تبليغاتX
ته بن بست
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

خدا جان ، حرفهایم را توی نیم ساعت باید برايتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان ، از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم ، هم ناراحت . خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم ، یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است و یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز ، خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان ، جون هرکی كه دوست دارید زود به زود ایمیلهاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان ، سه هفته است هر دو تا کلیه آقاجانمان از کار افتاده و افتاده توی خانه . خیلی چیز بدیست
خداجان ، ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم ، اندازه لوبیاست ، شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است . برای شما که کاری ندارد ، اگر می شود یک دانه کلیه برایمان بفرستید
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم خدا جان ، الان بغض توی گلومان است ، ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن ، نوشته های مارا دزدکی نخوانند ، چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند

خدا جان ، اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد ، آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شوداما خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند و آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد .

 الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرفهای روی صفه کلید را پیدا می کنم.
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم . خوش به حال آدم پولدارها که هر روز برایت ایمیل می زنند.تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است. خوش به حالش خداجان ، اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود.  چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان ،  ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدارها هم توی مستراحشان است . خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس و پاکی است و گفته كه هرگز به این حمام اینجوری نمی رود .  ولی راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسیها بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان ، چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ، یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند . حتما خوشمزه هم هست ، نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد . بعضی وقتها ، ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد . خیلی خوشمزه است خداجان . ننه می گوید این برکت خداست ، دستت درد نکند.
راستی خداجان ،  شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید ، تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام . همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید، خیلی بزرگ است ها ، تازه آنهمه مهمان هم دارید ، حق هم دارید که روی زمین نیایید ، چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است . ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید ، چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد . ما مهمانی هم نمی رویم ، چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی.  
خدا جان وقت دارد تمام می شود ، اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند ، ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان ، من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها،شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم . خداجان ، نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان ، پنجاه تومن دیگر هم دارم،
خدا جان جوابم را بده ، فقط تو را به خدا ، به عربي  برایمان ننویسید ، چون ما زبانمان خوب نیست  
آخ ، راستی خدا جان یادم رفت ، حسین  وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند، آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید ، چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است ،  اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر ،  پدرمان در آمد
خداجان مهربان ، اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام،هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان ، ننه بزرگ آرزو دارد براي يه بارم كه شده برود مشهد پابوس امام رضا ، یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم و منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند
بنده کوچک شما
،  صادق
….....

خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت

یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
-
اون سیستم ویروسیه ، نگران نباش ، الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله ،  توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد، پول رو داد و از کافی نت زد بیرون . توی راه خودشو دلداری می داد  :
-
دوهفته دیگه باز میام ...
-
باز میام
.... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

نامه عمر بن خطاب ( خلیفه تازیان ) به يزد گرد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن

 

آنچه براي آگاهي هم وطنان  ايراني در ذيل مي آيد نامه عمر به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد.  نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

 

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است . من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد ،  به یکتا پرستی ،  به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده .  ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم ، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند ،  بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر .  به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر.  اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب


*****

 

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری ) ن

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی ،  به راه خدای راستینت ،  الله اکبر ، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای . آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک ، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند . هزاران سال است که در ایران ،  سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دختران تان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید  ،  شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، اسرای جنگی را می کشید ، به زنها تجاوز می کنید ، دختران خود را  زنده به گور می کنید ، به کاروانها شبیخون می زنید ، دسته دسته مردم را می کشید ، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است .  ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم . حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم ، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم . نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود . این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید . اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم ، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم ، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم ، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید ،  مردم را دسته دسته قتل عام می کنید ، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید ، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید ،  غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید .  شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید . ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم ، تو بجز نظامی گری ،  وحشی گری ،  قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید . آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند ، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان ) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند ، زنان و فرزندان ما را بربایند ، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند .  نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند ،  به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده ، خونگرم و مهمان نوازند ،  انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی

......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

وطن

نام تو نام نامداران

همه فصل تو بادا نوبهاران

وطن

سبزي ، سپيدي ، سرخ گوني

مبادا دشمنت را جز زبوني

وطن پرنده پر در خون

وطن شكفته گل در خون

وطن فلات شهيد و شب

وطن پاكا به صد خون

وطن ترانه زنداني

وطن قصيده ويرانيزنداني

ستاره ها اعداميان ظلمت

به خاك اگرچه ميريزند

سحر دوباره برمي خيزند

بخوان كه دوباره بخواند

اين قبيله قرباني

گل سرود شكستن را

بگو كه به خون بسرايد

اين عشيره زنداني

حرف آخر رستن را

                       .....

با دژخيمان اگر شكنجه

اگر بند است و شلاق و خنجر

اگر مسلسل و انگشتر

با ما تبار فدايي

با ما غرور رهايي

بنام آهن و گندم

اينك ترانه آزادي

اينك سرودن مردم

                     .....

امروز ما ، امروز فرياد

فرداي ما ، روز بزرگ ميعاد

بگو كه دوباره مي خوانم

با تمامي يارانم

گل سرود شكفتن را

بگو كه به خون بسرايم

دوباره با دل و جانم

حرف آخر رستن را

بگو به ايران

بگو به ايران

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

اي نسل اسير وطنم
تو مي‌داني كه من هرگز به خود نينديشيدم، تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من حياتم،هوايم،همه خواسته‌هايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادي تو بوده است.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامي برنداشته‌ام،از ترس خلافت تشيعم را از ياد نبرده‌ام.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه نه ترسويم نه سودجو!تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من سراپايم مملو از عشق به تو و آزادي تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ايمان داشتن تو است.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من خودم را فداي تو كرده ام و فداي تو مي‌كنم كه ايمانم تويي و عشقم تويي و اميدم تويي و معني حياتم تويي و جز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد طمعي ندارد.تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو، زندان كشيدن براي تو و رنج كشيدن به پاي تو تنها لذت بزرگ من است.از شادي تو است كه من در دل مي‌خندم.از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته‌ام مي‌درخشد، و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه‌هايم احساس مي‌كنم…

 

(  دکتر تو رفتی و ما اکنون با کوله باری از مسوولیت بر دوش مرگ خویش را به نظاره نشسته ایم ... )

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

این داستان زیبا رو آقای مهدی نور محمدزاده نوشته اند  

زن بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت . پیرمرد چشمهایش رابست !

" ببین پیرمرد ! برای آخرین بار می گم ... خوب گوش کن تا یادبگیری..."  "آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی ؟ اگه این بازی رو یاد بگیری هم از شر این پنجره راحت میشی و هم می تونی با این هم سن و سالهای خودت بازی کنی ... مثل اون دو تا ... می بینی؟"

" آهای با تو ام می شنوی ؟ "

پیرمرد به اجبار پلکهایش را بالا کشید.

"این یکی که از همه بزرگتره شاهه..فقط یه خونه می تونه حرکت کنه ..این بغلیش وزیره .. همه جوره می تونه حرکت کنه ..راست ..چپ..ضربدری..خلاصه مهره اصلی همینه .. فهمیدی؟"

پیرمرد گفت :"ش ش شاااه ...و و وزییییییررر "

"آفرین ..این دو تا هم که از شکلش معلومه قلعه هستن . فقط مستقیم می رن..اینا هم دو تا اسب جنگی .. چطوره؟!"

"فقط مونده این دو تا فیل که ضربدری حرکت می کنن.. و این ردیف جلویی هم سربازها هستن...هشت تا ! " " می بینی ! درست مثل یه ارتش واقعی ! می تونی به دشمن حمله کنی  .. هم از خودت دفاع کنی ....  دیدی چقدر ساده بود .... حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه ؟!"

پیرمرد نیم سرفه توی دهنش رو قورت داد و گفت : " پ پس مردم چی  ؟؟؟ اونا تو بازی نیستن ؟؟!!"

از وبلاگ " مسافر سرزمین هیچ کس "

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

وای برتو ای وطن ، ای عروس هزار  داماد

وای بر تو

کاش آن زمان که دخترکی زیبا

شهره آفاق بودی

آن زمان زیبا

زمان جمشید ، فریدون

کوروش ،  داریوش

حجله بختت را درگوشه ای از آن

خاک اهورایی می بستند وبه میمنت

پیوند میمونت ، باغرور و شوکت

فریاد بر می آوردند

زنده مانی وجاودان

زنده مانی وجاودان

زمان گذشت ، زمان گذشت

 ودرگذر زمان بر آیینه

سفره عقد تو تصویر تازی آمد ، تصویر ترک ، مغول

تصویر بیگانه آمد ، سبزه های سفره عقدت را به نشانه پایان سبزیت

لگد کوب کردند و روشنی شمع هایش را به نشانه درظلمت فرو بردنمان

خاموش کردند

در این ظلمت ، در این تاریکی فریاد رسی می خواهیم ،

 فریاد رسی  می خواهیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن ودیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک ولغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

....

    ....

 مهدی اخوان ثالث


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

از همان روزي كه دست حضرت «قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابيل»
از همان روزي كه فرزندان «آدم»
- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مُرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه «يوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ
.....

.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

اى ايران اى مرز پر گهر غلامحسین بنان

اى خاكت سرچشمه هنر

دور از تو انديشه بدان‏

پاينده مانى تو جاودان‏

اى دشمن ار تو سنگ خاره‏اى من آهنم‏

جان من فداى خاك پاك ميهنم‏

مهر تو چون شد پيشه‏ام‏

دور از تو نيست انديشه‏ام‏

در راه تو كى ارزشى دارد اين جان ما

پاينده باد خاك ايران ما

سنگ كوهت درُّ و گوهر است‏

خاك دشتت بهتر از زر است‏

مهرت از دل كى برون كنم‏

بر گو بى‏ مهر تو چون كنم‏

تا گردش جهان و دور آسمان بپاست

نور ايزدى هميشه رهنماى ماست

مهر تو چون شد پيشه‏ام‏

دور از تو نيست انديشه‏ام‏

در راه تو كى ارزشى دارد اين جان ما

پاينده باد خاك ايران ما ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

به چشمهای ضعيفم حسودی کنيد
من ميتوانم زندگی را توده ای بی نظم از آدم ها ببينم که لای
نيازهای در هم و بر همشان سلانه سلانه ميدوند و ارضا ميشوند

*****

خستگی يعنی من..
شايد بايد رفت!

*****

برای اينکه يه نفر خوشبخت بشه آدمای زيادی بايد کمک کنن
ولی برای بوجود اومدن يه آدم بدبخت دو نفر کافيه...

*****

 حس خوبيه آدم بدونه هيچي نيست و هيشکی بهش حسودی نميکنه!

*****

زنگ تفريح خدا انتخاب مرده بعدی از لای آدمهاست
وقتی دارند آخری را می تپانند توی خاک

*****

...همه از مرگ ميترسند
و من از زندگی سمج خودم...!

*****

دلم میخواد بدونم
چند نفر از ما خودمونيم
و نه آرزوهای پدر مادرامون..!؟

....

   .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

من تو او

من درس مي خوانم

تو درس مي خواني

او سر چهار راه آدامس مي فروشد

من شام مي خورم

تو رستوران مي روي

او گرسنه است

من به ييلاق مي روم

تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد

او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند

من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم

تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري

او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند

من پدرم را دوست دارم

تو مادرت را دوست مي داري

او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند

پدر من مادرم را دوست دارد

پدر تو به مادرت عشق مي ورزد

او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند

....

.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

من محكوم به شكنجه ای مضاعف ام :

 

اين چنين زيستن ،

 

و اين چنين

 

            در ميان شما زيستن

 

                                  با شما زيستن

 

كه ديري دوستارتان بوده ام.

ا.بامداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست بلکه .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

 

گفتم: ميدونی چيه؟ من و تو هيچيمون مثل هم نيست... تو تشنه وصالی و من دلبسته فراغ... من و تو مثل افراط و تفريط روزگاريم... کی بود می‌گفت؟ وقتی چند روزه آب نخوردی بهتره زياد آب بخوری... اونی که به آب ميرسه ديگه به فکر بعدش نيست... فقط ميخواد زياد آب بخوره... زيادِ زياد... اونقدر كه جا داره... ولي.... وقتي كه آب تموم شد دوباره شروع ميكنه به لَه لَه (يا شايدم لَح لَح!!!) زدن... اونوقته كه ميگه ايندفعه اگه يه كوزه پيدا كنم ديگه همه‌شو نمي‌خورم...
چقدر بدبختن اونايي كه دنبال كوزه ميگردن... ميگن طرف اونقدر خوش شانسه كه لب چشمه ميره، چشمه خشك ميشه... آره.... نسيم ميگفت: عشق تو وجود آدماست... فرقي نمي‌كنه كه طرف چي باشه... مهم اينه كه من عاشقم و اين عشق رو هر دفعه به يه نفر عرضه مي‌كنم... ليلا مي‌گفت: رضا كه از من بريد و رفت عاشق اون ..... شد منم از لجش رفتم عاشق دوستش، حميد شدم... چي دارم ميگم؟ بازم سر درد اومده سراغم.... امشب هوس كردم مسافر كشي كنم... جلوي هر كي كه نگه ميداشتم سوار نمي‌شد ...
ميگفت: «خيلي ممنون ... مزاحم نمي‌شم... متشكرم...» بنده خداها فكر ميكردن كه من دلم به حال اونا سوخته كه .....
                .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
آينده دنياي کامپيوتر و اينترنت به احتمال ۴۸٪!!! 
 ۱- سيستم‌عامل «windows 2000» به «شبابيک ۱۴۲۱» تغيير نام داده می‌شود.
(توضيح اينکه شبابيک به معني پنجره‌ها و ۱۴۲۱ سال قمري معادل ۲۰۰۰ است)
 ۲- با نصب نرم‌افزارهاي جديد کليه رايانه‌ها در ساعات ملکوتي اذان براي اداي فريضه نماز به مدت ۳۰ دقيقه به طور خودکار shutdown می‌شوند و هرگونه تلاشي براي جلوگيري از خاموش شدن رايانه به انفجار آن و تخريب ساختمان‌هاي اطراف منجر خواهد شد.
 ۳- نصب پيامبر (messenger سابق) روي رايانه‌ها بايد با اجازه وزارت ارشاد باشد.
 ۴- پيامبر شما  علاوه بر send to all بايد از گزينه send to all muslims نيز  برخوردار باشد.
 ۵- اگر دو جنس مخالف قصد چت داشته باشند بايد ابتدا صيغه جاري شود. 
 ۶- اگر دو جنس حتي موافق هم باشند باز جاري کردن صيغه احتياط واجب است چون امکان دارد طرف مقابل asl دروغکي داده باشد و خود را جنس موافق شما جا زده باشد.
 ۷- استفاده از بعضي smiley (شکلک)هاي ياهو گناه کبيره است و حکم آن مانند اين است که انسان گوشت برادر خود را بخورد. احتياط مستحب آن است که اصلاً از اين شکلکها استفاده نشود.
 ۸- بجاي گفتن hi بايد از عبارت soavrvb استفاده شود که همان مختصر شده عبارت salam_on_alaikom_va_rahmatollahe_va_barakato است.
۹ - در بيان سرعت انتقال خطوط بجاي بيت از «بِيت»، بجاي کيلوبيت از «اهل بيت» و بجاي مگابيت از «اهل بيت عصمت و طهارت» استفاده شود.
....
        ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 

شبی مهتابی

چه فرق میکند غیر مهتابی

لباسهایم را در ساحل جا  گذاشتم

و دریا را بهتر از ساحل یافتم وشنا  کردم

همانگونه که برایم لذت بخش ترین بوده ورفتم

به آنسوی افق,به سوی ساحلی که نخواهم دید

و میدانم که هرگز بدانجا نخواهم رسید

و میروم تا آنجا که دیگر دستها و پاها را توانی نباشد

حتی برای بازگشت به ساحلی که جامه ام آنجاست

و خود را رها کردم,تا به اعماق روم

و تلاش کردم

با تمام توانی که برایم مانده تلاش کردم

که فریادی نکنم

آری اینگونه دریا را برای سرای ابدی خویش برگزیدم

ای کاش مرا توانی بود,حتی برای تحقق رویای مرگم

مثل هیچکس 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
این روزها دایره زندگی ام چنین میگردد:

حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

تاریکی  آغشته به رویاهای خیال انگیز

رویاهای غرق شده در کابوس خواب

کابوس آینده در نهایت اندوه

حضور اندوه در معنای زندگی

زندگی در تمامی ناامیدی

ناامیدی مفرط در ابتدای حرکت به سوی هدف

هدفهای پوچ در دایره اندیشه

فوران اندیشه های سیاه در گیجی عقل

تفکر معیوب عقل در گیرو دار احساس

آغاز جنبش نامحسوس احساس در قلبی مرده

مرگ قلب در افسوس های گذشته

انفجار افسوس های گذشته و آینده در حال

مرگ حال در حرکت های بی دلیل

حرکتی آسوده در ماورای تاریکی

جسد( میثم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
امروز هم گذشت

      بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی

      بی آنکه بدانم چرا زنده ام

      بی آنکه عقل مرا یاری دهد

امروز هم گذشت

      با تمامی ناامیدیهایش

      با تمامی چراهای بی دلیل

      با تمامی غصه های نابجا

امروز هم گذشت

      و من هنوز چیزی از زندگی نمیخواهم

      و من هنوز چشمانم به در خیره مانده

      و من هنوز بوی تعفن نگرفته ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
سلام به همه اونایی که راحتترن  اینجا به من سر بزنن !!!  

 سعی کنید که  گاه و بیگاه بهم سر بزنید و اگه مطلب و يا نظري دارین برام بفرستید تا به اسم خودتون استفاده کنم .

سياسي ( براي ايران - اين پرنده پر در خون ) * عاطفي  و درد دلاتون و ...... ميتونه موضوع مطالب شما باشه . البته اگر بخوايد مطالب سياسي شما به اسم خودم استفاده ميشه تا نگراني و دردسري براي شما بوجود نياد . 

دوستاني كه خودشون وبلاگ دارن منو مديون راهنماييهاي خودشون و سخاوتشون در استفاده از مطالب جالبشون ( البته با ذكر مرجع ) ميكنن و امیدوارم اگر اشتباه یا مورد خاصی دیدن بهم گوشزد کنن !!!

جای شما خالیه و منتظرتون هستم !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط نیما(nH) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!!
برای برخاستن جان میکنم
بیهوده است
از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم
بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم


پیوندهای روزانه
یار دبستانی من
دوباره می سازمت وطن
جان دهم اما نمیرد خاک من
خیابان خوابها
تست سلامت فلسفی
جاویدان من
تصور کن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست )
دل نوشته ها
پیوندها
ته بن بست روبرو ( شعبه 2 همين وبلاگ )
صادق هدایت
صدای خشم و عشق ( داریوش )
سایت رسمی داریوش
داریوش اوج صدا ( اشعار )
مسافر سرزمين هيچكس
بادبزن دلم
تو را من چشم در راهم
داریوش کبیر
آرش كمانگير
نوشته های یک مرد ناشناس
بغض مبهم
برهوت سرد آرزوها
درفش
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم
برف مي بارد هنوز ...
تنهاتر از سکوت
زمهرير
چاي تلخ
چهل دروغ
با حسي به سرخي خون ايستاده ام
يه بوته تمشک تنها
دستنوشته هاي يك پسر در حال كما
sad - girl
ديوونه خونه
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین
وبلاگ ميثم قهوه چيان
باورهای خیس یک مرده
شبح

 RSS

POWERED BY
nH