![]() |
![]() |
|
| حرکتی آسوده در ماورای تاریکی |
|
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
راستی کاش کسی تنهایی بی نورمونو چراغونی میکرد ... کاش !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
ما ايرانی ها ؛ مردمی هستيم که شديدا دچار توهم هستيم . و اين توهم - متاسفانه - در همه عرصه های زندگی ما ؛ از عرصه های سياسی و اجتماعی بگير تا قلمروی فرهنگی و تاريخی مان ؛ سايه گسترده است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
![]() ديشب نصفه هاش بود که تنم خيس از عرق پريدم از خواب نفس نفس می زدم مث دل گنجشکی که پريده از قفس فکر می کنم باز خواب ديده بودم خواب ديدم ميون يه جنگل می دويدم که درختاش ريشه تو آسمان داشتن و شاخه هاشون فرو رفته بود تو دل زمين می دويدم که به خدا بگم نکنه خوابش برده و زمين زير و رو شده خدا اگه يه لحظه حواسش بپره از دور و برش ، به نظرم همه چيز زير و رو بشه تو ذهنم اومد اگه خدا حواسش پرت بشه و لطافت بارونو بگيره تن آدم زير قطره هاش سوراخ می شه خيس از خواب پريدم غلت زدم رو سينه و خوابيدم کف زمين دستمو باز کردم . گوشمو چسبوندم به سينه ش به سينه زمين که خودش يه بار به من گفت دلش زير اتاق من می زنه تالاپ ، تولوپ ... يه بار زمين به من گفت عاشقه عاشق ماه شده بود بيچاره ، دلش کوچیک بود و داغ شب ها به همين خاطر دلش تند می زد و داغ تر و ماه بی خيال با ستاره ها چشمک بازی می کرد و صورتشو می ماليد به لطافت ابرها ... تا صبح جير جيرک ترونه می خوند از زشتی معشوقش جيرجيرک ها و سوسک ها ، چيزی که چشم آدما زشت می بينه به نظرشون خوشگل ترن از همه چيزا سوسک دنبال جفتی می گرده که سياه تر و بدبوتر باشه ، پشمالو تر و گنده تر باشه سوسکا حالشون از پروانه ها به هم می خوره من فکر می کنم هر موجودی به اندازه خودش می فهمه از زندگی آدم هم می تونه مثل سوسک بنازه به زشتی های معشوقش که فکر می کنه خوشگلی همينه آدم تا نفهمه آدمه آدم نمی شه انگار مگسا هم دل کوچیکی دارن فکر می کنم اندازه کله يه مورچه مگسا پرواز می کنن مث کبوترا و عقابا مگسا عاشق می شن و بی پروا عشق بازی می کنن مثل اسبا و شيرا مگسا زمستونا می خوابن مث خرسای قطبی مگسا آلودگی ها رو دوست دارن و مزاحمن مث آدما آدما می گن از چيزای آلوده بدشون میاد آدما از چيزای مزاحم هم بدشون میاد آدما از چيزايی که شبيه خودشونه بدشون میاد مگس داره به زندگیشو و تخمايی که تو شکمش داره فکر می کنه مگس داره خودشو از آلودگیاش پاک می کنه مگس داره نفس می کشه و از زندگیش لذت می بره شترررررق ... - کشتمش دو قطره خون به جا می مونه از دلی اندازه کله مورچه مگس می ميره و انگار هيچ اتفاق مهمی نمی افته و زندگی تو مدار صفر درجه ش می چرخه ! بعضی آدما شبيه مگسن منتها هيچوقت پرواز نمی کنن از عشق بازی هم چيزی حاليشون نمی شه و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارن فقط مزاحمن و با نبودنشون ، هيچ اتفاق مهمی نمی افته و حتی زندگی راحت تر روی مدار صفر درجه ش می چرخه فقط بدیش اينه که هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدما نيست ... امروز صبح مادر بزرگ از تو قاب عکسش بلند شد رفت لب سماور از پشت نگاش می کردم مث بچه هایی که گردنشونو کج میگیرن مادر بزرگ سياه سفيد بود ماگ چاقم شکمشو فرو داد توی دلش ، کمرش که باريک شد غل خورد تو دست مهربون مادر بزرگ يه استکان چای داغ با دو حبه قند پيش روم بود و مادر بزرگ رفته بود توی قابش و داشت زير لب دعا می کرد . پدر بزرگ از توی قاب عکسش چپ چپ نگاه می کرد و دلش سيگار می خواست دلم می خواست هردوشون رنگی بودند و بدون قاب عکس ... پابرهنه روی سنگ فرش باران خورده کف حياط راه رفتن خيلی خوبه کف پای آدم بايد نفس بکشه از توی کيسه رفتن خسته می شه طفلک گاهی فکر می کنم انگشت کوچیک پام يک بچه کوچیکه که دلش می خواد انگشت شصت پامو بمکه خواستم بدمش نشد بيچاره همه چيزهای کوچیک که دلشون چيزای بزرگ می خواد مثل دل من امروز کشف کردم رسيدن به دلخواه سخت است حتی اگر چهار انگشت باشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
داشتم تو دريای افکارم غوطه می خوردم بعد از ظهر آبش یه کمی سرد بود شنا هم که بلد نبودم خدا رو شکر که عمقش زیاد نبود صدای در که اومد هم خیس بودم وهم لخت کسی داشت به در می کوبید بیرون هنوز بارون میبارید نگام افتاد به جسد بو گرفته چتر از پنجره داد زدم - ها ؟ کلمات پيچ در پيچ خورده و نامفهوم در حنجره ام گير کرده باز
من حس می کنم در مغز هر آدمی یه جايی وجود داره که احساساتش رو تبديل به واژه می کنه
اين جای مغز من مشکل داره انگار
مثه گير کردن خر می مونه تو گل
تازه خر که تو گل می مونه عرعر می کنه اما من فقط گفتم : - ها ؟
خاک بر سرم
صدای کوبيده شدن بر در قطع شد
صدایی به گوشم رسید که : - کسی خانه نيست انگار ؟
صدا مثل نوازشی بود که رو سری کشيده میشه
من مثه یه تصور مبهم از تمام تنهایی ها گنگ بودم - مهمون نمی خواید ؟ دست پاچه و کودکانه وار پریدم پای پنجره - چرا به خدا می خوام خب .
مهمون خوبه
دستانم عجول تر از من چسبيد به در
در قفل بود
گفتم :
- کليد نداری تو ؟
صدای خنده میومد .
با سر کوبيدم به قفل .
کوبيدن خوبه ، فقط کمی درد داره
قفل ، زبونه تو کامش کشيده و دهن واز نمی کنه !
- باز نمی کنيد ؟
سرم خيس بود از رنگ قرمز
گفتم:
- می شه من در بزنم ، شما باز کنيد ؟
و کوبيدم به در مث ديوونه ها
تق تق تق
صدای خنده میومد
نه ، می رفت
صدای خنده انگار دور میشد
بوی چتر مرده میومد
و بوی بارون خيس خورده
روی سينه ام چيزی تکان می خورد
نگاه کردم ديدم کليد پدر سوخته خودشو از گردنم دار زده
آخرين نفس هاش بود
کندمش از ريسمان
انداختمش تو کام قفل
صدايی آمد قييژژژژ وار
در واز شد
سرمو مث جوجه ای که از تخم سر بدر می کنه از در بدر کردم
بیرون بارون می باريد
اون دورها نقطه ای می خنديد ... شايد هم گريه می کرد !
کوچه چپ چپ نگام کرد
دير اومدن خيلی بده
مث زود مردن می مونه
درو بستم
بيرون بارون می باريد
و من چترم مرده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
و شنيدم كه در گوش هم نجوا دارند كه:او ديوانه است... ديگري گفت : تو ما را به غرب زدگي و عرب زدگي محكوم میکني و ما تو را به باستان زدگي محكوم خواهيم كرد... با خود نشسته ام و فكر خاك مرا دمي به حال خود وا نمي گذارد خاك من ، اين سرزمين اهورائي پر از گوهر است كه امروز يادشان از ما درخواست ميراث داري دارند خاك من به معناي وسيع كلمه عشق است اسطوره..... تاريخ.... از كدامين افتخار خاك پاك آريائيم بنويسم كه قلم كم مي آورد و چشم گریان مي شود؟... فردوسي اش سي سال رنج كشيد و شهنامه سرود تا سندي باشد بر موجوديت فرهنگ ملي و استقلال و هويت ما.... بابكش ، خرمدين بود و سالها در برابر تازيان ايستاد تا تنها به آنان بياموزد ايراني كيست.... فريدونش نيك مرد روزگار بود... پيامبر خاك من خردمندترين آفريده ي اهورا مزدا ، اشو زرتشت است هنگامي كه او امد ، جهل رفت و خرد جايگزين شد نيك منشش ، شاهي كوروش نام بود كه ايران را گسترد و آدميت را تبليغ كرد و نواي آزادي و حقوق بشر را در آسمان تاريخ طنين انداز كرد سرزمين ابومسلم و يعقوب ليث و اريو برزن .... بگويم يا كافيست كه چون من ديوانه شويد؟.... من بر خاك سرزمينم سجده مي برم ، و در برابر تمام ميراث گذارانش ، اسطوره هاش و اديبانش زانو مي زنم آري منم يك آريايي دلم سرشار از عشق به وطن اسطوره هايش ميراث گذاران و ميراث هايش آري من ديوانه ام و اين ديوانگي را مي پرستم آنان كه نمي دانند مام وطن چيست بگذار عاقل بنمايند و مرا ديوانه خطاب كنند براي من افتخار است كه ديوانه ي سرزمينم باشم ميهنم را دوست دارم پس باز بگوييد كه من ديوانه شده ام.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
بذار آسمان رو سرم آوار بشه آرزوهامو به باد خزان بسپره ، دلمو بشکنه و پامو زنجیر کنه ... ولی بازم اونه که شکست خورده ، من سهممو از دنیا میگیرم . میگن :" خواستن توانستن است" ... میگن:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است". اما من خواسته ام و نتوانسته ام نخواد برخیزه و بایسته؟ بازم میگم: " من از سلاله ی درختانم ، تنفس هوای مانده ملولم می کند ... پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ." من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند چقد اين روزا تنهام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
من روحم را حبس نکرده ام. به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم ! من گاهی اوقات خدا را در آغوش می کشم. خدا زياد هم بزرگ نيست چون در آغوش من جا مي شود، شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است. خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرزهاي مقطعي مي شوم . تب مي کنم و هذيان مي گويم. خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند. مي دانم زياد مهمان نخواهم بود. اینبار شیطان در آغوشم جای میگیرد . به جرئت و ایستادگی اش مینگرم. او می اندیشید که ذاتش ( که از آتش پاک و بی دود است ) از یک مشت لجن متعفن برتر است. و در پای این عقیده تا مطرود شدن ایستاد! شیطان را درود! انگشت حیرت به دهان، عصیان او را مینگرم که در تمام ملکوت بی همتاست! درمیان اینهمه ملائکی که گوسپند وار، مطیع و رامند ، شورش او کاری بس بزرگ مینماید... مگر او از جنس این ملائک نبود ؟شیطان را درود! شیطان را درود که نه چون این " شیطان های معصوم " ترسو و بزدل که حتی عرضه گناه کردن را هم ندارند و پشت نقاب خدایی پناه گرفته اند میماند و نه چون بره ای مطیع ، بی فکر و بی انتخاب، مقلد بی چون و چرای این معصومان پست است! شیطان را درود! که به من آموخت ایستادگی را، انتخاب را، سر خم نکردن در برابر هر آنچه را صحیح نمی پندارم.... ، عصیان را ، اراده را..... " آدم بودن"...... چه میگویم؟ آدم " شدن " را... زمان مي گذرد. همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم. باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم . من برای کوچکترین تصمیم گیریها باید قدم بزنم. مدتی هست که خیلی فکرم مشغوله. از اینکه چیزی مینویسم احساس بدی بهم دست میده. من روح خودمو معتاد به زنده بودن کرده ام و از این بابت متاسفم. و بیشتر از این تاسف میخورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگدمال کردم. من اين روزها مدام هذيان مي گويم آسمان براي من بنفش است . بايد کمي قدم بزنم ...... ( بخشی از این مطلب از وبلاگ شیطانهای معصوم برگرفته شده است ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
دلم این روزها برای یک ذره اش لک میزند برای لبخندی که خلوصش به اعماق وجودت راه می یابد و گرد غم را از دل می زداید برای دستی که به گرمی دستت را بفشارد برای آغوشی که سخاوتمندانه برای تنها لحظاتی پذیرای پیکری خسته و آزرده باشد و برای چشمانی که خیره نمیشوند و نگاهی که آرامش میبخشد و گاهی از روی خلوص، شاید به زیر انداخته میشود برای دوستی که حقیقتا دوستت بدارد تنهایت نگذارد و اگر رفتی به دنبالت بیاید برای دوستی که قدر رفاقت را بداند و تو را به هیچ کس دیگری ترجیح ندهد و برای دوستی که تو برای او و او برای تو تا همیشه کافی باشید تا همیشه آه گفتی از دوستی دوستی این روزها به گوهری کمیاب میماند آنقدر کمیاب که دست نیافتنی می یابیش حقیقتا دست نیافتنی دوستی خود یک گوهر است اما انگار که ارزش خود را بعد از سالها یافته باشد همانند دوستی که چون فکر میکند تو دیگر آنطور که شایسته اوست رفتار نمیکنی، قهر میکند، او هم برای اینکه میان این انسانها ارزش وجودش پایمال نشود رفته است از میان انسانها رفته است اما هستند همیشه افرادی که واله و سرگردان چیزهای کمیابِ دست نیافتنی میشوند دلم تنگ است دلم تنگ است برای نگاهی که تو را آنطور که هستی ببیند نگاهی که عادلانه بنگرد برای شعوری که درست قضاوت کند و برای ادراکی که اجازه بدهد گاهی برای خودت باشی گاهی به درون خودت بروی وشاید گاهی از هر کس و هر چیز متنفر باشی و گاهی بدون قید دوست داشته باشی و این دوست داشتن را به همه دنیا حتی به یک سنگ حتی به یک برگ ابراز کنی دلم برای کودکیم تنگ است دلم برای بازی های کودکانه تنگ است قایم موشک ، دزد و پلیس ، استپ هوا... دلم برای مدرسه تنگ است برای رفاقتهای مدرسه ای تنگ است برای زنگ آخر ، زنگ ورزش ، زنگ تفریح برای امتحانات ثلث آخر ، معلم علوم ، مبصر کلاس برای بدها... خوبها... تخته سیاه گچ بازی ، اخم ناظم ساندویج نون و پنیرو خیار دلم برای همه اینها تنگ است دلم تنگ میشود دلم سرد میشود دلم تاریک میشود چرا وقتی بزرگ میشویم دلمان کوچکتر میشود چرا زود همه چیز از یادمان میرود چرا مادر وپدر ها اینقدر زود پیر میشوند آخر چرا چرا به هر چه دل میبندی خودش را برایت لوس میکند میرود پنهان میشود دست نیافتنی میشود آری تازه میفهم بعد از چند وقت تازه میفهمم که چرا لبخند پسرک فال فروش که در یک چهار راه از گرما سياه مي شود اينقدر به دلم مینشیند تازه میفهمم باورم نمیشود باورم نمیشود که گاهی از خودم سوال میکردم چرا ؟ انگار برایم غریبی میکند یک سلام گرم یک لبخند دلنشین انگار برایم غریبی میکند... دلم میگیرد از این انسانها از اینکه حاضرند همه چیز را با هیچ چیز عوض کنند از اینکه زود فراموش میکنند که چه بود که چه بودند که چه هستند از اینکه به حرفهای من میخندند از اینکه برایشان عجیب است کسی احساساتی را که گاهی به لطافت برگ و پاکی باران است بیان میکند از اینکه برایشان سخت است به هم عشق بورزند از اینکه گاهی برایشان خندیدن سخت میشود از اینکه همه چیز را در ظواهر معنی میکنند بیزار میشوم بیزار میشوم از انسانهائی که به راحتی دروغ میگویند از انسانهائی که کلامشان بوی دوستی میدهد اما در سر نقشه نابودیت را میشکند از انسانهائی که همه چیز را برای خود میخواهند از انسانهائی که همه چیز را ، همه کس را حق مسلم خود میدانند از انسانهائی که دل میبازند و زود فراموش میکنند از خودم بیزار میشوم از خودم بیزار میشوم که چرا مدت هاست میخواهم یک کلام ساده را برای عزیزترین انسانهای زندگیم به زبان بیاورم اما نمیتوانم "مادر دوستت دارم" "پدر همه چیز من تو هستی" از خودم بیزار میشوم از خودم بیزار میشوم مرا عهدیست با جانان ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
دلم از دست بعضي آدمهاي زندگيم خيلي گرفته ، کاش مي فهميدند چقدر دلم آتش مي گيرد از حرفهايشان ، کارهاشان ...... يک وقتهايي حتي از خودم هم خسته مي شوم ، هميشه مي گويم درست مي شود، هميشه مي گويم صبر داشته باش ، اندکي صبر سحر نزديک است ........... و اکنون خودم از شما مي پرسم اي مهربانان ، سحر کجاست ؟ مي دانم ، خوب مي دانم لحظاتي که نزديک سحريم خيلي کند و آرام مي گذرند ، اما انگار زمان اينجا متوقف شده ....... مي گذرد اما شرايط سخت تر مي شود . اصلا نمي دانم چگونه است که تا احساس مي کني روال زندگيت دارد مي افتد در راه هموار ناگهان اتفاقي مي افتد و همه چيز را برهم مي زند ...... چقدر اين روزها تنهايم ، روزگار غريبيست نازنين . گاهي دلم مي خواست من هم مي توانستم مثل همه آدمهايي شوم که شکستن دل ديگري برايشان به راحتي آب خوردن است ........ چگونه است که مي توانند تنها خود و موقعيت و منفعت خود را ببينند و ديگر هیچ ..... آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران ! جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف ! مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است ! انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند. که مرا از خود برهاند به انتظار چه کسی و چه چیزی و چه اتفاقی ؟ پرپر زدنهای مرا ببین ... خداوندا به تو پناه می برم ... با تمام نا چیزی و بی چیزیم امروز به تو پناه می برم ... خدای آفریننده من ، تو خود مرا به اینجا فرستاده ای پس خودت راه زندگی را بر من بنمای .... خدایا ببین که به ابتذال روزهای تو چگونه گرفتار آمده ام که مرا ریشخند بندگانت کرده ای.... راهی برای تو نیست جز هدایت من .... باید مرا هدایت کنی ... دیگر خسته ام از ملعبه کودکان به ظاهر زیرکت ... خدایا مرا با همان " بخشندگی و مهربانیت " که در موردت میگویند فرا بگیر... خدایا ، من از تمام قرآنت تنها کلمه ای که درک کردم این بود " که تو بخشنده و مهربانی " حالا نشانم بده ... این خدای بخشنده مهربان کجاست ؟؟؟؟ چرا من نمیبینمت ؟؟؟ تو مرا ببین . اینجا . تنها . مثل همیشه . تنها تر از همیشه . زمین خورده تر از تمام دفعات قبل .... دل کنده از کمک بندگانت . که اگر باری ننهند باری هم کم نمی کنند ... اینبار مرا از شر بنده هایت دور کن . واسطه نمی خواهم . بشنو ، دیگر واسطه نمی خواهم.
احساسم این است که تا انتهای زندگی من راه کوتاهی بیش نیست . مرا هدایت کن و آنگاه بازگردان . تو را به هیچ ندارم قسمت بدهم . آخر بگو پس تو کجایی؟؟؟ براستی تو کجایی که من نمی توانم ببینمت .
نه زندگی می خواهم نه پول نه همسر نه مقام و نه هیچ چیز دیگر . من راه زندگی را می خواهم. مهربان نیستی اگر بر من نبخشی .... اگر بر من نبخشی مهربان نیستی .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
نه شکنجه گر مرا ترساند، نه آخرين سقوط بدن، نه لوله تفنگ های مرگ، و نه سايه های روی ديوار. نه شب، هنگامی که روی زمين آخرين ستاره کم نور درد جای دارد، اما آن چه مرا به هراس می افکند، سهل انگاری کورکورانه مردم سنگدل بی رحم است... روزهاست كه دلم به نوشتن نمیرود ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است.خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن . روسپیگری در اثر فقر، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! انرژی هستهای از نان شب واجب تر نیست . در کوچههای خلوت و ساکت، وقتی خورشید دامنش را روی بامهای قدیمی پهن میکند، نزدیک به نیمهی روز پسران جوانی را میبینی، تکیه داده به دیوار. آنها که تا چند سال پیش در رویاهای روزمرهی خود آرزوی بهترین زندگی را داشتند و دلشان میخواست با سخت کوشی نانآور زندگی سادهی خود باشند، اینروزها کارشان حمل و نقل حشیش و قرصهای اکس و تریاک است. گرچه نفس میکشند اما با هر تقلایی بیشتر در این باتلاق فرو میروند. بیکاری و اعتیاد، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! من انرژی هستهای نمیخواهم . میدان ونک را که رد کنی، به بالای تهران سری بزنی، برجهایی را خواهی دید که باورت نمیشود در ایران هستی. اگر سری به دریاکنار و خزرشهر و خانهدریا بزنی، ویلاهایی خواهی دید که باورت نمیشود مردمانی با این ثروت در ایران زندگی میکنند. جوانان همین خانهها، غرق در مد و هوس و مدل ماشینهایشان گویا در اروپا زندگی میکنند. آنها نه مزهی اشکهایشان را میدانند، نه طعم گس روزهای بیخاطره را. اختلاف طبقاتی، هدیهای دروغین و تاریک بود. نه ! انرژی هستهای درمان دردهای اجتماعی نیست . هنوز فریادهای بمیها در آسمان بود که لرستان لرزید. چند روزی از نوروز نمیگذشت. اینبار اما بایکوت خبری این زلزله، مردم ما را در بیخبری حاکمان شریک کرد. آنها دیگر نمیخواستند مردم یاد فریادهای سودای جان هموطنانشان بیافتند. کمکی هم درخواست نشد، چراکه سابقهی به یغما رفتن کمکهای مردمی به بم، آنها را بدسابقه کرده بود. مردم سادهدل لرستان، فریاد زدند، گریستند، از غم بیخانمانی بیهوش شدند؛ اما حتی کسی اشکی برایشان نریخت. دروغگویی و فساد اداری هدیهای دروغین و تاریک است. نه ! برای این مردم انرژی هستهای واجب ترین حق مسلم نیست . اگر بخواهم بنویسم از غمی که در دلهاست در این مرزهای گربهای شکل، کلمات شرمسار گناهی می شوند که حاکمان ما به آن معترف نیستند و با غروری چون دونکیشوت به سوی تباهی میرانند. اگر بخواهم از فرار جوانان جویای نام و کار به کشورهای دیگر بنویسم ، اگر بخواهم از سقوط ارزش پول ملی بنویسم، اگر بخواهم از خجل شدن صفت ایرانی بودن بنویسم، اگر بخواهم از زندانها و آزادی بنویسم در کشوری که قرنهاست که مردمانش با وعده و آرزوی فردایی بهتر به زندگی رخوتزا و کسلکنندهشان عادت کردهاند، کلمه تاب به صف شدن در جملههای غمگین را ندارد. پس بهتر است سکوت کرد و بغض را در دل خالی کرد و این دنکیشوتهای سرمست را گفت: نه ! من انرژی هستهای نمیخواهم. از نظر من ، ما آزادی و رفاه و دوستی و امید و اقتدار پارسی میخواهیم. راستش را بخواهید کیک زرد اصلا به کارمان نمیآید، ما عشق و سربلندی نام ایران و غرور میخواهیم. همین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
به این فکر کنم که میشه زير آب گريه کرد یا نه !؟ به اینکه زنگ تفريح خدا باید انتخاب مرده بعدی از لای آدما باشه وقتی دارن آخری رو می تپونن توی خاک . هرچند که روزهای بارانی احتمالا گیج میشه و یادش میره که کی رفت زیر کدوم چتر ؟ به این فکر کنم که کدومو ترجيح ميدادم !؟ ديوونه باشم ولی تو تيمارستان نباشم يا ديوونه نباشم ولی تو تیمارستان باشم !؟ به اینکه اگه زمين صاف بود حتما ميرفتم . به خداوندی خدا قسم که تا آخرش ميرفتم... اما حيف که گرده و هر چقدرم برم نهايتش اينه که ميرسم جايی که الان هستم... آخه هیچی سخت تر از این نیست که هر روز چیزایی رو ببینی که روحتو با تمام وجود گاز بگیره ، اونوقت حتی نتونی روح بیچارتو از لای دندوناشون بیرون بکشی..! به اين فکر کنم که اگه ما قبل از تولد ميدونستيم دنيا اين شکليه چند نفرمون قبول ميکردن که به دنيا بيان..! به اینکه عجب اراده ای دارن اين چاقاله بادوم فروشا ... آخه اگه من بودم تا دونه آخرشو ميخوردم و بدبخت ميشدم! به اینکه ترجيح ميدم فردا بميرم يا برای هميشه زندگی کنم !؟ به این فکر کنم که وقتی برف به اون سفيدی تو چند ساعت اونجور کثيف ميشه ديگه از من چه انتظاری هست؟گاهی یه کارایی میکنم که اگه وجدان داشتم بدجوری عذابم ميداد ... اما خوبيش اينه که حداقل ميدونم هیچ کس دیگه ای هم عذاب نميکشه...شرمندگيم وقتی زیاد ميشه که ياد کارايی می افتم که برای تولدم کردن . اما کاش یکی بهم قول میداد برام کارتهای لاتاری هديه میده . اميد ، بهترين هديه تولدیه که هيچوقت نگرفتم.به این نتیجه میرسم که من لياقت هيچيو ندارم... اما چه حس خوبيه آدم بدونه هيچي نيست و هيشکی بهش حسودی نميکنه! به این نتیجه میرسم که بهترين تصميمای من تصميمای غلطمن ! دلم میخواست بدونم چند نفر از ما خودمونيم و نه آرزوهای پدر مادرامون..!؟ آخ که دلم تنگ شده واسه ول کردن دست مامان و گم شدن ... این روزا حتی نميتونم برم گم شم... به این فکر کنم که همه میگن هيچوقت پل های پشت سرتو خراب نکن ... اما به نظر من باید يکی از طناباشو برید تا هر کی خواست بیاد پیشت بيفته ته دره! خوب که فکر کنی ميبينی تنهايی از همه چی بهتره... ــ عزيزم تو تازگيا يه کم چاق به نظر ميرسی ، يه کم به فکر من و خودت... ــ پول می خوام . اصلا مهریه مو بهم بده. اگه نمیدی برو پی کارت . میخوام با پول خانومی کنم ! آخه تعريف من از خانواده خوشبخت خلاصه ميشه تو آدمايی که هر شب تو تلويزيون دارن با اشتها لازانيای تخم مرغی رشد رو ميخورن...البته همه اونجوری که به نظر ميرسن خوشبخت نيستن واسه همین کاش مردم ما اینقدر حسوديشونو بيخودی مصرف نمیکردن! آخ ... حیف ... حیف که آدما هر روز کثيف تر از ديروز میشن ! ... عزيزم سلام ، من بچه ها رو بردم پارک ، غذاتم تو يخچاله ، منشيتم اگه دعوت کردی يه کم زودتر ردش کن بره مثل دفعه قبل پايين پله ها به هم نرسيم ... حوصله دروغاشو ندارم ... ! به من بگو بیوفا، حالا يار که هستی... چشم به یه سوپر افتاد. یه دختر شدیدا تو این دوراهی بزرگ مونده بود که از اون شامپو قرمزا بخره بهتره يا از اون سبزا؟ هرچی فکر میکنم میبینم فرقشو نميفهمم ، کف جفتشون سفيده دیگه ...! از در سوپر که بیرون اومد قوطی خالی "رانی" رو که خورده بود تا فسفر سوزونده شده مغزش برای انتخاب شامپو جبران بشه انداخت جلوی جاروی یه سوپور پیر. هيچوقت نفهميدم چرا تن اين بدبختا لباس نارنجی ميکنن! شايد ميخوان بيشتر تابلو بشن و خجالت بکشن... راستی اگه شانس فقط یکبار در خونه آدما رو میزنه ، پس تکلیف این بیچاره که شبا تو پارک می خوابه چیه ؟ دلم براش میسوزه . به نظر مياد من از محنت ديگران بی غمم. اما اونی که مسئولشه چی ؟ وقتی فکرشو ميکنم روز ظهور امام زمان چه خواهند کرد اين آخوندها ، تمام وجودم از انتظار فرج لبريز ميشه..! بعدش از خواب بیدار شدم ! از فکرای مربوط به زندگیم خسته شدم ! دیگه دلم نمیخواد به چیزیش فکر کنم ! دلم می خواد به حیوونا فکر کنم !به اینکه تا حالا چندتا سوسمار به اون پرنده کوچيکا که ميان لای دندوناشونو تميز ميکنن خيانت کرده...!؟ به اینکه باید اختاپوسا خيلی باهوشتر از دلفينا باشن چون تمام وقتایی که دلفینا دارن واسه مردم شکلک در میارن اختاپوسا یه گوشه تاریک اقیانوس نشستن و دارن فکر میکنن به اینکه اگه يک لاک پشت بدون لاک رو در نظر بگيرم این لاک پشت بی خونمون محسوب میشه یا لخت ؟ به اینکه لاشخورا چون جسد بقيه رو خوردن زشت شدن یا چون زشت بودن و هیچکس بهشون غذا نداده رفتن جسد بقیه رو خوردن ؟ تو ذهنم یاد حضرت نوح افتادم و ازش پرسیدم : نوح جونم ، میشه برام توضیح بدی مورچه ها رو کجا گذاشته بودی که زیر دست و پا له نشدن یا اون يه جفت دارکوب رو چه جوری تو کشتیت نگه داشته بودی!؟ گفتم جفت. یاد ازدواج افتادم. پیش خودم گفتم با کسی ازدواج ميکنم که مثل خودم از ازدواج متنفر باشه !!! باز رفتم تو فکر زندگی ! بسه دیگه ! وبلاگ اگر به درد خرج کردن فکرای جفنگ و دسته دوم آدم نخوره ، به چه دردی ميخوره پس!؟ با تشکر از وبلاگ "هذیانهای یک دیوانه" که ایده نوشتن این پست رو مدیونش هستم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
![]() اين روزها زمان رو تو اتاقم متوقف کردم ، کتابهاي بی معنی و نهیلیستی مي خونم و ساعتها به پوچی آدمای به پوچ رسیده توي کتاب فکر مي کنم . شب که ميشه دلم میخواد شمع روشن کنم و خيره مثل يه ديوونه ، نه ، مثل يه پروانه که عطش سوختن رو داره ، تا آخرين قطره به ياد همون پروانه نگاهش کنم و بگم کاش ميشد منم بسوزم. براي انسانهاي تهي از عشق غصه مي خورم . وقتي که بارون مي باره ، براي بارون دلم میسوزه ، ميگم اوخي از آسمونش جدا شده ، آخه من مي فهمم جدائي از اونایی که دور و برتن ولی باهات نیستن يعني چي ، اونم وقتي مجبور باشي ، وقتي آسمون نخوادت . راه که ميرم به در و ديوار مي خورم و درد را مزه مزه مي کنم ، بعد مي گم ببخشيد نديدمتون . روي شيشهء پنجره بارون خورده اتاقم نفس هام رو ها مي کنم و روي بخار سرفه هام فکرو ناراحتیامو حک مي کنم ، بعد با دستم پاکش مي کنم تا يه وقتي بارون نبينه و دلش برام بسوزه و هي گريه کنه و هي گريه کنه ! زمان رو متوقف کردم و لذت مي برم توي رنج اين توقف !!! سرم که درد مي گيره مي کوبمش به ديوار بغل تختم . میگم : هي کوفتي ! بي خيال آدما ، بی خیال زندگی بی خیال عاشقي ، بی خیال آینده و برنامه ریزی . اصلا یه کلوم ، ختم کلوم ، بی خیال همه چی و همه کی و ...!!! عاشقي نون نميشه ، فکر و خیال آب نمي شه ! کي بود مي گفت : واسه فاطي بند تنبون نميشه !!! آهان محکم تر ، انقدر بکوبش به ديوار تا عُق بزني ، هر چي سر درد ِ که ماله دل ِ تنگه اين روزا اگه یه مورچه ببينم که مرده و روی زمين سرد خدا افتاده ، برش ميدارمو چالش مي کنمو براي قلب له شدش زير دست و پاي آدما حمد و قل هوالله مي خونم . یه جونور که از ديوار حياط بالا ميره ، براش دست مي زنم و تشويقش مي کنم ، هي بدو بدو ، آفرين سوسکي ! بعد دمپائي رو بر مي دارمو ....... نه ! دلم نمي ياد بکشمش ( شایدم میترسم ، واسه اون چه فرقی میکنه که دلیل نمردنش کدومه؟ ) تو سر خودم مي زنم ! این روزا دلم می خواد یه مادربزرگ داشتم تا تسبيحشُ بر مي داشتمو هي باهاش دور خدا مي چرخیدم .هي مي چرخیدم ، هي مي چرخیدم ، هي مي چرخیدم تا سرم که گيج رفت خودمو تو بغل خدام بندازمُ براش ناز کنم . نازي ! نازي ! نازي! قلبم که درد مي گيره ، ملافه تختمو چنگ مي زنم ، بعد آروم در گوشش مي خونم : در ازل بست دلم با سرزلفت پيوند تا ابد سر نکشد وز سر پيمان نرود . قلبم که اين روزا سينم براش تنگ شده ديشب که باز دلم میخواست تا صبح خروس خون بيدار باشم ، تهديدم ميکرد و مي گفت : بهت بگما ، حواست باشه ! ببين کی ِ که همين روزا بپرم بيرون ! منم بهش گفتم : بپر بپره بپر ! خودم پرت مي دم ، بپر ! هر جا که ميخواي بپر ! منم با خوت ببر ، بپر ! چند وقت پیش که شمال بودم ، وقتی یه گربه مي يومد پشت پنجره اتاقمُ ميو ميو مي کرد ، براش دست تکون ميدادم و مي گفتم : مرامتُ عشقه لوطي، که تو اين شباي سرد ، تو هم هلاک صداي جيرجيرکها شدي !! گفتم جير جيرک ! چشمامو مي بندم و تو فکر و خیالم صداشُ گوش ميدم ، هم دلم ميگیره ، هم حسوديم ميشه ، چقدر اخلاص تو صداش داره ، چقدر خالصه ، چقدر ناب ِ صداي جيرجيرک . عمو باد که مياد ، يواش به پنجره اتاقم ميزنه ومي گه : خرس گنده،خوابي ؟ منم ميرم پشت پنجره و مي گم نه عمو جون بيدارم . ميگه : در گوشم اسمشونو بگو تا برم به ننه خاتون بگم ، بلکه کاري کرد . مي بوسمشو مي گم : چقدر تو مهربوني عمو باد . نه ممنونم ، آخه اونا اصلاً نمي خوان حرفا مو بفهمن . چه برسه که بشينن پاي حرفاي ننه خاتون . اين چيزا براشون خنده داره عمو باد.اگه بفهمن من میگم با شما حرف میزنم کلی مسخرم می کننو میگن خیر سرت بزرگ شدی . عمو باد دلداريم ميده و دستي به موهام ميکشه، ميگه غصه نخور ، بالا سري حواسش هست . حافظ رو بر ميدارم ، ميگم کاکو شيرازي ببين ، همينايي که با خط خوش شعراتو مينويسن و به در و ديوار خونشون ميخ مي کنن همينايي که تا دلشون مي گيره تفاءل مي زنن ، مي بيني چقدر راحت منکرت ميشن . (زندگي که شعر نيست ) آره خوب شعر نيست ، آخه بعضي از شعرها خيلي فراتر از زندگي هستن ، ف ر ا ت ر به مولانا مي گم : حاجي مي بيني تو رو خدا ، شمس هم شمساي قديم ، ميگه : پسر جان ! مگه يادت رفته چي بهت گفته بودم مکتب تعليم عشاق آتش است . گفتم نه ، يادم نرفته ، آخه ، ما شب و روز اندرون مکتبيم . حاجي مولانا ميخنده و ميگه : خوبه هنوز چند بيتي از ما يادت مونده . دست ميزارم رو قلبم و تعظيم ميکنم و مي گم : شيخا ! ما کوچيک مرامتونيم به مولا . حلاج رو سر دار مي بينم ، براش دست تکون مي دم و مي گم ، عشق یا دیوونگی هم يه جور انالحق گفتنه مگه نه ؟ ميخنده و ميگه : هراست نباشه پسر ، از دار هم نترس از سرزنش ياران هم نترس ، دل ِ پُرتو بزار کف دستت ، صاف شو ، هر وقت تونستي صاف شي و روحت رو از صافي عبور بدي ، اونوقت حکمت خيلي چيزها تو چشمت نور ميشه . ديگه باکي از دار نداری چه برسه به مسخره شدن و کم آوردن و عقب موندن تيکه تيکه هم بشي عشق هست و صفا . میام بهش بگم :آقا منصور حلاج ! تو رفتي بالاي دار و ...... اما از خواب می پرم . زمان هنوز متوقف مونده شمع میسوزه جیرجیرک میخونه مورچه میمیره ......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
خدا را بر سر دو راهي خاطراتم گم مي كنم و نگاه مي كنم كه چشمان چه كسي حريص تر از چشمان من است تا خدا را در آن بجويم. اين يك عمد است. در هر مرد و زني كه جست و جو مي كنم از هيچ خدا و از خدا هيچ را مي بينم. واژه هايي كه در پي مي آيند اصوات خاموش يك بيگناه است كه گناهكارانه التماس چشمهاي شما را خواستار است. تا شايد خدايي را كه در چشمان شما غرق شده دريابد. نمي دانم... واقعا نمي دانم... گرفتار جنوني شده ام كه گاه پنجه بر افكار و خيالم مي كشد و مرا وادار مي كند كه پاي از مسير خود بركشيده و به سوي بيراهه اي روم كه... خدايم... خدايم را به فراموشي سپرده ام.. براي خود خدايي ساخته ام كه از منيت من سرچشمه گرفته... من خود خدايم... نه... من... من ... ديگر ياراي مقابله با اين افكار را ندارم. هرزه گويي هاي اين ذهن آشفته ديگر مجال بودن را از من گرفته و بايد كوله بار خود را بربندم و بر جهاني پاي گذارم كه نه از من است و نه از خداي من... شيطان... شيطان... هر لحظه فشار دست هاي خود را بيشتر مي كند... احساس مي كنم گلويم ديگر ياراي نفس كشيدن را ندارد. افكارم منجمد شده اند. كفر مي گويم...كفر... اگر چه نيست وصالي ولي خوشم به خيالت.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
بوی گنجی می آید!
در آستانه بهار ۸۵ ، آزادی گنجی، بر خانواده اش و دوستدارانش و دوستداران "آزادی بیان" مبارک. ![]() ![]() ۱۶ روز به آزادی گنجی ( ۹ / ۱۲ / ۸۴ ) به استقبال اكبر گنجي برويم. اما در سكوت. ۱۶ روز ديگر گنجي ، پس از ۶ سال حبس آزاد مي شود . براي آزادي او سكوت كنيم و در سكوت جشن بگيريم. خاطرم هست پيش از اين مقامات قضايي گفته بودند كه گنجي پرونده ديگري ندارد و حتي سخنگوي قوه قضاييه گفته بود كه " اگر گنجي پروندهي ديگري دارد كه هنوز رسيدگي نشده در زندان نگهداري نميشود " و آقاي شاهرودي رييس قوه قضاييه گفته بودند: " اگر حقی دارد باید به حقش برسد و به مشکلاتش رسیدگی شود." ![]() اين بار بياييد سكوت كنيم. تا جشن ۶ سال دلتنگي با او را با لب هاي بسته برپا كنيم و فضايي را براي آزادي او فراهم كنيم. برخي از ما نيز در ۶ سال محكوميت او شريك هستيم. او را چنان بر لبه پرتگاه حبس سوق داديم كه باورمان نبود سال هاي سال او را دور از خود و خانواده اش ببينيم. گنجي يك روز نامه نگار است. به پاس اين حرفه و به پاس او ، در سكوت و به دور از جنجال به استقبالش برويم و به انتظار آزادي او بنشينيم. اسفند ، ماه اكبر گنجي است. **************************************************** ۱۵ روز تا آزادی اکبر گتجی ( ۱۰ / ۱۲ / ۸۴ ) زمستانها برف می بارد . برف میبارد و زمین را می پوشاند و همه جا یکدست سفید می شود . زمین چنان یکدست سپید می شود که گوئی هرگز هیچ درختی بر زمین نبوده و هیچ شکوفه ای بر زمین نرست و هیچ جوانه ای نزد . برف آمده است و باریده است ، چنانکه همواره برف بر سرزمین ما می بارد و همواره همه چیز را نهان می کند . حالا برف مانند پوششی بر آنچه هست و بود ، اصرار دارد تا حافظه زمین را نیز پاک کند . برفی سنگین باریده است بر حافظه ملتی که زمانی با شاعرانه ترین شعر و عاشقانه ترین کلام و بلندترین فریاد مرگ قهرمانش را از او طلب میکرد و از قهرمانش می خواست تا به جای او گرسنه بماند ، به جای او بجنگد ، به جای او بگوید و به جای او بنویسد. حالا حافظه مردم زیر برف سنگین هیاهوهای روزمره از قهرمانش پاک می شود . گنجی ، حالا زیر خروارها خبر و حادثه و اتفاق پنهان می شود . ۱۵ روز دیگر اکبر گنجی از زندان آزاد می شود . به خیابانهای شلوغ و پرحادثه نگاه خواهد کرد و به خانه خواهد رفت . شاید از خودش بپرسد : آن همه کجا رفتند ؟ آن همه چه میگفتند ؟ گوئی از غار دقیانوس می آید ، مردی که سگی همراه اوست و گذشته ای را می بیند که زیر خروارها هیاهو نهان شده است . تا ۱۵ روز دیگر اکبر گنجی از زندان آزاد خواهد شد . ......... .......... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
با تبعيض به دنيا آمديم و بعد ها يادمان دادند كه « تقدير » بود . در بند پا گرفتيم و بعد ها به ما گفتند « آزادي مشروع » بود . يادمان دادند تمامي مجرم ها بيمار هستند . يادمان دادند « روزي رسان خداست » يادمان دادند فقر و تنگ دستي « مشيت الهي » است . يادمان دادند نپذيريم و نپرسيم . واين روزها يادمان مي دهند كه « چگونه يك شبه پولدار شويم » . راه خود درماني را ، جذب انرژي از كهكشان را . مرتاضي را و اینکه چگونه يك شهروند خوب باشيم . اما وقتي چشم هايمان را باز كرديم وقتي سيلي زمان روي صورتمان نقش بست ، وقتي تحقير شديم ، وقتي تلخي را با گوشت و استخوان خويش چشيديم ، چرخيديم و چرخيديم و تازه ياد گرفتيم که در اين دوران مسلط بر جامعه ، به ميزاني روز افزون و به وسيله ي گسترش بنيادي تكنيك ، برخی مي توانند موجوديت خود را مشروع تلقي كنند و همچنين آن را در راه تكميل و تحكيم هر چه بيشتر دستگاه فرمانروايان خود به كار اندازند. ياد گرفتيم « پول ماهيت از خود بيگانه شده ي انسان است » . ياد گرفتيم ، انسان ها ، خود تاريخ خود را مي سازند ، اما اين كار را در شرايطي كه خود بر گزيده اند انجام نمي دهند » ، ياد گرفتيم انسان ها معلول تاريخ و فرهنگ و دين و اقتصاد هستند . ياد گرفتيم نسبيت حكمفرماست . ياد گرفتيم چرتكه بياندازيم و ببينيم سال ها از جامعه جهاني عقب تر هستيم . ياد گرفتيم وقتي مي بينيم « تيم ملي ما در جام جهاني خواهان حضور در هتلي است كه كاركنان زن نبايد در آن جا باشند » گريه كنيم . ياد گرفتيم گاهي از ايراني بودن خود شرمنده باشيم . ياد گرفتيم شعار ها را جدي نگيريم . ياد گرفتيم وقتي مي بينيم رشد بودجه مركز خدمات حوزه ي علميه ي قم » و « نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها» تقريبا چهار برابر رشد بودجه ي « آموزش و پرورش » است ، بدانيم عدالت يعني چه . ياد گرفتيم شعارِ عدالت اهرم سلطه است و باز توليد اعتماد . اما نمي دانم چرا هنوز ، وقتي مي شنويم ، شهردار تهران يك و نيم ميليارد تومان ، به هيأت هاي مذهبي جهت برگزاري مراسم محرم اختصاص داده » تعجب مي كنيم ، وقتي « 5/3 ميليون خانوار روستايي كشور تحت پوشش هيچ بيمه اي نيستتند » وقتي « بودجه اعتبار بيمه درماني روستاييان 11 درصد كاهش يافته » وقتي « بعد از گذشت دو سال از زلزله ي بم فقط 30 درصد از اقدامات بازسازي عملي شده » وقتي صندوق ذخيره ي ارزي بعد از گذشت پنج ماه خالي مي شود . و تلخ مي شويم وقتي صداي ما گوشي ندارد . وقتي مي بينيم : ما مرده به دنيا آمديم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
بیا همدیگر را بغل کنیم فردا یا من تو را می کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست همین چند سطر دنیا به همین چند سطر رسیده است به این که انسان کوچک بماند بهتر است یا به دنیا نیاید بهتر است اصلاً این فیلم را به عقب برگردان آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور آنقدر که عصا ها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین ... نه! به عقب تر برگرد بگذار خدا دوباره دستهایش را بشوید شاید تصمیم دیگری گرفت ! (گروس عبدالملکیان) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
دیروز از آن روزهايي بود كه بينهايت از خودم متنفر بودم . اينكه ميگويم بينهايت نه اينكه تعارف باشد يا خرج كردن بيهوده كلمه ، نه! بينهايت يعني بينهايت به معناي واقعي. از خودم لجم می گرفت. دلم ميخواست سرم را محكم به ديوار بكوبم و بكوبم بكوبم تا ... بميرم. به همين سادگي. به همين دشواري. الان اما هيچ احساسي ندارم. هنوز با اين همه اگر كاري نداشته باشم و بگذارد اين مادر، تا لنگ ظهر مي خوابم و وقتي بيدار مي شوم باز هيچ تفاوتي بين آن روز و روز قبلش احساس نميكنم. دارم مرد ميشوم . چه احساس غريبي است مرد شدن . مثل اينكه بخواهي تنهايي به سفر بروي. بي هيچ زاد و توشهاي به ديار غريبي مملو از خطر . شروع كردهام – نميدانم و يادم نيست از كي - ورقهاي دوران كودكي را مچاله ميكنم اما دلم نميآيد پارهشان كنم. آخر ميدانيد مردها نبايد كودكانه رفتار كنند. همه رنگهاي بنفش را هم دارم تيره ميكنم. شايد خاكستري شايد هم سياه. آخر رنگ بنفش رنگ جلفي است. مردم چه ميگويند. به آدم ميخندند. مگر ميشود مرد باشي و هنوز رنگ مورد علاقهات بنفش باشد! مادر دارد كودكيام را به زور و با تقلا از دستم ميدزد. دلم ميخواهد فرياد بزنم: من كودكيام را دوست دارم، اما او مرد ميخواهد. او سهم خودش را ميخواهد و من سهم خودم را. مردها موجودات خوشبختي هستند، اين را مادر معتقد است. اما من كودكي را دوستتر دارم. مردها باوقار راه ميروند و با ادب سلام ميكنند اما من دويدن را دوست دارم و گستاخي را و لذت ناب سلام نكردن به هر كس كه از او بدم ميآيد. مردها پس از يك روز تلاش براي خوشبختي روي مبلهاي راحت لم ميدهند و چايي آماده مينوشند تا خوشبختي مهوعشان را نه داغ داغ كه براي سلامتي مضر است و نه تلخ كه با دو سه حبه قند بنوشند. اما من ، من اما دوست دارم چايي را خودم دم كنم بعد داغ داغ و تلخ تلخ بي هيچ شيريني واسانسي از خوشبختي هورت بكشمو و گاهی هم اونقدر شیرین که درم از هر شیرینی و نوشی حالت تهوع ایجاد بشه . مردها وقتي مردي را ميبينند كلاهشان را برميدارند و تا آنجا كه برايشان منفعت داشته باشد خم ميشوند اما من اصلاٌ دوست ندارم كلاه سر خودم بگذارم. من ازكلاه متنفرم . از خم شدن هم متنفرم. از مردها هم متنفرم . از گوشت گوسفند هم متنفرم. مادر می خواهد که من كت و شلوار مردانه بپوشم . مادر تا حالا صد بار اندازهام را گرفته و صد بار رنگش را انتخاب كرده و به یادم آورده . بارها گفتهام: مادرجان! من همين لباس ها را بيشتر دوست دارم اما او ميخواهد من مرد باشم. نميدانم چگونه بايد بگويم من لباس مردانه دوست ندارم؟! ميدانم كه هر چه بگويم نميفهمد. هيچ كس نميفهمد. گفتهام، نفهميدهاند. شبها خواب ميبينم لباسهاي مردانه لباسهاي بچگانهام را ميخورند و سامسونتي مردانه كيف شانهاي كودكيام را قورت ميدهد. مادر با شتاب اسباب بازيهايم را جمع ميكند و من جيغ ميكشم اما هيچ كس صداي مرا نميشنود. انگار همه ميخواهند من زود مرد شوم اما من مرد شدن را دوست ندارم. لاقل الان نميخواهم مرد شوم. خدايا اين را من به كي بگويم؟! ديروز وقتي ميخواستم سوار اتوبوس شوم ديدم بالاي در جلوي اتوبوس نوشته : درب مخصوص آقايان . بالاي در عقب هم نوشته بود مخصوص خانمها. اما اتوبوس هيچ دري براي بچهها نداشت . انگار اتوبوس های واحد هم ميخواهند مرا به زور مرد كنند! انگار مرد شدن زوري است . انگار اين سرنوشت محتوم من است. گاهي مرد كوچولوها و زن كوچولوهايي را ميبينم كه با اينكه نابالغند اما قاطي آدم بزرگها شدهاند. مرد كوچولوهاي سيبيلو و خانم كوچولوهاي متشخص. آدم كوچولوهايي كه دوست دارند آدم بزرگ باشند ولي من ميدانم كه آنها هيچ وقت بزرگ نميشوند. آنها همين طور كوچك ميمانند. بچه نميمانند اما كوچولو ميمانند. من مطمئنم. نه اينكه خودشان بخواهند يا اصلا بدانند، اما هرگز آنها بزرگ نميشوند. اين را من خيلي وقت پيش فهميدم. آن روز كه خوب به قيافه بابابزرگ و مامانبزرگ نگاه كردم. چقدر كوچولو بودند! دلم به حالشان چقدر سوخت. بيچارهها دارند ميميرند اما هنوز كوچكند ونامعصوم. خوابم ميآيد. دلم ميخواهد كسي برايم لالايي بخواند و آرام آرام دستش را به پشتم بزند تا خوابم ببرد اما براي كسي كه همين روزها بايد مرد بشود خيلي زشت است كه كسي برايش لالايي بخواند و دستش را آرام آرام پشتش بزند. دلم ميخواهد يك بار هم كه شده باز نگاهي به چشمان زيبا و معصوم آن دختر فرشتهوشي بكنم كه تمام سالهاي نوجوانیم در خلسه خماري چشمان او گذشت اما اكنون فقط به جرم نابخشودني مرد شدن از دستش دادهام، اما ميترسم. ميترسم در اين تلاطم نامرديها مرد هرزه چشم چراني رقم بخورم . دلم ميخواهد... نه! دلم ديگر هيچ چيز نميخواهد. هيچ چيز نميخواهد. فقط يك چيز ميخواهد. فقط يك چيز: دلم نميخواهد مرد باشم. همين!. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
من آوازهایی را می پسندم، که پدرم می پسندد. کتاب هایی را می خوانم که زمان پدرم منتشر شده اند. گاهی که احساساتی می شوم، دلم می خواهد نیمی از عمرم را بدهم و به روزگاری برگردم که تهران، درشکه داشت. دلم می خواهد یک بار، فقط یک بار کافه نادری وجود داشته باشد و من یک ثانیه در آن قلیان چاق کنم. دلم می خواهد برگردم به آن زمان ها که بابا، صبح با صدای آواز مرضیه که از رادیوی قهوه خانه نبش کوچه شان می آمد و می گفتند شنیدنش حرام است، از خواب بلند می شد. و عمه از نعره های فریدون، پسر ناخلف همسایه که شب ها سیاه مست به خانه برمی گشت، می ترسید. و پدر بزرگ می دانست چه طور دل مادربزرگم را ببرد که از خانه فرار کند و اجبارا اسلام بیاورد تا با او ازدواج کند! نسل من، نسل بی خاطره است. هیجان ندارد. نوستالژی ندارد. بلد نیست خاطره بسازد. بلد نیست زندگی کند. لذت ببرد. شور جوانی اش را بروز دهد. نسل من از سیاست، نه شور و اعتراض، که هیس هیس بزرگتر ها را از ترس به باد رفتن سر فهمیده است. نسل من از ترانه و شعر، " تو خودت نمره بیستی " را بلد است. نسل من از مردانگی پسران سر کوچه، متلک را شناخته است. نسل من از کتاب، "راز جوان ماندن" و رمان های فهیمه رحیمی و درمان ناتوانی جنسی را می خواند. نسل من از لا به لای روزنامه ها، نام غذای مورد علاقه نیکبخت را جستجو می کند. و خبرنگاری را می خواهد که شماره تلفن گلزار را برای شرکت در یک مهمانی خودمانی برایش پیدا کند! نسل من، هیچ چیز برای اتکا ندارد، هیچ چیز!... یادداشتهای یک قلم به دست مزدور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
دستت را از روی چشمانت بردار بزرگ مَردَم. می دانم خسته ای. می دانم دل شکسته ای . می دانم رنجت بیش از این است . می دانم . به لمس چروک خورده ات بر گونه گون نیشه های اندامت .قسم که می دانم.اما دستت را از روی چشمانت بردار که رنجم می دهد.طاقت از کف بی کفم می بردبی اختیار چشمم می بارد از این همه نامردمی.نه! نه! اینهمه نا جوانمردی و جهل. امروزه نیز همان روز است که تو بر باعثش گریستی و من اما نبودم که ببینم . اما دانسته ام که گریستی ، گرچه حتی قطره های اشکت بر لطیف صورت چروک خورده ات ، نلغزیده باشد! دستت را از روی چشمانت بردار که خرابه خرابه دیده است و ویران ویران. بخواب مَردَم که باید خفت. باید خفت و پناه در برابر گرفت که روز های داغ و طاقت فرسای تابستان عجیب دشنه گرمای کویر تنهایی در سینه مردمک چشم فرو می کند.این قوم بی قوم ، تازه از راه نیامده ، همه جای شهر را می نشاسد ، و خود را به غریبی می زند . انگاری که سهوی نیست . خود را به بیگانگی می زند و تاجران دزد ! دغل می فروشانندشان . اینجا کجاست مَردَم؟ مکه؟ مدینه؟ کوفه؟ یا نه مرداد طهران؟یا نه بهمن تهران؟ یا شایدم خرداد ایران؟! هر کجا که باشد ، عجیب بیمار است . بیمار بوده . بيمار مانده .... و خواهد ماند . گلوله و ککتل مولوتف هم چاره نمی کند . شاید یک بمب اتم.شاید چند تا.شاید صد ها . شاید باید ویران ویران کرد و از نو ساخت ، بلکه اگر تولدی دیگر باشد این گونه ناقص الخلقه از آب در نیاید . شاید باید خاک خاک کرد . مثل روز مرگ هیروشیمای فقید . البته او فقید بود . گمان نمی برم از این دیار به فقیدی یاد کنند . این بازیچه و یا این اصطبل راه دیگری می طلبد. تعویض تیمار گر در پی آرام آرام مردن حیواناتش دردی را دوا نکرده و نمی کند . شاید باید همه را سوزاند . طاعون و جنون شاید با آتش از میان برود . شاید . فقط شاید . دستت را از روی چشمانت بردار . می خواهم ببینمشان . اشکم را در اشکت بریزم و من را با خود ببری . ببری آنجا که شاید هیچ نباشد اما اگر آن هم نباشد به از سیاهی و ظلمت جهل و نامردمی این تپه خاک خون آلوده است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت .
دختر هابیل جوابش کرد و گفت : نه ، هرگز ، همسریم را سزاوار نیستی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد . تو همانی که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی و به پیام و پیمانش نیز ! غرورت غرقت کرد . دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها ! پسر نوح گفت : اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آنکه بر کشتی سوار است . من خدایم را در لا به لای طوفان یافتم ، در دل مرگ و سهمگینی سیل . دختر هابیل گفت : ایمان ، پیش از واقعه به کار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی ، هر کفری بدل به ایمان می شود . آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان در اختیار نبود . پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست . پسر نوح گفت : آنها که بر کشتی سوارند ، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود . من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آنرا از کفم نمی برد . دختر هابیل گفت : باری تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد . پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت : شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید آن خدا که مجال سرکشی داد ، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد ! دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت : شاید . شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد ، اما نام عصیان تو دلیری نبود . دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر . مجال آزمون و خطا نیست . پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن ، به شاخه هایش . پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد . گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت ..... من اینگونه به خدا رسیدم . راه من راه خوبی نیست . راه تو زیباتر است و راه تو مطمئن تر ، دختر هابیل ! پسر نوح این را گفت و رفت . دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و به خود می گوید : آیا همسریش را سزاوار بودم ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
خدايا ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای سینه اش بازی کنیم دلمان خوش است که همه گوسفندها و گاوها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند دلمان به قیافه خودمان توی آیینه خوش می شود به اینکه میتوانیم چای بخوریم و ته مانده اش را بریزیم روی میز یا دلمان خوش می شود به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند یا زمانی که شاگرد اول میشویم دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا به حرفهای قشنگی که می شنویم دلمان به تمام دروغها و راست ها خوش می شود به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم شمال و خوش بگذرانیم مثلا با خنده یا سرمان را تکان بدهیم که حیف , فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران یا به رفتن مهمانی و نگاه های معنادار و اینکه عاشق شده ایم مثلا دلمان خوش می شود به مستی و دود سیگاری و غرق شدن در رویاهای بی سرانجام به خواندن شعرهای عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم دلمان خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ دلمان خوش است که همه چیز روبراه است که همه دوستمان دارند که ما خوبیم چقدر حقیریم ما ….. چقدر ضعیفیم ما ….. دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیباست و بعضی اشک می ریزند و برخی خوب می خندند دلمان خوش است به لذتهای کوتاه به دروغهایی که از راست بودن قشنگترند به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم دلمان خوش است به همخوابگی های بی اعتنا به شبهای دو نفری و نفس های نزدیک روز و شب ها تمام می شوند و زمان می گذرد دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم دلمان به خوابهای طولانی و بیدلریهای کوتاه خوش است و زمان میگذرد …… حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی به یادمان اشک بریزد ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند و فصلها می گذرند دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند یا ریشه گیاهی ما را بمکد به درون ساقه گیاهی دلمان خوش است به صدای عبور آدمهایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است و زمان باز می گذرد ….. دلمان خوش است به استخوان بودن به هیچ بودن به خاک بودن به مورچه ها و موش ها و مارها …… ما آدمها چه راحت دلمان خوش می شود ما چقدر پستیم و چقدر حقیر ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود ما خیلی خوبیم و من دلم به نوشتن همین چند جمله خوش است چه کسی بود که میگفت دلم غمگین است ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
آکنده از خشمم آمیخته با فریاد می خواهم بزنم بزرگترین سیلیم را در گوش بشریت و تف کنم درصورت هرچه کج فهمیست در این پاییز دلمرده کویر که حتی خش خش برگهای زرد چنار از من روگردانده اند خشماگینم به مرگ می اندیشم و راه انتخاب آن از دوستان بریده ام و از عزیزان خسته می خواهم بروم ازین شهر ، ازین دیار از میان هرکه می شناسم به کجا ، نمیدانم به چه قصد تنهایی دلم اما تنگ است دوستشان دارم آنها را که نمی فهممشان و دلم اینجاست در همین کنج سیاه در به دری همینجا که آزادی من را به صلیب کشیده اند و هنوز سوزش تازیانه را بر پشتم احساس می کنم و من باز هم می مانم که بخوانم ، که بخندم ، که بگویم با آنکه خسته ام ، دوستتان دارم .... برگرفته از وبلاگ زیبای سایلنت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
خدا جان ، حرفهایم را توی نیم ساعت باید برايتان بنویسم الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرفهای روی صفه کلید را پیدا می کنم. خواست دکمه سند را بزند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
نامه عمر بن خطاب ( خلیفه تازیان ) به يزد گرد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن
آنچه براي آگاهي هم وطنان ايراني در ذيل مي آيد نامه عمر به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد . از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است . من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی. شروع کن به پرستش خدای واحد ، به یکتا پرستی ، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده . ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم ، او که خدای راستین است. از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند ، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان. الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر . به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان. با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن. الله اکبر *****
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری ) ن به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی ، به راه خدای راستینت ، الله اکبر ، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم. این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای . آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است. مردک ، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند . هزاران سال است که در ایران ، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست. زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دختران تان را زنده بگور می کردید. شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، اسرای جنگی را می کشید ، به زنها تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده به گور می کنید ، به کاروانها شبیخون می زنید ، دسته دسته مردم را می کشید ، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است . ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم . حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم ، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم . نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود . این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد. خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید . اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم ، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم ، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم ، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید ، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید ، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید ، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟ آیا الله به شما دستور داده قتل کنید ، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟ شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید . شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید . ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم ، تو بجز نظامی گری ، وحشی گری ، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟ افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید . آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند ، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها. من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان ) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما. این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند ، زنان و فرزندان ما را بربایند ، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند . نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند ، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده. آریایها بخشنده ، خونگرم و مهمان نوازند ، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد. من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت. یزدگرد سوم ساسانی ...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
وطن نام تو نام نامداران همه فصل تو بادا نوبهاران وطن سبزي ، سپيدي ، سرخ گوني مبادا دشمنت را جز زبوني وطن پرنده پر در خون وطن شكفته گل در خون وطن فلات شهيد و شب وطن پاكا به صد خون وطن ترانه زنداني وطن قصيده ويراني ستاره ها اعداميان ظلمت به خاك اگرچه ميريزند سحر دوباره برمي خيزند بخوان كه دوباره بخواند اين قبيله قرباني گل سرود شكستن را بگو كه به خون بسرايد اين عشيره زنداني حرف آخر رستن را ..... با دژخيمان اگر شكنجه اگر بند است و شلاق و خنجر اگر مسلسل و انگشتر با ما تبار فدايي با ما غرور رهايي بنام آهن و گندم اينك ترانه آزادي اينك سرودن مردم ..... امروز ما ، امروز فرياد فرداي ما ، روز بزرگ ميعاد بگو كه دوباره مي خوانم با تمامي يارانم گل سرود شكفتن را بگو كه به خون بسرايم دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را بگو به ايران بگو به ايران |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط نیما(nH) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود
در دیدن از دست رفته ها تلاش میکنم!!! برای برخاستن جان میکنم بیهوده است از ابتدا در گامی بیهوده گام برداشتم بهترین تفریح برایم گم شدن در انبوه مردم خیا بان است .برای خود ملاک و ضابطه هایی دارم که اگر عقلی نیست احساسی هست . نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم چیزی را برایم ثابت کنند . کل حرف من همینهاست . بیشتر شعرها ونوشته ها به اقتضای زمان و احوال شخصی خودم می باشد .خود را کمتر از آنی می بینم که هستم اما درون من ساکت نیست بسیاری چیزها را ندید می گیرم اما همه چیز را می بینم .من در درون می جوشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یار دبستانی من دوباره می سازمت وطن جان دهم اما نمیرد خاک من خیابان خوابها تست سلامت فلسفی جاویدان من تصور کن آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ایران ، پرنده پر در خون ( سياست ) دل نوشته ها |
RSS
POWERED BY
nH