پنج تا خط َََََ ،کلی سؤال بوجود اومد که عمراً به این ساده‌گی‌ها حل نمی‌شه. حال می‌گی اگه مثلا لال بشی این سؤال‌ها نیست دیگه ؟ نه! مثل "هولدن"  تو "ناتوردشت" ، وقتی آرزو می‌کنه کاش بره یه جایی کارگر پمپ بنزین بشه و لال‌بازی از خودش درآره. اما این درست همون چیزیه که آدمیزاد ازش بیزاره. لال بودن رو می‌گم. همه‌ی ‌آدم‌ها، بادلیل یا بی‌دلیل علاقه‌ی زیادی به حرف زدن دارن. که تازه خیلی وقت‌هاش هم بی‌دلیله. یعنی بی‌هدفه. که اگه هم مثلاً نگی هیچی عوض نمی‌شه. انگار نه انگار. دنیا همون طور که بوده هست. حالا نه که مثلاً من دچار توهم شده‌باشم که بخوام دنیا رو با چهار تا کلمه حرف عوض کنم‌ها! نه بابا! منو چه به این غلط‌ا! من زور بزنم، صدام واسه خودم در می‌آد. بگذریم اصلاً از اول راست گفتن که حرف باد هواست.
داشتم می‌گفتم، این‌طوری آدم دچار ارتجاع ذاتی می‌شه. حالا تو این شرایط هست که بنیادگرایی و بنیادسازی و بنیادبراندازی معنا پیدا می‌کنه. اگه از دریچه‌ی دین نگاه کنی، هزار تا بنیان و ریشه‌ی تخیلی تو بهشت و چه می‌دونم عرش و کبریا و خدا و ملکوت و
این چیزها پیدا می‌کنی و اون وقت حسابی سر ذوق می‌آی که مثلاً چه‌قدر موجود با عظمت و بزرگی هستی. اون وقت، وقتی برمی‌گردی به عالم واقع، با هزار تا تناقض مواجه می‌شی که مثلاً چه و چه و چه. اون وقت هی به عالم و آدم گیر می‌دی که فلانی واسه چی دست تو دماغ‌اش کرده یا اون یکی واسه چی شکمشو می‌خارونه و اگه خیلی هم تو عرش بالا رفته باشی، به دل آدم‌ها هم گیر می‌دی که چرا تو دل این یک آب غل‌غل می‌کنه یا تو دل اون‌ یکی دیگه... بگذریم، خدا به‌دور. این نوع فکر کردن نصیب کافر نشه! یه نوع دیگه هم هست که آدم بیاد مثلاً از اول چهار تا چیز از این و اون دست‌گیرش بشه و چه می‌دونم یه فعل و انفعالاتی روش صورت بگیره. مثلاً مثل شخصیت بوف کور که از یه دریچه بالای رف یه دنیای دیگه رو می‌بینه. البته اینی که می‌گم با بوف کور زمین تا هوا فرق می‌کنه‌ها. نمی‌دونم اصلاً واسه چی یاد بوف کور افتادم! شاید چون خیلی از این کتاب خوش‌ام می‌آد. بگذریم، من استاد منحرف شدن‌ام! داشتم می‌گفتم، آره آدم یه طوری به دنیا نگاه کنه و بعد یه طرح وجودی از خودش دست‌اش بیاد. حالا دیگه این‌جا می‌شه که باز چند تا انشعاب صورت می‌گیره. ممکنه که بخوای همین بنیان رو تغییرش بدی، یا ممکنه خودتو بزنی به کوچه علی‌چپ که به من چه؟گور پدر دنیا! می‌خواستن نکنن تا سرشون نیاد. این هم خب، یه طورشه دیگه. که اصلاً هم کم نیست. خصوصاً تو همین مملکت گل و بلبل خودمون. البته از نوع اول که گفتم هم کم نیست. یعنی امید به تغییر. اما چیزی که وجود داره باز هم همون چیزیه که آدم مثل آدم بوف کور می‌بینه. یعنی دنیای ماورایی. یا بهتر بگم، همون طرح وجودی که آدم دست‌اش می‌آد. روش‌های دیگه هم وجود داره. یکی دیگه‌اش طغیانه که بمونه برای بعد تا رسالت وبلاگ نویسی فراموش‌ام نشه. ‌

سنگ صبور
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 


فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

 

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به این که انسان

کوچک بماند بهتر است یا

به دنیا نیاید بهتر است

 

اصلاً این فیلم را به عقب برگردان

آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود

که می دود در دشت های دور

آنقدر که عصا ها

پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره بر زمین ...
                   
زمین ... ! 

نه!

به عقب تر برگرد

بگذار خدا

دوباره دستهایش را بشوید

 و در آینه بنگرد

شاید تصمیم دیگری گرفت !

                  (گروس عبدالملکیان)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

دیروز از آن روزهايي بود كه بينهايت از خودم متنفر بودم . اينكه مي‌گويم بينهايت نه اينكه تعارف باشد يا  خرج كردن بيهوده كلمه ، نه! بينهايت يعني بينهايت به معناي واقعي‌. از خودم لجم می گرفت. دلم مي‌خواست سرم را محكم به ديوار بكوبم و بكوبم بكوبم تا ... بميرم. به همين سادگي. به همين دشواري.

الان اما هيچ احساسي ندارم. هنوز با اين همه اگر كاري نداشته باشم و بگذارد اين مادر، تا لنگ ظهر مي خوابم و وقتي بيدار مي شوم باز هيچ تفاوتي بين آن روز و روز قبلش احساس نمي‌كنم.
هنوز به ماهرانه‌ترين وجه ممكن سردرگمم  وعمر بيهوده را تلف مي‌كنم و وقتهايم را كه سراسر باطل و اضافه است مي‌كشم.
هنوز چايي را داغ و سنگين مي خورم.
هنوز از آبگوشت بدم می آید . هنوز از گوشت گوسفند بدم مي‌آيد.
هنوز هم شبها خودم را توی اون دفتر به فراموشي مي‌زنم و اگر کسی نباشد  و ته  قفسه ها  تنباکوی قلیونی مانده باشد ده دقیقه ده دقیقه 
عمر خودم را كم مي‌كنم.
هنوز از خودم لجم مي‌گيرد. هنوز معلوم نيست كي به خانه برمي‌گردم و هنوز هم خوابم مي‌آيد، بيست و شش سال است كه خوابم مي‌آيد.

دارم مرد مي‌شوم . چه احساس غريبي است مرد شدن . مثل اينكه بخواهي تنهايي به سفر بروي. بي هيچ زاد و توشه‌اي به ديار غريبي مملو از خطر . شروع كرده‌ام – نمي‌دانم و يادم نيست از كي - ورق‌هاي  دوران كودكي را مچاله مي‌كنم اما دلم نمي‌آيد پاره‌شان كنم. آخر مي‌دانيد مردها نبايد كودكانه رفتار كنند. همه رنگ‌هاي بنفش را هم دارم تيره مي‌كنم. شايد خاكستري شايد هم سياه. آخر رنگ بنفش رنگ جلفي است. مردم چه مي‌گويند. به آدم مي‌خندند. مگر مي‌شود مرد باشي و هنوز رنگ مورد علاقه‌ات بنفش باشد!

مادر دارد كودكي‌ام را به زور و با تقلا از دستم مي‌دزد. دلم مي‌خواهد فرياد بزنم: من كودكي‌ام را دوست دارم، اما او مرد مي‌خواهد. او سهم خودش را مي‌خواهد و من سهم خودم را. مردها موجودات خوشبختي هستند، اين را مادر معتقد است.  اما من كودكي را دوست‌تر دارم. مردها باوقار راه مي‌روند و با ادب سلام مي‌كنند اما من دويدن را دوست دارم و گستاخي را و لذت ناب سلام نكردن به هر كس كه از او بدم مي‌آيد. مردها پس از يك روز تلاش براي خوشبختي روي مبلهاي راحت لم مي‌دهند و چايي آماده مي‌نوشند تا خوشبختي مهوعشان را نه داغ داغ كه براي سلامتي مضر است و نه تلخ كه با دو سه حبه قند بنوشند. اما من ، من اما دوست دارم چايي را خودم دم كنم بعد داغ داغ و تلخ تلخ بي هيچ شيريني واسانسي از خوشبختي هورت بكشمو و گاهی هم اونقدر شیرین که درم از هر شیرینی و نوشی حالت تهوع ایجاد بشه . مردها وقتي مردي را مي‌بينند كلاهشان را برمي‌دارند و تا آنجا كه برايشان منفعت داشته باشد خم مي‌شوند اما من اصلاٌ دوست ندارم كلاه سر خودم بگذارم. من ازكلاه متنفرم . از خم شدن هم متنفرم. از مردها هم متنفرم . از گوشت گوسفند هم متنفرم.

مادر می خواهد که من كت و شلوار مردانه بپوشم . مادر تا حالا صد بار اندازه‌ام را گرفته و صد بار رنگش را انتخاب كرده و به یادم آورده . بارها گفته‌ام: مادرجان! من همين لباس ها را بيشتر دوست دارم اما او مي‌خواهد من مرد باشم. نمي‌دانم چگونه بايد بگويم من لباس مردانه دوست ندارم؟! مي‌دانم كه هر چه بگويم نمي‌فهمد. هيچ كس نمي‌فهمد. گفته‌ام، نفهميده‌اند.

شبها خواب مي‌بينم لباسهاي مردانه لباسهاي بچگانه‌ام را مي‌خورند و سامسونتي مردانه كيف شانه‌اي كودكي‌ام را قورت مي‌دهد. مادر با شتاب اسباب بازي‌هايم را جمع مي‌كند و من جيغ مي‌كشم اما هيچ كس صداي مرا نمي‌شنود. انگار همه مي‌خواهند من زود مرد شوم اما من مرد شدن را دوست ندارم. لاقل الان نمي‌خواهم مرد شوم. خدايا اين را من به كي بگويم؟!

ديروز وقتي مي‌خواستم سوار اتوبوس شوم ديدم بالاي در جلوي اتوبوس نوشته : درب مخصوص آقايان . بالاي در عقب هم نوشته بود مخصوص خانمها. اما اتوبوس هيچ دري براي بچه‌ها نداشت . انگار اتوبوس های واحد هم مي‌خواهند مرا به زور مرد كنند! انگار مرد شدن زوري است . انگار اين سرنوشت محتوم من است.

گاهي مرد كوچولوها و زن كوچولوهايي را مي‌بينم كه با اينكه نابالغند اما قاطي آدم بزرگها شده‌اند. مرد كوچولوهاي سيبيلو و خانم كوچولوهاي متشخص. آدم كوچولوهايي كه دوست دارند آدم بزرگ باشند ولي من مي‌دانم كه آنها هيچ وقت بزرگ نمي‌شوند. آنها همين طور كوچك مي‌مانند. بچه نمي‌مانند اما كوچولو مي‌مانند. من مطمئنم. نه اينكه خودشان بخواهند يا اصلا بدانند، اما هرگز آنها بزرگ نمي‌شوند. اين را من خيلي وقت پيش فهميدم. آن روز كه خوب به قيافه بابابزرگ و مامان‌بزرگ نگاه كردم. چقدر كوچولو بودند! دلم به حالشان چقدر سوخت. بيچاره‌ها دارند مي‌ميرند اما هنوز كوچكند ونامعصوم.

خوابم مي‌آيد. دلم مي‌خواهد كسي برايم لالايي بخواند و آرام آرام دستش را به پشتم بزند تا خوابم ببرد اما براي كسي كه همين روزها بايد مرد بشود خيلي زشت است كه كسي برايش لالايي بخواند و دستش را آرام آرام پشتش بزند.
دلم مي‌خواهد سرم را روي زانوي مهرباني بگذارم و كودكانه زار زار بگريم اما مردها كه گريه نمي‌كنند. اصلا قباحت دارد يك مرد سرش را روي يك زانوي مهربان بگذارد و زار زار بگريد.

دلم مي‌خواهد يك بار هم كه شده باز نگاهي به  چشمان زيبا و معصوم آن دختر فرشته‌وشي بكنم كه تمام سالهاي نوجوانیم در خلسه خماري چشمان او گذشت اما اكنون فقط به جرم نابخشودني مرد شدن از دستش داده‌ام، اما مي‌ترسم. مي‌ترسم در اين تلاطم نامردي‌ها مرد هرزه چشم چراني رقم بخورم . دلم مي‌خواهد... نه! دلم ديگر هيچ چيز نمي‌خواهد. هيچ چيز  نمي‌خواهد. فقط يك چيز مي‌خواهد. فقط يك چيز: دلم نمي‌خواهد مرد باشم. همين!. 

دیوونه خونه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

من آوازهایی را می پسندم، که پدرم می پسندد.
کتاب هایی را می خوانم که زمان پدرم منتشر شده اند.
گاهی که احساساتی می شوم، دلم می خواهد نیمی از عمرم را بدهم و به روزگاری برگردم که تهران، درشکه داشت.
دلم می خواهد یک بار، فقط یک بار کافه نادری وجود داشته باشد و من یک ثانیه در آن قلیان چاق کنم.
دلم می خواهد برگردم به آن زمان ها که بابا، صبح با صدای آواز مرضیه که از رادیوی قهوه خانه نبش کوچه شان می آمد و می گفتند شنیدنش حرام است، از خواب بلند می شد.
و عمه از نعره های فریدون، پسر ناخلف همسایه که شب ها سیاه مست به خانه برمی گشت، می ترسید.
و پدر بزرگ می دانست چه طور دل مادربزرگم را ببرد که از خانه فرار کند و اجبارا اسلام بیاورد تا با او ازدواج کند!
نسل من، نسل بی خاطره است. هیجان ندارد. نوستالژی ندارد. بلد نیست خاطره بسازد. بلد نیست زندگی کند. لذت ببرد. شور جوانی اش را بروز دهد.
نسل من از سیاست، نه شور و اعتراض، که هیس هیس بزرگتر ها را از ترس به باد رفتن سر فهمیده است.
نسل من از ترانه و شعر، " تو خودت نمره بیستی " را بلد است.
نسل من از مردانگی پسران سر کوچه، متلک را شناخته است.
نسل من از کتاب، "راز جوان ماندن" و رمان های فهیمه رحیمی و درمان ناتوانی جنسی را می خواند.
نسل من از لا به لای روزنامه ها، نام غذای مورد علاقه نیکبخت را جستجو می کند.
و خبرنگاری را می خواهد که شماره تلفن گلزار را برای شرکت در یک مهمانی خودمانی برایش پیدا کند!
نسل من، هیچ چیز برای اتکا ندارد، هیچ چیز!...
یادداشتهای یک قلم به دست مزدور
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 


بخواب در کاخ تنهاییت مرد که لاجرم بر تیغه جهل و خود فروشی لعبتکان مردم نام قدم می نهادی . آسوده بخواب پیرم که اینان نیز فرزندان همان نسل خود فروش شعبان بی مخانند و یا مقدم در راه جهل ابو مو سی و یا غبار روب جاده لم پنیسم معاویه نامان
 
                                           

                                                دستت را از روي چشمانت بردار بزرگ مردم

 دستت را از روی چشمانت بردار بزرگ مَردَم.

می دانم خسته ای. می دانم دل شکسته ای . می دانم رنجت بیش از این است . می دانم . به لمس چروک خورده ات بر گونه گون نیشه های اندامت .قسم که می دانم.اما دستت را از روی چشمانت بردار که رنجم می دهد.طاقت از کف بی کفم می بردبی اختیار چشمم می بارد از این همه نامردمی.نه! نه! اینهمه نا جوانمردی و جهل. امروزه نیز همان روز است که تو بر باعثش گریستی و من اما نبودم که ببینم . اما دانسته ام که گریستی ، گرچه حتی قطره های اشکت بر لطیف صورت چروک خورده ات ، نلغزیده باشد! دستت را از روی چشمانت بردار که خرابه خرابه دیده است و ویران ویران. بخواب مَردَم  که باید خفت. باید خفت و پناه در برابر گرفت که روز های داغ و طاقت فرسای  تابستان عجیب دشنه گرمای کویر تنهایی در سینه مردمک چشم فرو می کند.این قوم بی قوم ، تازه از راه نیامده ، همه جای شهر را می نشاسد ، و خود را به غریبی می زند . انگاری که سهوی نیست . خود را به بیگانگی می زند و تاجران دزد ! دغل می فروشانندشان . اینجا کجاست مَردَم؟  مکه؟ مدینه؟  کوفه؟  یا نه مرداد طهران؟یا نه  بهمن تهران؟ یا شایدم خرداد ایران؟! هر کجا که باشد ، عجیب بیمار است . بیمار بوده . بيمار مانده .... و خواهد ماند . گلوله و ککتل مولوتف هم چاره نمی کند . شاید یک بمب اتم.شاید چند تا.شاید صد ها . شاید باید ویران ویران کرد و از نو ساخت ، بلکه اگر تولدی دیگر باشد این گونه ناقص الخلقه از آب در نیاید . شاید باید خاک خاک کرد . مثل روز مرگ هیروشیمای فقید . البته او فقید بود . گمان نمی برم از این دیار به فقیدی یاد کنند . این بازیچه و یا این اصطبل راه دیگری می طلبد.  تعویض تیمار گر در پی آرام آرام مردن حیواناتش دردی را دوا نکرده و نمی کند . شاید باید همه را سوزاند . طاعون و جنون شاید با آتش از میان برود . شاید . فقط شاید . دستت را از روی چشمانت بردار . می خواهم ببینمشان . اشکم را در اشکت بریزم و من را با خود ببری . ببری آنجا که شاید هیچ نباشد اما اگر آن هم نباشد به از سیاهی و ظلمت جهل و نامردمی این تپه خاک خون آلوده است
دستت را از روي چشمانت بردار . مرا با خود به تبعيد ببر .
                                                                        ..........
روسپی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH